{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت کمی مانده به نیمه های شب. ایستگاه قدیمی راه آهن و من

ساعت کمی مانده به نیمه های شب. ایستگاه قدیمی راه آهن و من و عابری که از ریل های بودن و نبودنِ هر روز می گذرد. چمدان خالی را به دنبالم می کشم ، چمدانی که از احساسات ناب تو پر است. چه همه خالی ست این پر بودن! ...چه همه خالی!

نیمه های شب است صدای بوق قطار و بغض من که با هم در می آمیزد و ماه که کامل است چون چهره ی تو در خاطرم. آخرین قطار دیروز و اولین قطار امروز نزدیک می شود و چهره ی مسافران که چون اشباح به سرعت می گذرند، تک تک از کنار رد پای تو. و من که به انتظار دیدن تو ایستاده ام. هم اینک و همیشه. برای برگشتن همیشه ی تو! اما این بار هم مثل همیشه تو نیستی ، و من سوار می شوم ، این بار برای آخرین بار ، تا پر کنم صندلی خالی تو را....
دیدگاه ها (۱)

پدربزرگ گفت بیا این دونه رو بگیر و بکارش تو زمین. چند سال دی...

باران بهانه است کافیست من باشم وتو و پرسه ای به وسعت کوچه با...

این جا کسی است پنهان همچـــــــون خیال در دلاما فـــــــــــ...

سر بگذار بر درد بازوان مندست نگاهم را بگیرمرا دچار حادثه‌ای ...

- همیشه . .به انتهای گریه که می‌رسمصدای ساد‌ه‌ ی فروغ ،اَز ن...

روزها، هیاهوی جهان مانند نقابی بر چهره‌ی روح ماست؛ اما نیمه‌...

پارمیس جونم فرشته ی مننن🤏🏻😭امیدوارم امسال برات پر از اتفاق‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط