شبم طی می شد اما ماه را پیدا نمی کردم
شبم طی می شد اما ماه را پیدا نمی کردم
اگر آن دکمه ی پیراهنت را وا نمی کردم
تو در زیر لباست باغ سیبی داشتی و من
دلم را چون اناری روی دستت دانه می کردم
تو هم ای مهربان اینقدرها عاشق نمی ماندی
اگر هیی وعده ی امروز را فردا نمی کردم
به شوق دیدنت تا صبح می شستم دو چشمم را
شبم طی می شد اما پلک خود را تا نمی کردم
چه خوبی داشت پس تنها و تنها عشق ورزیدن
اگر گاهی ازین دیوانه بازی ها نمی کردم
زمین چرخید و سیبی سرخ در دستان من افتاد
اگر با من نبودی عشق را معنا نمی کردم...
بنیامین دیلم کتولی
اگر آن دکمه ی پیراهنت را وا نمی کردم
تو در زیر لباست باغ سیبی داشتی و من
دلم را چون اناری روی دستت دانه می کردم
تو هم ای مهربان اینقدرها عاشق نمی ماندی
اگر هیی وعده ی امروز را فردا نمی کردم
به شوق دیدنت تا صبح می شستم دو چشمم را
شبم طی می شد اما پلک خود را تا نمی کردم
چه خوبی داشت پس تنها و تنها عشق ورزیدن
اگر گاهی ازین دیوانه بازی ها نمی کردم
زمین چرخید و سیبی سرخ در دستان من افتاد
اگر با من نبودی عشق را معنا نمی کردم...
بنیامین دیلم کتولی
- ۹۳۰
- ۰۵ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط