{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با خاطرات خوب و قشنگی که در من است 

با خاطرات خوب و قشنگی که در من است 

هی گریه می کند دل تنگی که در من است 


روح عمیق خستگیم درد می کشد 

از شدت جراحت چنگی که در من است 


دستی مرا درون خودم دفن می کند 

با ضربه های سخت کلنگی که در من است 


قابی که از حضور تو خالی است روی میز 

هی طعنه می زند به پلنگی که در من است 


در برکه روبروی خودم محو می شوم 

با ضربه ی اصابت سنگی که در من است 


با ارتعاش برکه فرو می کشد مرا 

می بلعدم جسارت ننگی که در من است 


شلیک می کنم به خودم درد می کشم 

از سوز داغ تند فشنگی که در من است 


یک لحظه مانده است به پایان ماجرا ...

یک لحظه تا نهایت جنگی که در من است 





هادی افروز
دیدگاه ها (۲)

با غم تنهایی ام دیگر مدارا کرده امبا خودم یک خلوت جانانه برپ...

ز خویش کوچ کرده ام به شوق آشیانه اتبه شوق بوسه های گاه گاه ب...

شبم طی می شد اما ماه را پیدا نمی کردماگر آن دکمه ی پیراهنت ر...

سلام دوستان گلم خوبین همگی انشاالله؟یه دنیا تشکر بابت کامنتا...

پارت دهم

#بادیگارد_سرد_منپارت ²¹ویو لارا_________فلز سرد..هوای نمور و...

بررسی شعر «نه» از (ممد عارض) بخش نخستـــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط