با خاطرات خوب و قشنگی که در من است
با خاطرات خوب و قشنگی که در من است
هی گریه می کند دل تنگی که در من است
روح عمیق خستگیم درد می کشد
از شدت جراحت چنگی که در من است
دستی مرا درون خودم دفن می کند
با ضربه های سخت کلنگی که در من است
قابی که از حضور تو خالی است روی میز
هی طعنه می زند به پلنگی که در من است
در برکه روبروی خودم محو می شوم
با ضربه ی اصابت سنگی که در من است
با ارتعاش برکه فرو می کشد مرا
می بلعدم جسارت ننگی که در من است
شلیک می کنم به خودم درد می کشم
از سوز داغ تند فشنگی که در من است
یک لحظه مانده است به پایان ماجرا ...
یک لحظه تا نهایت جنگی که در من است
هادی افروز
هی گریه می کند دل تنگی که در من است
روح عمیق خستگیم درد می کشد
از شدت جراحت چنگی که در من است
دستی مرا درون خودم دفن می کند
با ضربه های سخت کلنگی که در من است
قابی که از حضور تو خالی است روی میز
هی طعنه می زند به پلنگی که در من است
در برکه روبروی خودم محو می شوم
با ضربه ی اصابت سنگی که در من است
با ارتعاش برکه فرو می کشد مرا
می بلعدم جسارت ننگی که در من است
شلیک می کنم به خودم درد می کشم
از سوز داغ تند فشنگی که در من است
یک لحظه مانده است به پایان ماجرا ...
یک لحظه تا نهایت جنگی که در من است
هادی افروز
- ۵۵۷
- ۰۵ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط