{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《검은 마음》

《검은 마음》

پارت سیزدهم | یک فنجان قهوه

صبح دانشگاه...

هوای خنک، محوطه را پر کرده بود.

دانشجوها با لیوان‌های قهوه و کتاب‌هایشان از کنار هم رد می‌شدند.

امیلی با عجله از خوابگاه بیرون آمد.

تمام شب را روی پرونده‌ی شماره‌ی ۴۷ کار کرده بود.

زیر چشم‌هایش کمی خسته به نظر می‌رسید.

همان موقع...

دوستش «سوهی» از پشت سر صدایش زد.

«امیلی!»

امیلی برگشت.

«صبح بخیر.»

سوهی با خنده گفت:

«صبح بخیر؟ تو که انگار اصلاً نخوابیدی.»

امیلی خندید.

«یکم درگیر درس بودم.»

سوهی با شیطنت گفت:

«درس... یا کلاس دکتر جئون؟»

امیلی اخم ساختگی کرد.

«سوهی!»

دختر خندید.

«باشه... ولی قبول کن استاد خیلی خاصه.»

امیلی چیزی نگفت.

فقط لبخند کوتاهی زد.

...

چند دقیقه بعد...

کلاس هنوز شروع نشده بود.

جونگکوک وارد شد.

مثل همیشه کت مشکی ساده پوشیده بود.

کیفش را روی میز گذاشت.

نگاهی کوتاه به کلاس انداخت.

«صبح همگی بخیر.»

همه جواب دادند.

او حضور و غیاب را شروع کرد.

وقتی به اسم امیلی رسید...

برای لحظه‌ای سرش را بالا آورد.

«خانم کیم.»

«حاضر.»

نگاهش فقط یک ثانیه روی چهره‌ی خسته‌ی امیلی ماند.

بعد بدون اینکه چیزی بگوید...

ادامه داد.

...

وسط کلاس...

یکی از دانشجوها ناگهان پرسید:

«استاد... شما هیچ‌وقت استراحت هم می‌کنید؟»

چند نفر خندیدند.

جونگکوک آرام گفت:

«گاهی.»

همان دانشجو دوباره گفت:

«یعنی تفریح هم دارین؟»

جونگکوک چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

«کتاب خوندن.»

همه با ناامیدی آه کشیدند.

یکی از ته کلاس گفت:

«استاد... این که تفریح نیست!»

برای اولین بار...

لبخند خیلی کم‌رنگی روی صورت جونگکوک نشست.

«برای من هست.»

صدای خنده‌ی کل کلاس بلند شد.

حتی امیلی هم خندید.

...

زنگ کلاس که خورد...

دانشجوها یکی‌یکی بیرون رفتند.

امیلی هم وسایلش را جمع کرد.

اما وقتی از کنار میز استاد رد شد...

جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:

«خانم کیم.»

امیلی ایستاد.

«بله استاد؟»

«دیشب تا دیروقت بیدار بودید؟»

امیلی جا خورد.

«اِ... از کجا فهمیدین؟»

جونگکوک خودکارش را بست.

«از روی چشم‌هاتون.»

امیلی ناخودآگاه دستش را به زیر چشمش کشید.

کمی خجالت کشید.

«ببخشید...»

«لازم نیست عذرخواهی کنید.»

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد جونگکوک یک لیوان کاغذی قهوه را که کنار میزش بود، به سمت او گرفت.

«فکر کنم بیشتر از من بهش احتیاج داشته باشید.»

امیلی با تعجب نگاهش کرد.

«برای من؟»

«بله.»

«ولی این قهوه‌ی شماست.»

جونگکوک خیلی آرام گفت:

«می‌تونم یکی دیگه بگیرم.»

امیلی چند لحظه مردد ماند.

بعد با لبخند کوچکی لیوان را گرفت.

«ممنونم...»

جونگکوک فقط سر تکان داد.

«زیاد به خودتون فشار نیارید.»

و دوباره مشغول جمع کردن برگه‌هایش شد.

...

امیلی از کلاس بیرون آمد.

لیوان قهوه هنوز در دستش بود.

سوهی که از دور صحنه را دیده بود، با چشم‌های گرد به طرفش دوید.

«صبر کن...»

«الان دکتر جئون قهوه‌شو به تو داد؟!»

امیلی با دستپاچگی گفت:

«نه... یعنی... فقط چون خسته بودم.»

سوهی با خنده گفت:

«اوه... این اولین باره می‌بینم برای یکی از دانشجوها قهوه کنار می‌ذاره.»

امیلی چیزی نگفت.

فقط به لیوان کاغذی نگاه کرد.

لبخند خیلی محوی روی لب‌هایش نشست.

اما نمی‌دانست...

چند متر آن‌طرف‌تر...

جونگکوک برای لحظه‌ای از پنجره‌ی کلاس، رفتن او را نگاه کرد.

بعد خیلی آرام نگاهش را برگرداند.

انگار نمی‌خواست حتی خودش هم دلیل این رفتار متفاوت را بداند...

پایان پارت سیزدهم...


#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
دیدگاه ها (۴)

《검은 마음》پارت چهاردهم | کتابخانهچند روز بعد...دانشگاه مثل همیش...

بانو از کیدراما، سیدراماو کیپاپ فعالیت دارن حمایت شه💞https:/...

《검은 마음》پارت دوازدهم | اثر انگشتساعت نزدیک غروب بود.راهروهای ...

《검은 마음》پارت یازدهم | پرونده‌ی شماره ۴۷باران آرام روی شیشه‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط