《검은 마음》
《검은 마음》
پارت چهاردهم | کتابخانه
چند روز بعد...
دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود.
صدای خندهی دانشجوها از محوطه به گوش میرسید.
امیلی بعد از تمام شدن کلاسها مستقیم به کتابخانه رفت.
امتحان میانترم نزدیک بود.
چند کتاب روانشناسی و شیمی را برداشت و کنار پنجره نشست.
...
حدود یک ساعت گذشته بود.
امیلی مشغول نوشتن یادداشتهایش بود که صدای آرامی از کنار قفسهها آمد.
«خانم کیم.»
سرش را بالا آورد.
جونگکوک بود.
مثل همیشه آرام و مرتب.
در دستش چند کتاب قطور بود.
امیلی سریع از جا بلند شد.
«سلام استاد.»
«سلام.»
نگاهش روی کتابهای روی میز افتاد.
«همهشون رو برای امروز میخواید؟»
امیلی با خجالت خندید.
«فکر کنم... آره.»
جونگکوک نگاهی کوتاه به یکی از کتابها انداخت.
بعد یکی از آنها را برداشت.
«این نسخه قدیمیه.»
امیلی با تعجب پرسید:
«قدیمیه؟»
«چاپ جدیدش کاملتره.»
او به قفسهی انتهای کتابخانه اشاره کرد.
«ردیف پنجم، قفسهی سوم.»
امیلی با لبخند گفت:
«ممنون استاد.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
اما قبل از اینکه برود...
کتابی را که در دست داشت روی میز امیلی گذاشت.
«این رو هم بخونید.»
امیلی عنوان کتاب را خواند.
«روانشناسی رفتار انسان در شرایط بحرانی»
«این کتاب توی منابع درس نبود.»
جونگکوک آرام گفت:
«ولی به دردتون میخوره.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند...
بین قفسهها ناپدید شد.
...
چند دقیقه بعد...
سوهی با دو لیوان آبمیوه وارد کتابخانه شد.
همین که کتاب روی میز امیلی را دید، ابروهایش بالا رفت.
«این از کجا اومده؟»
«استاد داد.»
سوهی با شیطنت خندید.
«بازم؟»
امیلی آهی کشید.
«فقط کتابه، سوهی.»
«آره... فقط کتاب!»
هر دو خندیدند.
...
عصر همان روز...
باران آرامی شروع به باریدن کرد.
امیلی از ساختمان کتابخانه بیرون آمد.
چتر نداشت.
به آسمان نگاه کرد.
«ای وای...»
چند دانشجو با عجله از کنارش رد شدند.
همه زیر چتر.
او تصمیم گرفت بدود.
اما درست همان لحظه...
چتری مشکی بالای سرش باز شد.
امیلی با تعجب برگشت.
جونگکوک کنار او ایستاده بود.
«اگر بدوید، کتابها خیس میشن.»
امیلی با دستپاچگی گفت:
«استاد... لازم نبود.»
«مسیرمون تا پارکینگ یکیه.»
چند لحظه سکوت...
هر دو آرام کنار هم راه افتادند.
فقط صدای باران شنیده میشد.
بعد از چند قدم...
جونگکوک پرسید:
«به کتابی که دادم نگاه کردید؟»
«هنوز نه... ولی امشب شروعش میکنم.»
«عجلهای نیست.»
امیلی لبخند زد.
«شما همیشه اینقدر کم حرف میزنید؟»
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان آرامش همیشگی گفت:
«بیشتر وقتها... بله.»
امیلی خندید.
«پس باید من بیشتر حرف بزنم.»
برای اولین بار...
لبخند کوچکی روی لبهای جونگکوک نشست.
«احتمالاً.»
...
به پارکینگ رسیدند.
باران هنوز ادامه داشت.
امیلی یک قدم عقب رفت.
«ممنونم استاد... بابت چتر.»
جونگکوک فقط گفت:
«خواهش میکنم.»
او سوار ماشینش شد.
اما قبل از اینکه حرکت کند...
از آینهی ماشین، نگاهی کوتاه به امیلی انداخت.
امیلی هنوز زیر سقف ورودی ایستاده بود و رفتن او را نگاه میکرد.
هر دو...
احساس عجیبی داشتند.
احساسی که هنوز هیچکدام، اسمی برایش پیدا نکرده بودند.
پایان پارت چهاردهم...
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
پارت چهاردهم | کتابخانه
چند روز بعد...
دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود.
صدای خندهی دانشجوها از محوطه به گوش میرسید.
امیلی بعد از تمام شدن کلاسها مستقیم به کتابخانه رفت.
امتحان میانترم نزدیک بود.
چند کتاب روانشناسی و شیمی را برداشت و کنار پنجره نشست.
...
حدود یک ساعت گذشته بود.
امیلی مشغول نوشتن یادداشتهایش بود که صدای آرامی از کنار قفسهها آمد.
«خانم کیم.»
سرش را بالا آورد.
جونگکوک بود.
مثل همیشه آرام و مرتب.
در دستش چند کتاب قطور بود.
امیلی سریع از جا بلند شد.
«سلام استاد.»
«سلام.»
نگاهش روی کتابهای روی میز افتاد.
«همهشون رو برای امروز میخواید؟»
امیلی با خجالت خندید.
«فکر کنم... آره.»
جونگکوک نگاهی کوتاه به یکی از کتابها انداخت.
بعد یکی از آنها را برداشت.
«این نسخه قدیمیه.»
امیلی با تعجب پرسید:
«قدیمیه؟»
«چاپ جدیدش کاملتره.»
او به قفسهی انتهای کتابخانه اشاره کرد.
«ردیف پنجم، قفسهی سوم.»
امیلی با لبخند گفت:
«ممنون استاد.»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
اما قبل از اینکه برود...
کتابی را که در دست داشت روی میز امیلی گذاشت.
«این رو هم بخونید.»
امیلی عنوان کتاب را خواند.
«روانشناسی رفتار انسان در شرایط بحرانی»
«این کتاب توی منابع درس نبود.»
جونگکوک آرام گفت:
«ولی به دردتون میخوره.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند...
بین قفسهها ناپدید شد.
...
چند دقیقه بعد...
سوهی با دو لیوان آبمیوه وارد کتابخانه شد.
همین که کتاب روی میز امیلی را دید، ابروهایش بالا رفت.
«این از کجا اومده؟»
«استاد داد.»
سوهی با شیطنت خندید.
«بازم؟»
امیلی آهی کشید.
«فقط کتابه، سوهی.»
«آره... فقط کتاب!»
هر دو خندیدند.
...
عصر همان روز...
باران آرامی شروع به باریدن کرد.
امیلی از ساختمان کتابخانه بیرون آمد.
چتر نداشت.
به آسمان نگاه کرد.
«ای وای...»
چند دانشجو با عجله از کنارش رد شدند.
همه زیر چتر.
او تصمیم گرفت بدود.
اما درست همان لحظه...
چتری مشکی بالای سرش باز شد.
امیلی با تعجب برگشت.
جونگکوک کنار او ایستاده بود.
«اگر بدوید، کتابها خیس میشن.»
امیلی با دستپاچگی گفت:
«استاد... لازم نبود.»
«مسیرمون تا پارکینگ یکیه.»
چند لحظه سکوت...
هر دو آرام کنار هم راه افتادند.
فقط صدای باران شنیده میشد.
بعد از چند قدم...
جونگکوک پرسید:
«به کتابی که دادم نگاه کردید؟»
«هنوز نه... ولی امشب شروعش میکنم.»
«عجلهای نیست.»
امیلی لبخند زد.
«شما همیشه اینقدر کم حرف میزنید؟»
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان آرامش همیشگی گفت:
«بیشتر وقتها... بله.»
امیلی خندید.
«پس باید من بیشتر حرف بزنم.»
برای اولین بار...
لبخند کوچکی روی لبهای جونگکوک نشست.
«احتمالاً.»
...
به پارکینگ رسیدند.
باران هنوز ادامه داشت.
امیلی یک قدم عقب رفت.
«ممنونم استاد... بابت چتر.»
جونگکوک فقط گفت:
«خواهش میکنم.»
او سوار ماشینش شد.
اما قبل از اینکه حرکت کند...
از آینهی ماشین، نگاهی کوتاه به امیلی انداخت.
امیلی هنوز زیر سقف ورودی ایستاده بود و رفتن او را نگاه میکرد.
هر دو...
احساس عجیبی داشتند.
احساسی که هنوز هیچکدام، اسمی برایش پیدا نکرده بودند.
پایان پارت چهاردهم...
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
- ۲۹۸
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط