{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《검은 마음》

《검은 마음》

پارت دوازدهم | اثر انگشت

ساعت نزدیک غروب بود.

راهروهای دانشگاه یکی‌یکی خلوت می‌شدند.

امیلی پوشه‌ی شماره‌ی ۴۷ را محکم در آغوش گرفته بود.

قدم‌هایش آرام بود...

اما ذهنش پر از سؤال.

«چرا این پرونده را به من داد؟»

«چرا بین این همه دانشجو... فقط من؟»

...

به خوابگاه که رسید...

اولین کاری که کرد، باز کردن پوشه بود.

تمام مدارک را روی میز چید.

عکس‌ها...

گزارش پزشکی...

نقشه‌ی ساختمان...

و گزارش بازجویی شاهدها.

همه‌چیز مرتب بود.

بیش از حد مرتب.

...

امیلی آرام زیر لب گفت:

«نه... یه چیزی اینجا درست نیست.»

دوباره همه‌ی برگه‌ها را از اول نگاه کرد.

یک بار...

دو بار...

سه بار.

ناگهان نگاهش روی یکی از عکس‌ها ثابت ماند.

یک لیوان شیشه‌ای.

روی میز.

کنار جسد.

...

چند ثانیه سکوت.

بعد خیلی آرام لبخند زد.

«پیدات کردم...»

دفترش را باز کرد.

نوشت:

«اثر انگشت روی لیوان متعلق به هیچ‌کدام از مظنون‌ها نیست.»

«پس یا پرونده ناقصه...»

«یا یکی عمداً این مدرک رو نادیده گرفته.»

...

همان لحظه...

تلفنش لرزید.

شماره‌ای ناشناس.

چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

بعد تماس را پاسخ داد.

«بله؟»

چند لحظه...

فقط سکوت.

بعد صدای آرام یک مرد.

«پرونده رو تا آخر بخون.»

امیلی اخم کرد.

«شما کی هستید؟»

تماس...

قطع شد.

...

قلبش کمی تندتر می‌زد.

دوباره به شماره نگاه کرد.

هیچ اطلاعاتی نداشت.

با خودش گفت:

«شوخی یکی از بچه‌های کلاسه؟»

اما...

حس خوبی نداشت.


---

صبح روز بعد...

جونگکوک زودتر از همیشه وارد دانشگاه شد.

فنجان قهوه در دستش بود.

از کنار حیاط عبور کرد.

نگاهش بی‌اختیار به پنجره‌ی کتابخانه افتاد.

امیلی آنجا نشسته بود.

هنوز مشغول بررسی پرونده.

بدون اینکه متوجه حضور او باشد.

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام لبخند کوتاهی زد.

«هنوز تسلیم نشده...»

و بدون اینکه وارد کتابخانه شود...

از آنجا گذشت.


---

داخل کتابخانه...

امیلی ناگهان متوجه چیزی شد.

بین صفحات گزارش...

یک برگه‌ی کوچک جا مانده بود.

برگه‌ای که قبلاً آن را ندیده بود.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود.

«همه‌ی حقیقت داخل پرونده نیست.»

نه امضا داشت...

نه تاریخ...

نه هیچ نشانه‌ی دیگری.

امیلی نفسش را آهسته بیرون داد.

و برای اولین بار...

احساس کرد این پرونده...

شاید فقط یک تمرین دانشگاهی نباشد.

پایان پارت دوازدهم...



#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
دیدگاه ها (۷)

《검은 마음》پارت سیزدهم | یک فنجان قهوهصبح دانشگاه...هوای خنک، مح...

《검은 마음》پارت چهاردهم | کتابخانهچند روز بعد...دانشگاه مثل همیش...

《검은 마음》پارت یازدهم | پرونده‌ی شماره ۴۷باران آرام روی شیشه‌ها...

《검은 마음》پارت دهم | روزهای معمولی... یا شاید نهصبح سه‌شنبه...ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط