{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان گناه عشق❌🍷

رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۷۲






نیکا:چه با ادبم شدی دیانا خانم.
دیانا: من باادب بودم. و هستم و خواهم بود.
نیکا: در اون که شکی نیست.
دیانا: پوفففف.....

با حرفش اجازه نمیده که حرف دیگه ای بزنم و حرفم رو قطع میکنه.

نیکا: من با رلتون اجازه میگیرم بعد به دادشتون پیام میدم. بایییی.

و گوشی رو قطع میکنه. به اطرافم که نگاه میکنم متین رو نمیبینم پسره ی....
استغفرالله استغفرالله استغفرالله استغفرالله. سر ظهر زده به سرم. پسره ی لنحور رفته فلنگم بسته. که باهاش بحس نکنم دستم بهش برسه....



شب:




.........؟...........؟.........
دیدگاه ها (۰)

بچه ها خبر جدید دارم براتون. اینجوری که از شواهد معلومه دیان...

رمان گناه عشق❌🍷پارت:۷۱دختره: منم بی معرفت.نیکا. با گفتن کلمه...

رمان گناه عشق❌🍷پارت:۷۰از شدت تعجب دهانم باز مانده بود. و از ...

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

پارت 119

یک قدم مانده تا طلوع [بخش ۱]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط