ویو آت
ویو آت
که صدای لیسا رو شنیدم رفتم حیاط بادیگارد داشت مجبورش میکرد بره تو اتاقش
٪لطفا فقط پنج دقیقه
√نمیشه
رفتم سمتش
+گمشو اونور
√بانوی جوان من...
پریدم وسط حرفش
+اسمم اته..ا.ت...حالا دستشو ول کن
√من وظیفه دارم بانو و به تختشون ببرم
+به عنوان خواهرش فک کنم بتونم باهاش حرف بزنم
√فقط پنج دقیقه
+گمشو مزاحم نشو خودم مراقبشم
٪ح..حالم خوبه میتونی بری.
بادیگارد رفت روبه لیسا گفتم
+دختر مطمئنی حالت خوبه؟
لبخندی زد
٪خوشبحالت آت. همه چیزای خوب و برای زندگی داری....
+تو نداری..؟
٪من که تو روز باید پنج ساعت ظهر بخوابم دو ساعت تو تختم استراحت کنم و کتاب بخونم
+دختر چرا میزاری بابات و داداشت بعد زور بگن؟
٪ن...نمیدونم فقط باید حرفشونو گوش بدم...
دستشو گرفتم و یکم ماساژ دادم که کبود شد
+چییییی چرا آنقدر بدنت ضعیفههه
لبخند خیلی ناراحت کننده ولی زیبا زد
٪من اجازه تحرک زیاد و ورزش ندارم آت...
+با دخترای خوب اینطوری رفتار میکنن هوم؟
٪ من..من نمیدونم
+دختر نزار باهات اینطوری رفتار کنن..
٪چجوری؟
+باید...
میخواستم ادامه حرفمو بزنم که جونگکوک اومد و لیسا رو برآید استایل بغل کرد سرشو بوس کرد
که صدای لیسا رو شنیدم رفتم حیاط بادیگارد داشت مجبورش میکرد بره تو اتاقش
٪لطفا فقط پنج دقیقه
√نمیشه
رفتم سمتش
+گمشو اونور
√بانوی جوان من...
پریدم وسط حرفش
+اسمم اته..ا.ت...حالا دستشو ول کن
√من وظیفه دارم بانو و به تختشون ببرم
+به عنوان خواهرش فک کنم بتونم باهاش حرف بزنم
√فقط پنج دقیقه
+گمشو مزاحم نشو خودم مراقبشم
٪ح..حالم خوبه میتونی بری.
بادیگارد رفت روبه لیسا گفتم
+دختر مطمئنی حالت خوبه؟
لبخندی زد
٪خوشبحالت آت. همه چیزای خوب و برای زندگی داری....
+تو نداری..؟
٪من که تو روز باید پنج ساعت ظهر بخوابم دو ساعت تو تختم استراحت کنم و کتاب بخونم
+دختر چرا میزاری بابات و داداشت بعد زور بگن؟
٪ن...نمیدونم فقط باید حرفشونو گوش بدم...
دستشو گرفتم و یکم ماساژ دادم که کبود شد
+چییییی چرا آنقدر بدنت ضعیفههه
لبخند خیلی ناراحت کننده ولی زیبا زد
٪من اجازه تحرک زیاد و ورزش ندارم آت...
+با دخترای خوب اینطوری رفتار میکنن هوم؟
٪ من..من نمیدونم
+دختر نزار باهات اینطوری رفتار کنن..
٪چجوری؟
+باید...
میخواستم ادامه حرفمو بزنم که جونگکوک اومد و لیسا رو برآید استایل بغل کرد سرشو بوس کرد
- ۷۹۲
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط