اولین عشق
اولین عشق
پارت ۱۳
دامیان :مم میرم چسب زخم بیارم
بکی :باشه برو
دامیان :(یعنی حرفام اونقدر میتونسته آنیارو ناراحت کنه ؟هوفف بهتره یجوری از دلش دربیارم ولی...وایسا اصلا چرا برام مهمه ؟)[چون بهش خیلی بدی کردی برادر 🗿]
آلیس :دامی جون داری چیکار میکنی؟(با ناز و عشوه زیاد)
دامیان :میرم بانداژ بیارم و اسم منو کامل تلفظ کن
آلیس :دامی جون چیزیت که نشده اون خوکچه بلایی سرت آورده بگو خودم بکشمش
دامیان یقه آلیس میگیره [چه عجب ]:فقط من حق دارم به این حرفو بگم دفعه بعد که ازت بشنوم بد بلایی سرت میارم شیرفهم شد (با لحن سرد و خشمگین)وبعد میره
آلیس :(چرا اینجوری کرد نکنه اون خوکچه رو دوست داره؟...اون خوکچه رو ادب میکنم تا از ده کیلومتری دامی جونم رد نتونه بشه)
ویو آنیا :
بکی :حالت خوبه آنیا جونم ؟
آنیا :ب..بکی تویی؟(گیج وسردرگم)
بکی :آره فعلا یکم استراحت کن دامیان رفته برات بانداژ بیاره
آنیا :بکی ...چرا اون کار رو کردی؟
بکی :کدوم کار؟
آنیا :خودتو نزن به اون راه میدونی چقدر ترسناک بود که یکی سرت اونجوری داد بزنه (باگریه)
بکی :ببخشید آنیا ...فکر نمیکردم اون همچین کاری کنه ولی حتی دامیانم وقتی شنید تو گم شدی اومد دنبالت بگرده
که دامیان میاد :
دامیان :هوی صورتی برات بانداژ آوردم
بکی :بده ببندم پاشو
دامیان :باشه بگیر ولی اگه خواستی بخوابی به من بگو میام پیش این پشمک
بکی :باشه باشه
فردا صبح :
هنری :خب بچه ها یه هم گروهی انتخاب کنید تا برید تو جنگل و یکم خوش بگذرونید
کریس اومد به آنیا درخواست بده و آلیسم به دامیان تا اینکه دامیان رفت جلو و به آنیا درخواست داد [اوووو چه عجب غرورت رفت🗿]آنیا هم قبول کرد
آلیس :(عه که اینطور حالا میرم سراغ نقشه بی هه خوکچه از آخرین ساعات زندگیت لذت ببر)
وآلیس و شیلا نقشه میکشن برای آنیا
دامیان :هوی صورتی انقدر دنبال هرچی می بینی نرو وگرنه گم میشی! و نقشه رو برداشت و داشت بهش نگاه میکرد
آنیا حس کرد بوته هی داره تکون میخوره رفت ببینه چیه که آلیس و شیلا رو دید و اونا جلوی صورتش دستمال گذاشتن
آنیا :ک.....مم....ک...ک(و بیهوش شد )
آلیس و شیلا اون رو به یه درخت نزدیک دره وصل کردن کردن و آلیس گفت :بمیر احمق جون هاهاها[آبرو همه شیطانارو بردی ]
از زبان دامیان :
داشتم نقشه رو چک میکردم رفتم ببینم اون صورتی کجاست که دیدم ناپدید شده همه جارو گشتم رفتم سریع به آقای هندرسون گفتم .رفتم پیش بکی.کریس هرکی
بکی :مگه اون باتو نبود(با صدای لرزیده)
دامیان :داشتم نقشه رو چک میکردم سرمو آوردم بالا دیدم نیست
آلیس :دامی جون خودتو نگران اون خوکچه نکن اصلا ارزش نداره
دامیان :(ننیدونم چرا ولی با این حرفش خیلی شکم بهش زیاد شد )
دامیان میره و صورتشو میبره نزدیک آلیس و طوری که فقط اون بشنوه میگه :آلیس اگه بفهم این ماجرا زیر سر توئه کاری میکنم مرغای آسمون به حالت گریه کنن
آلیسم میشاشه تو خودش
ویو آنیا :
چشمام رو که با کردم دیدم به یه درخت بسته شدم
پارت ۱۳
دامیان :مم میرم چسب زخم بیارم
بکی :باشه برو
دامیان :(یعنی حرفام اونقدر میتونسته آنیارو ناراحت کنه ؟هوفف بهتره یجوری از دلش دربیارم ولی...وایسا اصلا چرا برام مهمه ؟)[چون بهش خیلی بدی کردی برادر 🗿]
آلیس :دامی جون داری چیکار میکنی؟(با ناز و عشوه زیاد)
دامیان :میرم بانداژ بیارم و اسم منو کامل تلفظ کن
آلیس :دامی جون چیزیت که نشده اون خوکچه بلایی سرت آورده بگو خودم بکشمش
دامیان یقه آلیس میگیره [چه عجب ]:فقط من حق دارم به این حرفو بگم دفعه بعد که ازت بشنوم بد بلایی سرت میارم شیرفهم شد (با لحن سرد و خشمگین)وبعد میره
آلیس :(چرا اینجوری کرد نکنه اون خوکچه رو دوست داره؟...اون خوکچه رو ادب میکنم تا از ده کیلومتری دامی جونم رد نتونه بشه)
ویو آنیا :
بکی :حالت خوبه آنیا جونم ؟
آنیا :ب..بکی تویی؟(گیج وسردرگم)
بکی :آره فعلا یکم استراحت کن دامیان رفته برات بانداژ بیاره
آنیا :بکی ...چرا اون کار رو کردی؟
بکی :کدوم کار؟
آنیا :خودتو نزن به اون راه میدونی چقدر ترسناک بود که یکی سرت اونجوری داد بزنه (باگریه)
بکی :ببخشید آنیا ...فکر نمیکردم اون همچین کاری کنه ولی حتی دامیانم وقتی شنید تو گم شدی اومد دنبالت بگرده
که دامیان میاد :
دامیان :هوی صورتی برات بانداژ آوردم
بکی :بده ببندم پاشو
دامیان :باشه بگیر ولی اگه خواستی بخوابی به من بگو میام پیش این پشمک
بکی :باشه باشه
فردا صبح :
هنری :خب بچه ها یه هم گروهی انتخاب کنید تا برید تو جنگل و یکم خوش بگذرونید
کریس اومد به آنیا درخواست بده و آلیسم به دامیان تا اینکه دامیان رفت جلو و به آنیا درخواست داد [اوووو چه عجب غرورت رفت🗿]آنیا هم قبول کرد
آلیس :(عه که اینطور حالا میرم سراغ نقشه بی هه خوکچه از آخرین ساعات زندگیت لذت ببر)
وآلیس و شیلا نقشه میکشن برای آنیا
دامیان :هوی صورتی انقدر دنبال هرچی می بینی نرو وگرنه گم میشی! و نقشه رو برداشت و داشت بهش نگاه میکرد
آنیا حس کرد بوته هی داره تکون میخوره رفت ببینه چیه که آلیس و شیلا رو دید و اونا جلوی صورتش دستمال گذاشتن
آنیا :ک.....مم....ک...ک(و بیهوش شد )
آلیس و شیلا اون رو به یه درخت نزدیک دره وصل کردن کردن و آلیس گفت :بمیر احمق جون هاهاها[آبرو همه شیطانارو بردی ]
از زبان دامیان :
داشتم نقشه رو چک میکردم رفتم ببینم اون صورتی کجاست که دیدم ناپدید شده همه جارو گشتم رفتم سریع به آقای هندرسون گفتم .رفتم پیش بکی.کریس هرکی
بکی :مگه اون باتو نبود(با صدای لرزیده)
دامیان :داشتم نقشه رو چک میکردم سرمو آوردم بالا دیدم نیست
آلیس :دامی جون خودتو نگران اون خوکچه نکن اصلا ارزش نداره
دامیان :(ننیدونم چرا ولی با این حرفش خیلی شکم بهش زیاد شد )
دامیان میره و صورتشو میبره نزدیک آلیس و طوری که فقط اون بشنوه میگه :آلیس اگه بفهم این ماجرا زیر سر توئه کاری میکنم مرغای آسمون به حالت گریه کنن
آلیسم میشاشه تو خودش
ویو آنیا :
چشمام رو که با کردم دیدم به یه درخت بسته شدم
- ۶۰۰
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط