{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همینکه نیستی اینجا برایت شعر می جوشم

همینکه نیستی اینجا برایت شعر می جوشم
لباسی کهنه را گویی رفویش کرده می پوشم
مرورت میکنم اینجا _خراب آباد _این خانه
شراب کهنه ای دارم که با یاد تو می نوشم
شرابی از نگاه تو همینجا روبروم انگار
شراب هفتصد ساله از این انگور می دوشم
تو صحبتهای معمولیت کوک شور میخواند
لبانت حامل نت ها، که می بارند در گوشم
بیا حرفی بزن شیرین، دل من شور می خواهد
سکوتی مرگبار اینجاست من فرهاد خاموشم
بیا که خوابهای من پریشان است_ آرامم_
تو رودی که سفر باید،و من کوهی که بیهوشم



#مرتضی_طریقی
دیدگاه ها (۴)

در عزایت دیده گریان سینه پر جوشم حسینیک نیستان ناله دارم گر ...

سخن ديگر نگفتي , اي سخن پرداز خاموشمفراموشت نمي کردم , چرا ک...

در عزایت دیده گریان سینه پر جوشم حسینیک نیستان ناله دارم گر ...

سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشمفراموشت نمی کردم چرا کردی ...

از مرگ عاطفه با زمستان هم آغوشمشبها به تن لباس تنهایی می پوش...

شعر_مهدویز بوی زلف تو یک عمر مست و مدهوشمز چشم خویش ز داغت ه...

من که از آتش دل چون خم می در جوشممهر بر لب زده خون می‌خورم و...

من که از آتش دل چون خم می در جوشممهر بر لب زده خون می‌خورم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط