#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_10
·
·
·
و بعد...
ل..بهاش رو ، روی ل..بهای ا/ت گذاشت .
بوسهای که نه از روی عشق ، از روی مالکیتی سمی بود . محبتی وجود نداشت..
ا/ت دستش روی شونههای کوک گذاشت ولی از ترس نمیتونست هلش بده و بگه نمیخواد..
کمی بعد.. کوک ازش جدا شد و گفت : " لباستو انتخاب کن . "
و رفت سمت در .
ا/ت با گریه گفت : " لباس انتخاب کنم که چی بشه هاا..؟!!؟ "
که کوک برگشت و با لبخندی بیرحم گفت : " چون فردا رسمی میشی بردهٔ من . "
و رفت و صدای خندهاش هم کمکم توی سکوت اتاق محو میشد…
فردا >>
کوک همه جای عمارت رو گشت .
مهمونا توی سالن منتظر عروس و داماد..
خدمتکار : " قربان ؛ خانم رو پیدا نکردیم . صبح لباس عروسشون رو پوشیدن حالشون خوب بود گفتن فقط میخوان تنها باشن.. نمیدونیم کجاست.! "
کوک عصبی گفت : " عین آدم بگردین پیداش میکنین ؛ اون که نمیتونه از عمارت رفته باشه . "
خدمتکار چشمی گفت و رفت .
کوک رفت سمت اون انبار تاریک طبقه پایین .
از پشت در گوش داد صدایی هست!؟؟ا/ت اینجاست..؟
که صدای گریه ضعیفی رو شنید .
لبخندی کج روی لبش شکل گرفت .
و رفت داخل..
ا/ت با شنیدن صدای باز شدن در ساکت شد…
کوک : " یعنی اون دختر کجا میتونه رفته باشه "
ا/ت خیره به حرکات کوک نگاه میکرد..
کوک : اون دختر احمق بیچارهای که مالکش منم و قراره تا آخر عمرش زجرش بدم اما الان..الان اگه نیاد قبـ..ـرشو با دستای خودم میکَنم! "
ا/ت یکم ترسیده ، پارچه سفید لباس عروسش رو تو دستاش جمع کرد و محکم نگه داشت.. دیگه کوک رو نمیدید . صدایی هم ازش نمیشنید .
رفت؟!
که یهو دستی روی شونهٔ ا/ت گذاشته شد!!
کوک با لبخند بی رحمش لب زد : " پس اینجایی.. قایم موشک بسه "
و ا/ت رو کشید سمت خودش به چشمای قرمز ا/ت نگاه کرد و گفت : " از من قایم میشی احمق هااااا "
و ا/ت رو از اون انباری کشید بیرون .
·
·
·
#پارت_10
·
·
·
و بعد...
ل..بهاش رو ، روی ل..بهای ا/ت گذاشت .
بوسهای که نه از روی عشق ، از روی مالکیتی سمی بود . محبتی وجود نداشت..
ا/ت دستش روی شونههای کوک گذاشت ولی از ترس نمیتونست هلش بده و بگه نمیخواد..
کمی بعد.. کوک ازش جدا شد و گفت : " لباستو انتخاب کن . "
و رفت سمت در .
ا/ت با گریه گفت : " لباس انتخاب کنم که چی بشه هاا..؟!!؟ "
که کوک برگشت و با لبخندی بیرحم گفت : " چون فردا رسمی میشی بردهٔ من . "
و رفت و صدای خندهاش هم کمکم توی سکوت اتاق محو میشد…
فردا >>
کوک همه جای عمارت رو گشت .
مهمونا توی سالن منتظر عروس و داماد..
خدمتکار : " قربان ؛ خانم رو پیدا نکردیم . صبح لباس عروسشون رو پوشیدن حالشون خوب بود گفتن فقط میخوان تنها باشن.. نمیدونیم کجاست.! "
کوک عصبی گفت : " عین آدم بگردین پیداش میکنین ؛ اون که نمیتونه از عمارت رفته باشه . "
خدمتکار چشمی گفت و رفت .
کوک رفت سمت اون انبار تاریک طبقه پایین .
از پشت در گوش داد صدایی هست!؟؟ا/ت اینجاست..؟
که صدای گریه ضعیفی رو شنید .
لبخندی کج روی لبش شکل گرفت .
و رفت داخل..
ا/ت با شنیدن صدای باز شدن در ساکت شد…
کوک : " یعنی اون دختر کجا میتونه رفته باشه "
ا/ت خیره به حرکات کوک نگاه میکرد..
کوک : اون دختر احمق بیچارهای که مالکش منم و قراره تا آخر عمرش زجرش بدم اما الان..الان اگه نیاد قبـ..ـرشو با دستای خودم میکَنم! "
ا/ت یکم ترسیده ، پارچه سفید لباس عروسش رو تو دستاش جمع کرد و محکم نگه داشت.. دیگه کوک رو نمیدید . صدایی هم ازش نمیشنید .
رفت؟!
که یهو دستی روی شونهٔ ا/ت گذاشته شد!!
کوک با لبخند بی رحمش لب زد : " پس اینجایی.. قایم موشک بسه "
و ا/ت رو کشید سمت خودش به چشمای قرمز ا/ت نگاه کرد و گفت : " از من قایم میشی احمق هااااا "
و ا/ت رو از اون انباری کشید بیرون .
·
·
·
- ۱.۳k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط