{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.13

با صدای مشت ارباب که روی میز خورد و دادش که توی عمارت پیچید حرف توی دهنم ماسید...

-دختره دهاتی مگه بهت یاد ندادن تا بزرگترت از سر میز پا نشد بلند نشی

قلبم از ترس توی دهنم میزد با لکنت گفتم

+من..من ببخشید نمیدونستم..

نشستم و هی با غذام بازی کردم تا ارباب از سر میز پاشد هی با خودم کلنجار میرفتم

"الان میتونم پاشم دیگه؟"

اروم بلند شدم و به سمت اتاقم روونه شدم درو باز کردم و وارد اتاق شدم

+یعنی اینقدر مقررات براش مهمه یا فقط میخواد منو ازار بده؟

اینجوری نمیشد باید از مریم میخواستم همه قوانینو بهم بگه وگرنه سر به تنم نمیموند توی این عمارت لعنتی

به طرف تلفن روی عسلی رفتم شماره یک و گرفتم که صدای یکی از خدمتکارا پیچید توش

-بله خانوم کوچیک؟

+به مریم بگو بیاد اتاقم

-چشم خانوم کوچیک

نشستم لبه تخت که دو تقه به در خورد پشت بندش مریم اومد تو گفت

-بفرمایید خانم کاری داشتید؟

+مریم همه‌ی قوانین و مقررات این عمارتو بهم بگو حتی اونایی که فکر میکنی مهم نیستنم بگو

-چشم خانم...

شروع کرد به توضیح دادن
دیدگاه ها (۰)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.14شروع کرد به توضیح دا...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.15در کتابخونه رو باز ک...

https://wisgoon.com/ghoost-simonفالوشه

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.12بدون صندل پاهام سردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط