گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.15
در کتابخونه رو باز کردم
+واااااو ساچِ عَووووو چه بزرگههه
اصن فکم داشت میوفتاد پایین دور تا دور اتاق قفسه بود که تا سقف کشیده میشد و همهشونم پر بودن
شروع کردم به گشتن توی قفسه ها تا موضوع مورد نظرمو پیدا کنم،حدود یک ساعتی بود که داشتم میگشتم تا بلاخره اون قفسه رو یافتم و یه کتاب رمان که جلدش به نظر خوشگل و گوگولی میومد برداشتم و به سمت مبل یک نفره وسط اتاق رفتم نشستم روش
از بس نرم بود دلت میخواست فرو بری توش،کتابو شروع کردم باحال بود و طنز که همین طنز بودنش منجر میشد بعضی موقع ها صدای خندم بالا بره محو کتاب بودم که تقه ای به در خورد و مریم اومد تو
-خانم کوچیک موقع ناهاره
جفت ابروهام بالا پرید نگاهی به ساعت کردم دیدم بعلههه،ساعت یک ظهره که مریم ادامه داد
-خانم اقا که شرکتن خانم بزرگم خونه خواهرشونن پس...
نیشم وا رفت نذاشتم حرفشو تموم کنه گفتم
+پس من همینجا غذا میخورم
یکم این پا اون پا کرد ولی نتونست رو حرفم حرف بزنه پس غذارو برام اورد من همونجا توی کتابخونه همراه با کتاب خوندن خوردم
بله دیگه بچه زرنگیم...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.15
در کتابخونه رو باز کردم
+واااااو ساچِ عَووووو چه بزرگههه
اصن فکم داشت میوفتاد پایین دور تا دور اتاق قفسه بود که تا سقف کشیده میشد و همهشونم پر بودن
شروع کردم به گشتن توی قفسه ها تا موضوع مورد نظرمو پیدا کنم،حدود یک ساعتی بود که داشتم میگشتم تا بلاخره اون قفسه رو یافتم و یه کتاب رمان که جلدش به نظر خوشگل و گوگولی میومد برداشتم و به سمت مبل یک نفره وسط اتاق رفتم نشستم روش
از بس نرم بود دلت میخواست فرو بری توش،کتابو شروع کردم باحال بود و طنز که همین طنز بودنش منجر میشد بعضی موقع ها صدای خندم بالا بره محو کتاب بودم که تقه ای به در خورد و مریم اومد تو
-خانم کوچیک موقع ناهاره
جفت ابروهام بالا پرید نگاهی به ساعت کردم دیدم بعلههه،ساعت یک ظهره که مریم ادامه داد
-خانم اقا که شرکتن خانم بزرگم خونه خواهرشونن پس...
نیشم وا رفت نذاشتم حرفشو تموم کنه گفتم
+پس من همینجا غذا میخورم
یکم این پا اون پا کرد ولی نتونست رو حرفم حرف بزنه پس غذارو برام اورد من همونجا توی کتابخونه همراه با کتاب خوندن خوردم
بله دیگه بچه زرنگیم...
- ۸۸
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط