ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۲۰ فصل ۳ )
چيز زيادي ازش نمیدونم پس اصلا اصلا هیچ اعتمادي به من نکن چون نمیشناسمش خودت همه جوانب رو بسنج و هر چيزي که لازمه ازش بگیر که خیالت راحت شه...ولی از نظرم خیلی به این کار نیاز داره و ادم ساده و خوبي به نظر میرسه.. جدي سر تکون داد و گفت:جیمین رفت سر کار؟ سر به اره تکون دادم. تلفن خونه زنگ خورد. با ذوق و لبخند نورا رو از بغلش گرفتم و اونم لبخندي بهم زد و گفت: مرسي.. و رفت سمت تلفن. نورا رو بوسیدم و نرم تو بغلم حرکتش دادم و اروم به نیکول گفتم:نادیا؟
کورا رو بوسیدم و نرم تو بعلم حرکتش دادم و اروم به نیکول گفتم: نادیا؟ نيکول رفته مدرسه.. تو خوبي؟ نیکول-اره.. به نظرم كسلي.. گرفته گفت: چیزی نیست. جوزف تلفن رو برداشت که انگار صدا نیومد و قطع و وصل شد و بعد رفت رو ایفون خيلي اشفته تلفن رو کوبید و دکمه هاشو زد. يه صداي مردونه عصبی از اونور اومد این چه مسخره بازیه؟ جوزف کلافه و ناامید از درست شدن تلفن و همونجور در حالت ایفون گفت:تلفن مشکل داشت...ببخشید.. مرد که انگار سن دار به نظر میرسید :گفت میخوام با جیمین حرف بزنم... جوزف دندوناشو به هم فشرد و تلخ گفت: سلام بابا.. بابا؟ خداي من.. گنگ و متعجب زل زدم به تلفن... پدر جیمین و جوزف بود؟ حتی سلام نکرد. مردي که انگار پدرشون بود بي توجه به سلام پرکنایه جوزف با تاکید گفت میخوام... با جیمین... حرف بزنم. جوزف-میدونی که اینجا نیست و میدونی که باهات حرف نمیزنه.. يعني چي؟ جیمین با پدرش حرف نمیزنه؟ ذهنم پر از سوال و اشفتگي بود. هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که هیچی از جیمین نمیدونم... پدرش-مشکل توعه... بعد از دوتا ازدواج احمقانه باید یاد گرفته باشي ادما رو راضي كني.. اصلا کپ کردم نفسم بند اومد و شوکه از این همه تلخي متعجب به جوزف نگاه کردم. خيلي گرفته به روبروش خیره بود. گرفته به روبروش خیره بود اخه...چطور... اين همه بي رحمي؟ یه پدر چطور میتونه اینطوري صحبت کنه؟ انقدر سنگ دل؟؟ والي خداا. پدرش تا فردا شب میخوام باهاش حرف بزنم... و قطع کرد و صداي بوق تلفن تو فضا پیچید. دلم خيلي براي جوزف گرفت و با درد نگاش کردم. داغون تلفن رو سر جاش گذاشت که صداي زنگ ايفون اومد. نفسش رو بیرون داد و رفت سمت ایفون به نیکول نگاه کردم. خيلي گرفته و جدي شونه بالا انداخت که يعني حرفي در اين باره نداره. كلاً امروز خيلي تو خودش بود..
( پارت ۳۲۰ فصل ۳ )
چيز زيادي ازش نمیدونم پس اصلا اصلا هیچ اعتمادي به من نکن چون نمیشناسمش خودت همه جوانب رو بسنج و هر چيزي که لازمه ازش بگیر که خیالت راحت شه...ولی از نظرم خیلی به این کار نیاز داره و ادم ساده و خوبي به نظر میرسه.. جدي سر تکون داد و گفت:جیمین رفت سر کار؟ سر به اره تکون دادم. تلفن خونه زنگ خورد. با ذوق و لبخند نورا رو از بغلش گرفتم و اونم لبخندي بهم زد و گفت: مرسي.. و رفت سمت تلفن. نورا رو بوسیدم و نرم تو بغلم حرکتش دادم و اروم به نیکول گفتم:نادیا؟
کورا رو بوسیدم و نرم تو بعلم حرکتش دادم و اروم به نیکول گفتم: نادیا؟ نيکول رفته مدرسه.. تو خوبي؟ نیکول-اره.. به نظرم كسلي.. گرفته گفت: چیزی نیست. جوزف تلفن رو برداشت که انگار صدا نیومد و قطع و وصل شد و بعد رفت رو ایفون خيلي اشفته تلفن رو کوبید و دکمه هاشو زد. يه صداي مردونه عصبی از اونور اومد این چه مسخره بازیه؟ جوزف کلافه و ناامید از درست شدن تلفن و همونجور در حالت ایفون گفت:تلفن مشکل داشت...ببخشید.. مرد که انگار سن دار به نظر میرسید :گفت میخوام با جیمین حرف بزنم... جوزف دندوناشو به هم فشرد و تلخ گفت: سلام بابا.. بابا؟ خداي من.. گنگ و متعجب زل زدم به تلفن... پدر جیمین و جوزف بود؟ حتی سلام نکرد. مردي که انگار پدرشون بود بي توجه به سلام پرکنایه جوزف با تاکید گفت میخوام... با جیمین... حرف بزنم. جوزف-میدونی که اینجا نیست و میدونی که باهات حرف نمیزنه.. يعني چي؟ جیمین با پدرش حرف نمیزنه؟ ذهنم پر از سوال و اشفتگي بود. هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که هیچی از جیمین نمیدونم... پدرش-مشکل توعه... بعد از دوتا ازدواج احمقانه باید یاد گرفته باشي ادما رو راضي كني.. اصلا کپ کردم نفسم بند اومد و شوکه از این همه تلخي متعجب به جوزف نگاه کردم. خيلي گرفته به روبروش خیره بود. گرفته به روبروش خیره بود اخه...چطور... اين همه بي رحمي؟ یه پدر چطور میتونه اینطوري صحبت کنه؟ انقدر سنگ دل؟؟ والي خداا. پدرش تا فردا شب میخوام باهاش حرف بزنم... و قطع کرد و صداي بوق تلفن تو فضا پیچید. دلم خيلي براي جوزف گرفت و با درد نگاش کردم. داغون تلفن رو سر جاش گذاشت که صداي زنگ ايفون اومد. نفسش رو بیرون داد و رفت سمت ایفون به نیکول نگاه کردم. خيلي گرفته و جدي شونه بالا انداخت که يعني حرفي در اين باره نداره. كلاً امروز خيلي تو خودش بود..
- ۷.۷k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط