چپتر سوم
چپتر سوم
صدای ملایم برخورد قطرات آب با وان، تنها صدایی بود که در فضای حمام شنیده میشد. گرمای آب و آرامشِ محیط، بالاخره گارد دفاعی کوروی را شکسته بود. خستگیِ ناشی از وحشت، ترس و روزهای سخت، حالا خود را به صورت خوابی عمیق نشان میداد. کوروی، در حالی که سرش را روی لبهی وان تکیه داده بود، چشمان خستهاش بسته شد و آرام به خواب رفت.
شینجیرو با دقت نگاهی به چهرهی آرام اما بیرمق او انداخت. او را با احتیاط از آب بیرون کشید و با حولهای نرم و گرم، بدن کوچکش را خشک کرد. کوروی مثل یک عروسک کوچک در میان حوله پیچیده شده بود. شینجیرو او را با ملایمت به اتاق خود برد و روی تخت گذاشت، پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید و اجازه داد تا در آرامش کامل، به خواب خود ادامه دهد.
یک ساعت گذشت. صدای همهمه و خندههای خفیف از پایین ساختمان میآمد؛ وقت شام بود.
در همین حین، در اتاق شینجیرو، جرقهای از حرکت در میان پتو دیده شد. کوروی با چشمانی نیمهباز و گیج، از خواب بیدار شد. او هنوز در دنیای خواب بود و چیزی از محیط اطراف نمیدانست. با همان حالت حوله پیچ، پاهای کوچکش را از تخت پایین گذاشت و با قدمهایی لرزان و بیهدف، از اتاق بیرون رفت تا ببیند چه خبر است.
موهای مشکی و کوتاهش که حالا کمی نم داشت، به شکلی نامرتب دور صورتش ریخته بود و گونههایش از گرمای حمام و خوابآلودگی، سرخ و گلگون شده بود. او در راهروی تاریک، بسیار ظریف و معصوم به نظر میرسید؛ انگار فرشتهای کوچک از میان رویاها بیرون آمده باشد.
شینجیرو و مایکی و اما که برای کمک به بقیه سر میز رفته بود، ناگهان کوروی را در راهرو دیدند.
اما با ذوق گفت ( کورویییی بیدار شدی) و لبخند قشنگی زد ( خیلی کاوایی شدی) و مایکی اضافه کرد ( مثل عروسک هاست ) .
شینجیرو : خب کوروی بریم یه لباس تنت کنیم و امادت کنیم برای شام
کوروی که تا الان از خجالت سرش پایین بود تند تند سرش رو تکون داد و با شینجیرو موافقت کرد شینجیرو هم از اما اجازه گرفت و یکی پیراهن هاس سفید ساده اما رو برداشت.
او دوباره کوروی را به اتاق برد. با مهربانی از او خواست که آرام باشد. شینجیرو پیراهن سفید را با دقت تن کوروی کرد. پیراهن کمی روی شانههای کوچکش میلغزید، اما او را بسیار تمیز و زیبا نشان میداد. سپس، با شانهای بسیار نرم، شروع کرد به شانه کردن موهای مشکی و آشفتهی کوروی کوروی با اینکه هم سن اما بود ولی جسه کوچیک تری داشت و واقعا لاغر بود انگار تغذیه خیلی خوبی نداشت.
وقتی کارش تمام شد، کوروی در آینه به خودش نگاه کرد. او احساس امنیت عجیبی داشت؛ حسی که هرگز در زندگیاش تجربه نکرده بود. او به آرامی چرخید و به شینجیرو که با نگاهی پر از محبت به او خیره شده بود، نگاه کرد.
کوروی با صدایی که هنوز کمی از خوابآلودگی میلرزید، زمزمه کرد: «ممنون... ولی... چرا؟ چرا اینقدر به من اهمیت میدی؟ من فقط...»
شینجیرو مکث کرد. او میدانست که کلمات برای توصیف این حس کافی نیستند. او زانو زد تا همسطح چشمان کوروی قرار بگیرد، دستهایش را روی شانههای کوچک او گذاشت و با صدایی که از صمیم قلبش برمیمیآمد، گفت:
«کوروی، من تصمیم گرفتم تو رو به فرزندی بگیرم» او مکث کرد و با نگاهی امیدوارانه ادامه داد: «دوست داری دختر من باشی؟»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. کوروی خشکش زد. چشمانش گشاد شد و گونههای سرخاش، حالا از شدت خجالت و شادی، به رنگ قرمز تندی درآمد. او به چشمان شینجیرو خیره شد و در میان قلب تپنده و پر از هیجانش، لبخندی "شاد" و بسیار شیرین بر لبانش نشست.
او با هیجان و صدایی که از خوشحالی میلرزید، گفت: « ممنونم که نجاتم دادی!» و بعد دست های کوچیکش رو دور گردن شینجیرو حلقه کرد و بغلش کردم ( البته که دوست دارم دخترت باشم )
شینجیرو با لبخندی از سر آسودگی، متقابلا کوروی رو بغل کرد. شینجیرو کوروی رو بغل کرد و با هم، به سمت آشپزخونه رفتن
خب اینم از این و راستی کوروی به معنای تاریکی بود فکر کنم
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
صدای ملایم برخورد قطرات آب با وان، تنها صدایی بود که در فضای حمام شنیده میشد. گرمای آب و آرامشِ محیط، بالاخره گارد دفاعی کوروی را شکسته بود. خستگیِ ناشی از وحشت، ترس و روزهای سخت، حالا خود را به صورت خوابی عمیق نشان میداد. کوروی، در حالی که سرش را روی لبهی وان تکیه داده بود، چشمان خستهاش بسته شد و آرام به خواب رفت.
شینجیرو با دقت نگاهی به چهرهی آرام اما بیرمق او انداخت. او را با احتیاط از آب بیرون کشید و با حولهای نرم و گرم، بدن کوچکش را خشک کرد. کوروی مثل یک عروسک کوچک در میان حوله پیچیده شده بود. شینجیرو او را با ملایمت به اتاق خود برد و روی تخت گذاشت، پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید و اجازه داد تا در آرامش کامل، به خواب خود ادامه دهد.
یک ساعت گذشت. صدای همهمه و خندههای خفیف از پایین ساختمان میآمد؛ وقت شام بود.
در همین حین، در اتاق شینجیرو، جرقهای از حرکت در میان پتو دیده شد. کوروی با چشمانی نیمهباز و گیج، از خواب بیدار شد. او هنوز در دنیای خواب بود و چیزی از محیط اطراف نمیدانست. با همان حالت حوله پیچ، پاهای کوچکش را از تخت پایین گذاشت و با قدمهایی لرزان و بیهدف، از اتاق بیرون رفت تا ببیند چه خبر است.
موهای مشکی و کوتاهش که حالا کمی نم داشت، به شکلی نامرتب دور صورتش ریخته بود و گونههایش از گرمای حمام و خوابآلودگی، سرخ و گلگون شده بود. او در راهروی تاریک، بسیار ظریف و معصوم به نظر میرسید؛ انگار فرشتهای کوچک از میان رویاها بیرون آمده باشد.
شینجیرو و مایکی و اما که برای کمک به بقیه سر میز رفته بود، ناگهان کوروی را در راهرو دیدند.
اما با ذوق گفت ( کورویییی بیدار شدی) و لبخند قشنگی زد ( خیلی کاوایی شدی) و مایکی اضافه کرد ( مثل عروسک هاست ) .
شینجیرو : خب کوروی بریم یه لباس تنت کنیم و امادت کنیم برای شام
کوروی که تا الان از خجالت سرش پایین بود تند تند سرش رو تکون داد و با شینجیرو موافقت کرد شینجیرو هم از اما اجازه گرفت و یکی پیراهن هاس سفید ساده اما رو برداشت.
او دوباره کوروی را به اتاق برد. با مهربانی از او خواست که آرام باشد. شینجیرو پیراهن سفید را با دقت تن کوروی کرد. پیراهن کمی روی شانههای کوچکش میلغزید، اما او را بسیار تمیز و زیبا نشان میداد. سپس، با شانهای بسیار نرم، شروع کرد به شانه کردن موهای مشکی و آشفتهی کوروی کوروی با اینکه هم سن اما بود ولی جسه کوچیک تری داشت و واقعا لاغر بود انگار تغذیه خیلی خوبی نداشت.
وقتی کارش تمام شد، کوروی در آینه به خودش نگاه کرد. او احساس امنیت عجیبی داشت؛ حسی که هرگز در زندگیاش تجربه نکرده بود. او به آرامی چرخید و به شینجیرو که با نگاهی پر از محبت به او خیره شده بود، نگاه کرد.
کوروی با صدایی که هنوز کمی از خوابآلودگی میلرزید، زمزمه کرد: «ممنون... ولی... چرا؟ چرا اینقدر به من اهمیت میدی؟ من فقط...»
شینجیرو مکث کرد. او میدانست که کلمات برای توصیف این حس کافی نیستند. او زانو زد تا همسطح چشمان کوروی قرار بگیرد، دستهایش را روی شانههای کوچک او گذاشت و با صدایی که از صمیم قلبش برمیمیآمد، گفت:
«کوروی، من تصمیم گرفتم تو رو به فرزندی بگیرم» او مکث کرد و با نگاهی امیدوارانه ادامه داد: «دوست داری دختر من باشی؟»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. کوروی خشکش زد. چشمانش گشاد شد و گونههای سرخاش، حالا از شدت خجالت و شادی، به رنگ قرمز تندی درآمد. او به چشمان شینجیرو خیره شد و در میان قلب تپنده و پر از هیجانش، لبخندی "شاد" و بسیار شیرین بر لبانش نشست.
او با هیجان و صدایی که از خوشحالی میلرزید، گفت: « ممنونم که نجاتم دادی!» و بعد دست های کوچیکش رو دور گردن شینجیرو حلقه کرد و بغلش کردم ( البته که دوست دارم دخترت باشم )
شینجیرو با لبخندی از سر آسودگی، متقابلا کوروی رو بغل کرد. شینجیرو کوروی رو بغل کرد و با هم، به سمت آشپزخونه رفتن
خب اینم از این و راستی کوروی به معنای تاریکی بود فکر کنم
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
- ۲.۰k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط