چپتر دوم
چپتر دوم
صدای برخورد کفشهای شینجیرو با کفِ چوبی خانه سانو، در سکوت شب پیچیده بود. او در حالی که دختربچه را محکم اما با ملایمت در آغوش گرفته بود، از در وارد شد. او نمیدانست چطور باید این وضعیت را توضیح دهد، اما میدانست که تنها جایی که میتواند امنیت را برای این کوچولو فراهم کند، همینجاست.
به محض ورود، صدای برخورد ضربات به کیسه بوکس و خندههای بلند از سالن تمرین شنیده شد. شینجیرو به سمت سالن رفت و در رو باز کرد.
صحنه عجیبی بود؛ پدربزرگ سانو در گوشهای وایساده بود، در حالی که اِما و مایکی با هیجان در حال بازی یا تمرین بودند. به محض اینکه چشم آنها به دختر بچه در آغوش شینجیرو افتاد، همهچیز متوقف شد.
«اوه! شینجیرو! این چیه؟ یه عروسک زندهست؟!» مایکی با آن چشمان براق و کنجکاوش، مثل برق از جا پرید و در یک ثانیه جلوی شینجیرو ایستاد.
اِما هم با ذوق و هیجان به سمت آنها دوید: «وای! چه کاواییِ! شینجیرو، این بچه مال کیه؟ چرا اینجوری لباس پوشیده؟»
دختربچه با دیدن هجوم آنها، خودش را بیشتر در سینهی شینجیرو پنهان کرد. لرزش بدنش قطع نمیشد. شینجیرو با صدایی آرام گفت: «آروم باشید، دارید میترسونیدش.»
مایکی و اِما شروع کردند به سوال پیچ کردن دختربچه.
«اسمت چیه؟» مایکی پرسید.
«چند سالته؟» اِما با مهربانی ادامه داد.
«از کجا اومدی؟ چرا تنهایی؟»
دختربچه، در حالی که سرش را پایین انداخته بود و انگشتان کوچک خود را به لباس شینجیرو میفشرد، با صدای بسیار ضعیف و لرزان، تکتک (من کوروی ام هفت سالمه ) جوابها را با خجالت و هیجانِ پنهان از دیدن آنها، زمزمه میکرد. هر جواب او، نگاه مایکی و اما را کنجکاوتر میکرد.
شینجیرو که میدانست این حجم از هیجان برای بچه ای در این شرایط زیاد است، دخالت کرد: «خب، دیگه کافیه. الان باید یه کم استراحت کنه.» او نگاهی به پدربزرگ سانو انداخت که با نگاهی نافذ و پرسشگر او را زیر نظر داشت، اما وقت توضیح دادن نبود.
شینجیرو دختربچه را به سمت اتاق خودش برد. وقتی وارد اتاق شد و در را بست، سکوت سنگینی حکمفرما شد.
«باید لباسهات رو عوض کنی،» شینجیرو با لحنی بسیار نرم گفت، «باید بریم حموم تا تمیز بشی و بعدش یکی از لباس های اما رو بهت بدیم.»
کوروی ناگهان با وحشت به شینجیرو خیره شد و دستهایش را دور خودش حلقه کرد. او با چشمانی که از ترس برق میزد، سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و عقب رفت. او از لمس شدن یا از فرآیند تغییر لباس میترسید؛ انگار انتظار تنبیه داشت.
شینجیرو چند لحظه نشست و منتظر ماند. «نترس... من فقط میخوام کمکت کنم. هیچکس قرار نیست بهت آسیب بزنه. قول میدم و ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم من شینجیروام سانو شینجیرو.»
بعد از چند دقیقه از اصرار ملایم و آرامش دادنهای مداوم شینجیرو، دختربچه بالاخره با تردید و چشمانی خیس، اجازه داد.
شینجیرو با دقت لباسهای پاره و کثیف او را از تنش درآورد تا به حمام ببرش و لباسهای تمیز تنش کنه . اما به محض اینکه لباسها کنار رفتند، حرکت دستهای شینجیرو در هوا خشک شد. قلبش برای یک لحظه ایستاد.
بدن کوچک و ظریف دختربچه، صحنه یک جنگ تمام نشده بود. ردِ کبودیهای بنفش و سیاه رنگ روی بازوها و ساق ها و پاها و کمرش، جای ضربات سنگین را نشان میداد. زخمهای سطحی و خراشیدگیهای قدیمی روی پوست رنگپریدهاش، داستانی از رنج و تنهایی را روایت میکرد که هیچ کودکی نباید تجربه کند.
شینجیرو برای لحظهای خشمِ عظیمی در دلش شعله کشید، اما بلافاصله آن را فرو خورد تا کوروی نترسه. او نمیخواست با دیدن واکنش خودش، کوروی رو بیشتر بترساند. با دستانی که سعی میکرد لرزشش را پنهان کند، حولهای گرم و نرم برداشت.
او دختربچه را به حمام برد. در حالی که آب گرم را در وان میریخت، با دقت و ملایمت تمام، شروع به شستن بدن او کرد. هر بار که دست شینجیرو به نزدیکی یک کبودی میرسید، او با احتیاط بیشتری عمل میکرد، انگار با یک جواهر بسیار حساس و شکستنی روبرو است.
کوروی در حالی که آب گرم آرامآرام خستگی را از تنش در میبرد، چشمانش را بست و برای اولین بار، در میانِ گرمای آب و حضورِ امنِ شینجیرو، احساس کرد که شاید... شاید واقعاً جای امنی پیدا کرده است.
عملا دارم برا خودم میزارم😇
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
صدای برخورد کفشهای شینجیرو با کفِ چوبی خانه سانو، در سکوت شب پیچیده بود. او در حالی که دختربچه را محکم اما با ملایمت در آغوش گرفته بود، از در وارد شد. او نمیدانست چطور باید این وضعیت را توضیح دهد، اما میدانست که تنها جایی که میتواند امنیت را برای این کوچولو فراهم کند، همینجاست.
به محض ورود، صدای برخورد ضربات به کیسه بوکس و خندههای بلند از سالن تمرین شنیده شد. شینجیرو به سمت سالن رفت و در رو باز کرد.
صحنه عجیبی بود؛ پدربزرگ سانو در گوشهای وایساده بود، در حالی که اِما و مایکی با هیجان در حال بازی یا تمرین بودند. به محض اینکه چشم آنها به دختر بچه در آغوش شینجیرو افتاد، همهچیز متوقف شد.
«اوه! شینجیرو! این چیه؟ یه عروسک زندهست؟!» مایکی با آن چشمان براق و کنجکاوش، مثل برق از جا پرید و در یک ثانیه جلوی شینجیرو ایستاد.
اِما هم با ذوق و هیجان به سمت آنها دوید: «وای! چه کاواییِ! شینجیرو، این بچه مال کیه؟ چرا اینجوری لباس پوشیده؟»
دختربچه با دیدن هجوم آنها، خودش را بیشتر در سینهی شینجیرو پنهان کرد. لرزش بدنش قطع نمیشد. شینجیرو با صدایی آرام گفت: «آروم باشید، دارید میترسونیدش.»
مایکی و اِما شروع کردند به سوال پیچ کردن دختربچه.
«اسمت چیه؟» مایکی پرسید.
«چند سالته؟» اِما با مهربانی ادامه داد.
«از کجا اومدی؟ چرا تنهایی؟»
دختربچه، در حالی که سرش را پایین انداخته بود و انگشتان کوچک خود را به لباس شینجیرو میفشرد، با صدای بسیار ضعیف و لرزان، تکتک (من کوروی ام هفت سالمه ) جوابها را با خجالت و هیجانِ پنهان از دیدن آنها، زمزمه میکرد. هر جواب او، نگاه مایکی و اما را کنجکاوتر میکرد.
شینجیرو که میدانست این حجم از هیجان برای بچه ای در این شرایط زیاد است، دخالت کرد: «خب، دیگه کافیه. الان باید یه کم استراحت کنه.» او نگاهی به پدربزرگ سانو انداخت که با نگاهی نافذ و پرسشگر او را زیر نظر داشت، اما وقت توضیح دادن نبود.
شینجیرو دختربچه را به سمت اتاق خودش برد. وقتی وارد اتاق شد و در را بست، سکوت سنگینی حکمفرما شد.
«باید لباسهات رو عوض کنی،» شینجیرو با لحنی بسیار نرم گفت، «باید بریم حموم تا تمیز بشی و بعدش یکی از لباس های اما رو بهت بدیم.»
کوروی ناگهان با وحشت به شینجیرو خیره شد و دستهایش را دور خودش حلقه کرد. او با چشمانی که از ترس برق میزد، سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و عقب رفت. او از لمس شدن یا از فرآیند تغییر لباس میترسید؛ انگار انتظار تنبیه داشت.
شینجیرو چند لحظه نشست و منتظر ماند. «نترس... من فقط میخوام کمکت کنم. هیچکس قرار نیست بهت آسیب بزنه. قول میدم و ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم من شینجیروام سانو شینجیرو.»
بعد از چند دقیقه از اصرار ملایم و آرامش دادنهای مداوم شینجیرو، دختربچه بالاخره با تردید و چشمانی خیس، اجازه داد.
شینجیرو با دقت لباسهای پاره و کثیف او را از تنش درآورد تا به حمام ببرش و لباسهای تمیز تنش کنه . اما به محض اینکه لباسها کنار رفتند، حرکت دستهای شینجیرو در هوا خشک شد. قلبش برای یک لحظه ایستاد.
بدن کوچک و ظریف دختربچه، صحنه یک جنگ تمام نشده بود. ردِ کبودیهای بنفش و سیاه رنگ روی بازوها و ساق ها و پاها و کمرش، جای ضربات سنگین را نشان میداد. زخمهای سطحی و خراشیدگیهای قدیمی روی پوست رنگپریدهاش، داستانی از رنج و تنهایی را روایت میکرد که هیچ کودکی نباید تجربه کند.
شینجیرو برای لحظهای خشمِ عظیمی در دلش شعله کشید، اما بلافاصله آن را فرو خورد تا کوروی نترسه. او نمیخواست با دیدن واکنش خودش، کوروی رو بیشتر بترساند. با دستانی که سعی میکرد لرزشش را پنهان کند، حولهای گرم و نرم برداشت.
او دختربچه را به حمام برد. در حالی که آب گرم را در وان میریخت، با دقت و ملایمت تمام، شروع به شستن بدن او کرد. هر بار که دست شینجیرو به نزدیکی یک کبودی میرسید، او با احتیاط بیشتری عمل میکرد، انگار با یک جواهر بسیار حساس و شکستنی روبرو است.
کوروی در حالی که آب گرم آرامآرام خستگی را از تنش در میبرد، چشمانش را بست و برای اولین بار، در میانِ گرمای آب و حضورِ امنِ شینجیرو، احساس کرد که شاید... شاید واقعاً جای امنی پیدا کرده است.
عملا دارم برا خودم میزارم😇
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
- ۸۳
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط