{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زبان آ.ت:«

از زبان آ.ت:«
ضعف شدیدی داشتم و صورتم حسابی عرق کرده بود...سرمو با باز شدن در و صدایی که لولاهاش کردن بالا آوردم و به دختر مشکی پوشی که با کفشای پاشنه بلندش داشت ب سمت من میومد نگاه کردم ... چشمامم به خاطر گریه دید کمی داشت ...
اون دختر مشکی پوش اومد توی نور و من با دیدن صورتش جا خوردم ...
اون دختر کالورا بود!!!! کسی که عشق زندگیم رو ازم دزدید و حالا هم داره منو از این دنیا میدزده !!!!
کالورا:« واووو ببین کی اینجاست؟! چطوری رقیب عشقی!؟(پوزخند)
آ.ت:« داری چ غلطی میکنی؟! چی از جون من میخوای؟! مردی که سالها بود داشتمش رو ازم گرفتی!!! دیگه چی میخوای بی وجدان ؟!
کالورا:« هی! آروم باش.. من اونو از تو نگرفتم...اون خودش تو رو ول کرد ... پس بهتره الکی شلوغش نکنی!
آ.ت:« دهنتو.... اشغال!
کالورا:«ب زودی میفهمی کی باید دهنشو.... دوست قدیمی!الان فعلا باید برای اومدن مهمونی که قراره این ماجرا رو جذاب تر کنه آماده بشیم !
«««این کلمه رو گفت و بدون درنگ از اتاق خارج شد... منظورش از اون مهمون کی بود!؟
نگرانی نامعلومی که حس بدی بهم منتقل میکرد به قلبمم حمله ور شد ...
گریه هام شدت گرفته بود ...
قلبم دیگه تحملی برای این همه درد نداشت ...
چشمامو بستم و خودمو اشکامو به بادی که از پنجره به صورتم میخورد سپردم ...
دقیق نمبدونم ساعت چند بود اما از ساعت ۱۲ شب خیلی گذشته بود...
گرگا زوزه کنان دور خونه متروکه چرخ میزدن و با صدای دلهره اورشون به قلب من ترس تزریق میکردن...
چند دقیقه ای همینطوری گذشت که با باز شدن در صورت اشکیم رو بالا گرفتم و به مردی که داشت میومد نزدیکم زل زدم...
صورتش که توی نور قرار گرفت با همون چشمای عسلیش فهمیدم کیه! دردِ قلبم دست خودم نبود ...
کانگ سو:« تشنه نیستی؟!
آ.ت:« ....


کانگ سو :« حق میدم بهت ولی منم چاره ای نداشتم ...
آ.ت:« تو هم درست مثل خواهرتی...الانم حرفی باهات ندارم لطفا اینقدر به تَرک های قلبم اضافه نکن...
«««با صدای گوشیش حرفش قطع شد و با ی نگاه مشکوک ب من تلفن رو قطع کرد...»»
کانگ سو:« قبل اینکه کاری انجام بدم میخوام بدونی منم مقصر نیستم! و درست مثل تو عروسک خیمه شبازی کالورام ...»»
آ.ت:« منظورت از اون کار چیه؟!
کانگ سو:« ببخش منو!
««««تا خواستم چیزی بگم با صدای تفنگ دهنم خشک شد و درد بدی توی شکمم پیچید .... خون قرمزم شروع کرد ب جاری شدن ...و منی که فاصله زیادی تا مرگ نداشتم...
برای شاید آخرین دقایق زندگیم خاطرات شیرینی رو میدم که حالا نورانی شده بودن ...
شوگا...دوست ... دارم...»»
این آخرین حرفی بود که قبل از بسته شدن چشمام ب زبون آوردم همین بود ...
کاش ی بار دیگه اون اخمای ریزش اون لبخند شیرنش رو می‌دیدم ... دیگه دیر بود...
سرنوشت من از همون اول با رنگ خون نوشته شده بود ...
لبخند تلخی. زدم و چشمام.... بسته شدن....
دیدگاه ها (۱۰)

ماشین رسید به اون محل ...به سمت تنها دری که اونجا بود حرکت ک...

کالورا خونه رو ترک کرد و من موندم با گرفتاری های خودم ..اینک...

شوگا:« ازت توضیح میخام!!!؟کالورا :« همه چیز واضحه آقای مین (...

امشب با اشتیاق زیاد رفتم توی تخت خواب و برای اولین شب تو این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط