{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امشب با اشتیاق زیاد رفتم توی تخت خواب و برای اولین شب تو

امشب با اشتیاق زیاد رفتم توی تخت خواب و برای اولین شب تو این چند مدت با خوشحالی خوابیدم...
دیگه ردی از اون آ.ت مظلوم که همش توی سرش فکر شاهزاده جذابش بود نبود...
من دیگه عوض شده بودم ...
درست مثل یونگی که توی یک هفته تغییر کرد منم تلاش کردم و با کمک های لارا خودم رو تغییر دادم ...
الان دیگه خبری از اون فکرای شوگا که با بسته شدن چشمام میومدن سراغم نبود...
ب جاش آینده روشنی رو برای خودم میدیدم ...
خوشحال بودم از اینکه تونستم دیگه بهش فکر نکنم ...
چشمام سنگین شدن و کم کم بسته شدن و من ب خواب رفتم ...
صبح با صدای لارا که داشت تکونم میداد بلند شدم ...:«

لارا :« آ.تتتت آ.تتت پاشووو دیگه خرس گریزلی ! چقدر میخوای سر کارت دیر شده ....
آ.ت :« با دستم زدمش کنار و جیغ بلندی کشیدم و گفتم :«
آ.ت :« یاااا بیشعور چرا بیدارم نکردیبیی؟!
لارا :« ببخشید دیگه مگه من ساعتتم؟!
«««زود رفتم سمت دستشویی و آب زدم به صورتم ...
غر غرای لارا از پشت در میشنیدم و با خنده مشغول ادامه دادن ب کارم شدم
رفتم سمت میز آرایشم و وقتی از نبود لارا مطمعن شدم رفتم سمت میزش و عطرش رو به خودم زدم و بعد رز کمرنگ صورتی رنگی رو به لبام زدم و لباسمو پوشیدم و ب سمت محل کارم رفتم ....
نکاه عقربه های ساعتم کردم که تند تند در حال گردش بودن ...
آسانسور خراب بود. برای همین مجبور شدم از پله های شرکت بالا برم و خودمو به محل بازاریابی برسونم...
بالاخره به راهرو رسیدم...
لباسم رو مرتب کردم و به سمت در حرکت کردم ...
صدای پاشنه های کفشای قرمزم سکوت توی راهرو رو شکسته بود ...
تا در رو باز کردم با قیافه ی آشنایی مواجه شدم و با تعجب به مرد رو ب روم نکاه کردم :«

ا.ت :« کانگ سو؟!
کانگ سو:« آ.ت؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟
آ.ت:« خب راستش من اینجا کار میکنم یعنی قراره کار کنم...
کانگ سو:« پس تو قراره بشی مجری اجرایی قسمتی که من هستم !
آ.ت :« آما تو که آمریکا بودی چیشد اینجا !؟
کانگ سو :« قضیه اش مفصله میگم برات حالا ...
کانگ سو :« راستی بابت کالورا و شوگا متاسفم ...
آ.ت :« تو چرا ؟ تو که تقصیری نداری
کانگ سو:« واقعا نمبدونم کالورا چرا همچین کرد...
آ.ت:« ولش کن بیا بریم سر کار ...

«««لعنت بهت کانگ سو! تازه از فکر اون خیانت کار اومده بودم بیرون ....
سعی کردم تمرکزم بهم نخوره و آروم باشم ...
به سمت محلی که میزم بود رفتم و شروع کردم به کار کردن
گردنم خیلی درد گرفته بود. ...
سرمو به صندلی تیکه دادم که کانگ سو قهوه ب دست اومد پیشم و لیوان قهوه رو به سمتم گرفت و ازم خواست بگیرمش ...
نمیدونم چرا یهو ی حسی توی قلبم ایجاد شد ...
حسی مثل اینکه برای اولین بار شوگا رو دیدم ...
قلبم توی این چند مدت شبیه ی تکه سنگ شده بود اما انگار الان بهش دوباره جون دادن و خون رو توش تزریق کردن ...
شروع کرده بود به تپش ...
شاید به خاطر اینه که این چند مدت نزدیک هیچکس نرفتم و برای اولین بار توی این مدت بهم کمک میشه
اره قطعا همینه !
یکدونه زدم به صورتم و سعی کردم این افکار رو از خودم دور کنم ...
نمی‌خواستم دوباره توی دام عشق بیوفتم ...
عشق برای من مثل قهوه تلخ بود ...
یعنی الان دیگه تلخ شده بود ...
نمیخاستم دوباره اون تلخی رو بچشم !
تمام مدت کار نکاه های عجیب کانگ سو رو روی خودم حس میکردم و این اصلا برام خوب نبود
حس بدی داشتم و معذب بودم و یکمم ترس قاطی همون معذب بودن شده بود....
روز اول کارم حسابی کار کردم و باعث شدم توی دل ریس جا بیوفتم ...
خسته از سرکار برگشتم و بدون خوردن غذا رفتم توی تخت خواب و بازم فکرای مزخرفم توی مغزم شروع کردن به موج زدن ...
اینکه کانگ سو چرا اینجوری نگاه میکرد
چرا قلب من ضربان می‌گرفت با نگاهش
و کلی چیز دیگه که حس بدی بهم دست میداد
فردا..‌‌.
دیدگاه ها (۹)

فردا صبح با چشمایی که دورشون از کم خوابی کبود شده بود جوری ک...

امشب دیرتر باید میرفتم خونه چون قرار بود شرکت رو آماده و تزی...

نگاه اون دو تا که انکار برخلاف من بهترین زمان زندگیشون بود م...

جین ویو:(تایم جامپ به بیمارستان)آ.ت رو بردن برای سونوگرافی و...

طراح عشق

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط