{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( بوسه دردناک )

( بوسه دردناک )
پارت ۹۴


تهیونگ ناگهانی دست از کارش برداشت سپس جدی اخم کرده از روی تن ظریف الکس بلندش شد
تعیونگ: برو بیرون
خیلی عصبی و تلخ مشغول پوشیدن لباسش شد الکس همچنان زل زد بهش یعنی چی که برو مگر الکس زیر خوابش بود مگر الکس هیچ کس نبود برایش ... تند اشکش را پاک کرد سپس گوشه لبش را گزید ...
الکس : اینا هوس نبودن این لمس ها هوس نبودن تهیونگ اینا رفع دلتنگی بودن
تهیونگ مشغوله بستن دکمه های لباسش شد و همچنین بدون نگاه کردن به الکس گفت
تهیونگ: فکردی برام مهمه آره .. گمشو بیرون
الکس چونش به شدن لرزید تا حدی که نمی‌توانست کنترلش کنه آروم از روی تخت به لبش رسید سپس همچنان ملاف رو دور سینش پیچیده خم شد و تیکه به تیکه لباسش را برداشت ولی تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد تند و با قدم های سریع از اتاق خارج شد ... الکس بغض بدی به گلوش چنگ میزد همچنین درد آور لباس هایش را به تن خودش کرد ولی هیچ جوره اشک هایش بند نمی‌آمد سمت اتاقش رفت بدون هیچگونه دوش گرفتنی روی تخت دراز کشید درد زیر دلش تا حدی نبود ولی درد قلبش .. زیاد تر بود .... خورد شده بود لح شده بود آن هم زیر پای تهیونگ غرور زنونه اش به شدت خورد شده بود .... صبح شد ولی بازم نخوابید ساعت ۶ بود که آروم روی تخت نشست خیره به نقطه نامعلوم انگار کله بدنش خورد شده بود کله بدنش ماشین لح کرده بود توانی برای زندگی نداشت .. ولی اینجوری نمیشد باید به بیرون می‌رفت هوا بیرون بهتر بود
سمت حمام رفت بلافاصله تکه به تکه لباسش را در آورد و زیر دوش ایستاد میخواست ساعت ها زیر آب سرد وایسته همان طور ایستاده بود این آب سرد
حالش رو خوب میکرد ؟ ...
بدون خشک کردن مو یا بدن خیسش سمت کمد لباس رفت
لباس ورزشی و راحتی را پوشید سپس موهای خیس اش را دم اسپی بست سپس گوشیش را به جیب گذاشت و از اتاق خارج شد
با قدم های سریع از آپارتمان خارج شد بلافاصله گوشیش را برداشت و. در حال سوار شدن در آسانسور شماره هیجو را گرفت بلافاصله رو گوشش گذاشت و در آسانسور باز شد یک مرد جون تو آسانسور دیده میشد بدونه هیچگونه توجه ای رفت و در بسته شد ...
کلافه با خود گفت ٫ اییی دختره تنبل ٫ سپس باز هم گوشیش را درون جیب گذاشت آسانسور ایستاد ...
صبح کمی هوا به شدت سرد بود ولی الکس درونش جوری آتیش گرفته بود که حتی این سرما و موهای خیسش هم برایش اهمیتی نداشت
شروع به دویدن کرد از همین اول .. تند و تند تر با کل توانش می‌دوید کم کم بغضش گرفت سپس اشک هایش جاری شد وجودش خسته بود به شدت ... قدم هایش آرام گرفت سپس روی نیم کت کنارش نشست تند نفس کشید پلک زد و دستش را روی قفسه سینش گذاشت
دیدگاه ها (۳۷)

( 3 تفنگدار )پارت ۴۸جونگکوک: هی بچه ها یه کمی پرانرژی باشید ...

( 3 تفنگدار )پارت ۴۹جیمین روبه رو خیره شد و لبخند پر از پوزخ...

تو کامنت ها ... پارت ۹۳

تو کامنت هااااپارت ۹۱ و ۹۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط