مثلث عشقی♡∆
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
پدربزرگ سوزو: باشه عزیزکم، راستی خاله ایشل ات ایجاست اونم تازه اومده
*چشمای سوزو درخشید و یاد خاطراتش با خاله اش افتاد، خاله اش یه مدله دقیقا مثل سوزو و اون بهش کمک کرده که بتونه مدل بشه*
سوزو: باشه بابا بزرگ، دوستت دارم
بابابزرگش: منم دوستت دارم دخترکم، میبینمت
*☆:بریم پیش پسرا*
*سانزو زنگ زد به خلبان گابریل*
سانزو: شب خوش خلبان
گابریل: شب شماهم خوش، چیزی شده؟ این وقت شب اتفاقی افتاده؟
سانزو: باید بریم ایتالیا
گابریل: حتما، هواپیما رو برای فردا اماده میکنم
سانزو: امشب
گابریل: من واقعا امشب نمیتونم خلبانی کنم فقط سه ساعته که از یه پرواز برگشتم
*ایزانا گوشیو گرفت*
ایزانا: هوی مرتیکه خر مگه تو خلبان شخصیه ما نیستی پس هروقت بگیم باید گوش به فرمان باشی، پنج دقیقه ی دیگه هواپیما آماده بود که بود، نبود از زندگی کثافت بارت پشیمونت میکنم
*و گوشیو قطع کرد*
شینچیرو: هی ایزانا، آروم باش، اون بدبخت که گناهی نداره. چرا دق و دلیت رو سر اون خالی میکنی
ایزانا: من دیگه نمیتونم... نمیکشم این زندگی نحس رو.
مایکی: ای کاش...
مایکی/ایزانا: ای کاش هیچوقت مافیا نبودیم
یوزوها: عشق آدمو به کجاها میکشه
سنجو: من سوزو رو میشناسم، رو خانواده اش واقعا حساسه، و متاسفانه دست گذاشتین رو نقطه ضعفش، باید از طریق مادر و پدر و برادرش دلشو بدست بیارید
ایزانا: لعنتی
مایکی:*بغض کرده* هرکار میکنم برگرده
هانما: مایکی، این خودتی؟
واکاسا: مایکی قدیمی خودشو نشون داد
باجی: پس نسخه ی قدیمیت هنوز زندس
دراکن: میدونی چیه؟ واقعا خوشحالم که اون دختر دوباره قلبتو زده کرد
*میتسویا یه لبخند گرم زد*
میتسویا: شاید بعضی عشقا پایان خوبی نداشته باشه اما حس میکنم عشق شما ها فرق داره
*☆:اقا من نمیدونم از ژاپن تا ایتالیا با هواپیما چقدر راهه اما ما میگیم یه روز، خب عرضم به حضورتون که رسیدن ایتالیا و سوزو سوار تاکسی شد و رفت عمارت بابابزرگش و بابابزرگ و مامانبزرگش و خاله اش دم در بودن*
*سوزو از تاکسی پیاده شد دوید سمت پدر بزرگش و پرید بغلش*
سوزو: سلام بابابزرگ والریو...
★پایان این پارت☆
☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆
★•☆
☆: بچه ها شاید باورتون نشه، اما این جنجال، ادامه خواهد داشت 😎
دیدگاه ها (۳۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.