♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 27・]ᕗ
بابا استفن و مامان مایا تصیمشون رو جدی کردن
از تاج و تخت انگلستان کناره گیری کردن و طی مراسم باشکوهی دین و جولی رو به عنوان جانشین روی سلطنت نشوندن.
البته هنوز تا زمان حیات مامان و بابا اون تخت بهشون تعلق داشت و هرزمانی که به قصر
برگردن عزت و احترام و قدرتشون رو دارن. غم دنیا تو دلم خونه کرده بود و بغض راه نفسم رو بسته بود.
مامان و بابا قصر رو به مقصد به قول خودشون خونه عشقشون ترک کردن و منو به دین سپردن. خوب میدونستم دین مثل کوه پشتمه اما دلم به شدت از رفتن مامان و بابا گرفت.
عین مادر مرده ها خودم رو جمع کردم. دین هم که از یه جای دیگه عصبی و درگیر بود سر من خالی کرد. با غم و ناراحتی زدم زیر گریه.
با گریه دویدم و از قصر زدم بیرون.
دلتنگی مامان و بابا با وجود اینکه فقط چند ساعت رفتنشون
گذشته بود داشت جگرم رو اتیش میزد و بدتر از
اون دعوام با دین بود. دوست داشتم برم یه جا که تنها باشم.
چون ظهر بود احتمال دادم قبرستون خالیه.
نمیدونم چرا ولی پناه بردم به قبرستون. رفتم جایی که هیچ کس نبود و هیچ قبری نبود و رو زمین نشستم و سرم رو پایین انداختم و زدم زیر گریه. هنوز نرفته دلتنگشون شده بودم. مامان عزیزم که فارغ از مقام و قدرتش همه لحظات سخت و دردناکم کنارم بوده و دختر کوچولوش رو تنها نذاشته.
بابایی که بی نهایت عاشقش بودم و همیشه لوسم کرده بود.
شاید تقصیر مامان و بابا بود. خیلی لوسم کرده بودن که حالا اینجوری کم آورده بودم.
خیلی وقت بود گریه میکردم و گریه ام آروم شده بود. دلم واقعا پر بود نمیدونم از کجا..فقط میدونم پر بود. گاهی آدم نمیدونه دلش چرا گرفته.. فقط دنبال یه بهونه است تا اشک بریزه و خودش رو اروم کنه.
صدایی گفت: تموم شد؟ الان اروم تری؟
سریع و با ترس سرم رو بلند کردم.
جونگکوک. روبروم رو تکه سنگی نشسته بود.
با خشم داد زدم : هر قبرستونی میرم باید مثل عجل معلق سبز بشی؟
عمیق نگام کرد و اروم گفت : برای دیدن خانواده ام اومده بودم که صدای گریه بلندت رو شنیدم.
ازش رو برگردوندم..کمی شرمنده شدم ولی نه زیاد.. تقصیر خودش بود که
همیشه یه دفعه ای سبز میشد.
جونگکوک : ادما وقتی یه نفر رو از دست میدن تازه میفهمن
چقدر اون شخص براشون عزیز بوده.
با خشم برگشتم نگاش کردم و گفتم : خداروشکر کسی رو به اینجا نسپردم.
لبخند باریکی زد و گفت : پس چرا اینجایی؟
ᕙ[・part 27・]ᕗ
بابا استفن و مامان مایا تصیمشون رو جدی کردن
از تاج و تخت انگلستان کناره گیری کردن و طی مراسم باشکوهی دین و جولی رو به عنوان جانشین روی سلطنت نشوندن.
البته هنوز تا زمان حیات مامان و بابا اون تخت بهشون تعلق داشت و هرزمانی که به قصر
برگردن عزت و احترام و قدرتشون رو دارن. غم دنیا تو دلم خونه کرده بود و بغض راه نفسم رو بسته بود.
مامان و بابا قصر رو به مقصد به قول خودشون خونه عشقشون ترک کردن و منو به دین سپردن. خوب میدونستم دین مثل کوه پشتمه اما دلم به شدت از رفتن مامان و بابا گرفت.
عین مادر مرده ها خودم رو جمع کردم. دین هم که از یه جای دیگه عصبی و درگیر بود سر من خالی کرد. با غم و ناراحتی زدم زیر گریه.
با گریه دویدم و از قصر زدم بیرون.
دلتنگی مامان و بابا با وجود اینکه فقط چند ساعت رفتنشون
گذشته بود داشت جگرم رو اتیش میزد و بدتر از
اون دعوام با دین بود. دوست داشتم برم یه جا که تنها باشم.
چون ظهر بود احتمال دادم قبرستون خالیه.
نمیدونم چرا ولی پناه بردم به قبرستون. رفتم جایی که هیچ کس نبود و هیچ قبری نبود و رو زمین نشستم و سرم رو پایین انداختم و زدم زیر گریه. هنوز نرفته دلتنگشون شده بودم. مامان عزیزم که فارغ از مقام و قدرتش همه لحظات سخت و دردناکم کنارم بوده و دختر کوچولوش رو تنها نذاشته.
بابایی که بی نهایت عاشقش بودم و همیشه لوسم کرده بود.
شاید تقصیر مامان و بابا بود. خیلی لوسم کرده بودن که حالا اینجوری کم آورده بودم.
خیلی وقت بود گریه میکردم و گریه ام آروم شده بود. دلم واقعا پر بود نمیدونم از کجا..فقط میدونم پر بود. گاهی آدم نمیدونه دلش چرا گرفته.. فقط دنبال یه بهونه است تا اشک بریزه و خودش رو اروم کنه.
صدایی گفت: تموم شد؟ الان اروم تری؟
سریع و با ترس سرم رو بلند کردم.
جونگکوک. روبروم رو تکه سنگی نشسته بود.
با خشم داد زدم : هر قبرستونی میرم باید مثل عجل معلق سبز بشی؟
عمیق نگام کرد و اروم گفت : برای دیدن خانواده ام اومده بودم که صدای گریه بلندت رو شنیدم.
ازش رو برگردوندم..کمی شرمنده شدم ولی نه زیاد.. تقصیر خودش بود که
همیشه یه دفعه ای سبز میشد.
جونگکوک : ادما وقتی یه نفر رو از دست میدن تازه میفهمن
چقدر اون شخص براشون عزیز بوده.
با خشم برگشتم نگاش کردم و گفتم : خداروشکر کسی رو به اینجا نسپردم.
لبخند باریکی زد و گفت : پس چرا اینجایی؟
- ۵۴
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط