♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 92・]ᕗ
نتونستم شام بخورم و تو سکوت فقط سر میز نشستم و به غذام زل زدم و سنگینی نگاه نگران همه اعضای خانواده رو به جون خریدم
همه غذاشون رو تموم کردن
اروم از جام بلند شدم که بابا دستش رو روی دستم
گذاشت و ازم خواست بشینم اروم و بیحال نشستم به بابا نگاه نکردم و به میز زل زدم .مامانم نشست ولی بقیه رفتن.
بابا : كريستينا..
اروم گفتم : بله پدر.
بابا : چته ؟
با بغض سرم رو به طرفین تکون دادم و اروم گفتم : هیچی
بابا : هیچی جواب من نیست....کریستینا چرا باهامون حرف نمیزنی؟ چته؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر بهم ریخته و ناراحتی؟ چرا انقدر کلافه و تو خودتی؟
هیچی نگفتم و سرم رو بیشتر خم کردم. بابا ناراحت گفت : روزهاست نه غذای درست و حسابی میخوری..نه دیگه شیطنت میکنی نه میخندی..کریستینا ما خیلی نگرانتم.. باهامون حرف بزن
یه دفعه بلند زدم زیرگریه خیلی بلند گریه میکردم و اشکام گوله گوله میریختن بابا منو سمت خودش کشید و محکم و پدرانه بغلم کرد. صورتم رو تو سینه بابا پنهون کردم و بلند تر گریه کردم بابا پشتم رو نوازش کرد و پرغم گفت : غم تو خردم میکنه دختر کوچولوی من... تو حرف بزن. من کل دنیا رو به پات میندازم.. پردرد گریه کردم.
مامان با غم موهام رو تو بغل بابا نوازش کرد. هیچی نمیگفتم و فقط گریه میکردم
اونقدر گریه کردم تا گریه ام آروم و پرغم شد. بابا با غم و ناراحتی تا اتاقم راهنماییم کرد و عین بچه ها تو تخت خوابوندم و روم پتو کشید.
با بغض چشمام رو روی هم فشار دادم.
دست روی موهام کشید و گفت : همه ما ادمها لحظه های سختی داریم که نمیتونیم با هیچ کس درباره اش حرف بزنیم.. فقط روی دل خودمون سنگینی میکنه و قلبمون رو میلرزونه و تنها کسی هم که میتونه بهمون کمک کنه خودمونیم..باید چنگ بزنیم بر هر چیزی که اون حال خوش
رو بهم برگردونه... باید بجنگیم
مکثی کرد و ادامه داد : اون یه نفر باید خیلی احمق باشه که اینجوری دختر منو اشفته کرده
اشکی از چشمم سر خورد و سریع برای منحرف کردن بحث گفتم : کی؟ متوجه نمیشم دربارہ کی حرف میزنین بابا..
بابا دستی به صورتم کشید و اشکم رو پاک کرد و گفت : یه روزی دیوونه مادرت بودم همه فکر و ذکرم پیشش بود و اون. اون بی رحم ترین زن ممکن بود همه توجهم مال اون بود ولی اون با بی محلیها و عقب کشیدن هاش داغونم میکرد..
ᕙ[・part 92・]ᕗ
نتونستم شام بخورم و تو سکوت فقط سر میز نشستم و به غذام زل زدم و سنگینی نگاه نگران همه اعضای خانواده رو به جون خریدم
همه غذاشون رو تموم کردن
اروم از جام بلند شدم که بابا دستش رو روی دستم
گذاشت و ازم خواست بشینم اروم و بیحال نشستم به بابا نگاه نکردم و به میز زل زدم .مامانم نشست ولی بقیه رفتن.
بابا : كريستينا..
اروم گفتم : بله پدر.
بابا : چته ؟
با بغض سرم رو به طرفین تکون دادم و اروم گفتم : هیچی
بابا : هیچی جواب من نیست....کریستینا چرا باهامون حرف نمیزنی؟ چته؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر بهم ریخته و ناراحتی؟ چرا انقدر کلافه و تو خودتی؟
هیچی نگفتم و سرم رو بیشتر خم کردم. بابا ناراحت گفت : روزهاست نه غذای درست و حسابی میخوری..نه دیگه شیطنت میکنی نه میخندی..کریستینا ما خیلی نگرانتم.. باهامون حرف بزن
یه دفعه بلند زدم زیرگریه خیلی بلند گریه میکردم و اشکام گوله گوله میریختن بابا منو سمت خودش کشید و محکم و پدرانه بغلم کرد. صورتم رو تو سینه بابا پنهون کردم و بلند تر گریه کردم بابا پشتم رو نوازش کرد و پرغم گفت : غم تو خردم میکنه دختر کوچولوی من... تو حرف بزن. من کل دنیا رو به پات میندازم.. پردرد گریه کردم.
مامان با غم موهام رو تو بغل بابا نوازش کرد. هیچی نمیگفتم و فقط گریه میکردم
اونقدر گریه کردم تا گریه ام آروم و پرغم شد. بابا با غم و ناراحتی تا اتاقم راهنماییم کرد و عین بچه ها تو تخت خوابوندم و روم پتو کشید.
با بغض چشمام رو روی هم فشار دادم.
دست روی موهام کشید و گفت : همه ما ادمها لحظه های سختی داریم که نمیتونیم با هیچ کس درباره اش حرف بزنیم.. فقط روی دل خودمون سنگینی میکنه و قلبمون رو میلرزونه و تنها کسی هم که میتونه بهمون کمک کنه خودمونیم..باید چنگ بزنیم بر هر چیزی که اون حال خوش
رو بهم برگردونه... باید بجنگیم
مکثی کرد و ادامه داد : اون یه نفر باید خیلی احمق باشه که اینجوری دختر منو اشفته کرده
اشکی از چشمم سر خورد و سریع برای منحرف کردن بحث گفتم : کی؟ متوجه نمیشم دربارہ کی حرف میزنین بابا..
بابا دستی به صورتم کشید و اشکم رو پاک کرد و گفت : یه روزی دیوونه مادرت بودم همه فکر و ذکرم پیشش بود و اون. اون بی رحم ترین زن ممکن بود همه توجهم مال اون بود ولی اون با بی محلیها و عقب کشیدن هاش داغونم میکرد..
- ۴۲۳
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط