♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 25・]ᕗ
من به کمر روی زمین افتادم و اون با فاصله خیلی نزدیک
از بدن من با ارنجش خودش رو کمی ازم فاصله داده بود و روم نیمه خیز بود. صورتش دقیقا روبروی صورتم بود.
هر دو با نفس نفس توی چشم هم زل زدیم
نفسم بالا نمیومد...هنوز یقه اش روی دستم بود و عرق کف دستم رو حس
میکردم. سرش رو کمی کج کرد و جز جز صورتم رو از نظر گذروند
روی لبم مکث کرد...آب دهنم رو قورت دادم.
دندونام رو به هم فشار دادم و دستم رو که یقه اش توش
بود مشت کردم و به سینه اش فشار دادم.
نگاه جدی و ارومش رو توی چشمام کشید و دستش رو روی دستام که یقه اش رو گرفته گذاشت بودم و یه دفعه ای بلند شد و دستای منم کشید و بلند شدیم...نزدیک هم وایستاده بودم و هنوز مچ دستام رو توی
دستاش داشت. چشمام جدی خیره بود..یه جوری انگار داشت ذوبم میکرد.
اخم کردم و با غیض مچ دستام رو از دستاش بیرون
کشیدم و ازش فاصله گرفتم...سمت حصار باغش رفتم تا برم بیرون که یه دفعه صدای دخترونه ای از پشت سرم اومد.
دختر : دکتر جونگکوک.
برگشتم و به پشتم نگاه کردم
جونگکوک اخم غلیظی کرد و برگشت پشت سرش. منم وسط گلها بودم و بوته ای جلوی دیده شدنم رو میگرفت.
یه دختر با لباس روستایی و موهای قرمز و لبخند خیلی گشادی جلو اومد و گفت : شاید برای چیدن گلها به کمک نیاز داشته باشی و بیام کمکت
جونگکوک جدی گفت : نه..ممنون.. امروز نمیچینمشون
دختر : اوه..پس شاید یه کم پیشت بمونم و باهم حرف بزنیم تو هم تنهایی.. فکر خوبیه نه؟
ای دختره مخ زن پرو به دختره نگاه کردم لباسهای ساده موهایی که به قرمز میزد. صورت کک و مکی. قیافه ای سرشار از اعتماد به نفس به خودش گرفته بود والا دختر پادشاه انقدر که این اعتماد به نفس داره اعتماد به نفس نداره اخه بگو ضایعه قرمز مخ زنی اینجوری؟
چهره بی میل و کمی عصبی جونگکوک نشون میداد اصلا راضی نیست و جدی و مغرورانه گفت : کارهایی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم.
دختر : اوه.. جونگکوک.. چند وقتیه اومدی اینجا ولی با هیچ کس دمخور نمیشی همش جدی و مغروری و گمان نکنم کسی خنده ات رو دیده باشه.یه صحبت دوستانه..
اوهو.. من خنده اش رو دیدما
جونگکوک اخم کرد. که جرقه شیطانی تو سرم زده شد.
خم شدم و تند تند شروع کردم به تکون دادن بوته گل روبروم از لای بوته نگاشون کردم نگاه جونگکوک و دختره اومد روی بوته
دختر با ترس گفت: اونجا... اونجا چیه؟
ᕙ[・part 25・]ᕗ
من به کمر روی زمین افتادم و اون با فاصله خیلی نزدیک
از بدن من با ارنجش خودش رو کمی ازم فاصله داده بود و روم نیمه خیز بود. صورتش دقیقا روبروی صورتم بود.
هر دو با نفس نفس توی چشم هم زل زدیم
نفسم بالا نمیومد...هنوز یقه اش روی دستم بود و عرق کف دستم رو حس
میکردم. سرش رو کمی کج کرد و جز جز صورتم رو از نظر گذروند
روی لبم مکث کرد...آب دهنم رو قورت دادم.
دندونام رو به هم فشار دادم و دستم رو که یقه اش توش
بود مشت کردم و به سینه اش فشار دادم.
نگاه جدی و ارومش رو توی چشمام کشید و دستش رو روی دستام که یقه اش رو گرفته گذاشت بودم و یه دفعه ای بلند شد و دستای منم کشید و بلند شدیم...نزدیک هم وایستاده بودم و هنوز مچ دستام رو توی
دستاش داشت. چشمام جدی خیره بود..یه جوری انگار داشت ذوبم میکرد.
اخم کردم و با غیض مچ دستام رو از دستاش بیرون
کشیدم و ازش فاصله گرفتم...سمت حصار باغش رفتم تا برم بیرون که یه دفعه صدای دخترونه ای از پشت سرم اومد.
دختر : دکتر جونگکوک.
برگشتم و به پشتم نگاه کردم
جونگکوک اخم غلیظی کرد و برگشت پشت سرش. منم وسط گلها بودم و بوته ای جلوی دیده شدنم رو میگرفت.
یه دختر با لباس روستایی و موهای قرمز و لبخند خیلی گشادی جلو اومد و گفت : شاید برای چیدن گلها به کمک نیاز داشته باشی و بیام کمکت
جونگکوک جدی گفت : نه..ممنون.. امروز نمیچینمشون
دختر : اوه..پس شاید یه کم پیشت بمونم و باهم حرف بزنیم تو هم تنهایی.. فکر خوبیه نه؟
ای دختره مخ زن پرو به دختره نگاه کردم لباسهای ساده موهایی که به قرمز میزد. صورت کک و مکی. قیافه ای سرشار از اعتماد به نفس به خودش گرفته بود والا دختر پادشاه انقدر که این اعتماد به نفس داره اعتماد به نفس نداره اخه بگو ضایعه قرمز مخ زنی اینجوری؟
چهره بی میل و کمی عصبی جونگکوک نشون میداد اصلا راضی نیست و جدی و مغرورانه گفت : کارهایی دارم که باید بهشون رسیدگی کنم.
دختر : اوه.. جونگکوک.. چند وقتیه اومدی اینجا ولی با هیچ کس دمخور نمیشی همش جدی و مغروری و گمان نکنم کسی خنده ات رو دیده باشه.یه صحبت دوستانه..
اوهو.. من خنده اش رو دیدما
جونگکوک اخم کرد. که جرقه شیطانی تو سرم زده شد.
خم شدم و تند تند شروع کردم به تکون دادن بوته گل روبروم از لای بوته نگاشون کردم نگاه جونگکوک و دختره اومد روی بوته
دختر با ترس گفت: اونجا... اونجا چیه؟
- ۹۴۰
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط