{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆BETWEEN US☆

☆BETWEEN US☆

P♡44

________
صبحِ روز بعد، فضایِ بیمارستان با همیشه فرق داشت. هاری وقتی از خواب بیدار شد، کتِ تهیونگ را روی صندلی دید؛ چیزی که تصور کرد خودش دیشب آنجا گذاشته است. او بدونِ اینکه کوچکترین تصوری از حضورِ تهیونگ در اتاق داشته باشد، لباسش را مرتب کرد و با عجله به سمتِ ایستگاهِ پرستاری رفت.

به محض اینکه واردِ سالنِ اصلی شد، متوجه شد که زمزمه‌ها به محضِ ورودش قطع می‌شوند. انترن‌ها، پرستارها و حتی رزیدنت‌هایِ سال‌بالایی، وقتی او را می‌دیدند، نگاه‌هایِ کنجکاو و گاهی ترس‌آلودشان را سریع می‌دزدیدند.

او به سمتِ ایستگاهِ پرستاری رفت، جایی که همیشه مین‌هو با آن لبخندِ کج و متکبرانه‌اش منتظر بود تا او را تحقیر کند. اما آنجا خالی بود. صندلیِ مین‌هو خالی بود و وسایلِ شخصی‌اش روی میز نبود.

هاری با تعجب از یکی از انترن‌هایِ سالِ اول که در حالِ مرتب کردنِ پرونده‌ها بود، پرسید: «ببخشید، مین‌هو رو ندیدی؟ می‌خواستم گزارشِ دیشب رو بهش بدم.»

آن انترن با چشمانِ گرد شده به هاری نگاه کرد، انگار از یک موجودِ عجیب سوال پرسیده است. او با صدایی که سعی می‌کرد کسی نشنود، گفت: «تو... تو واقعاً خبر نداری؟»

هاری ابرویی بالا انداخت: «خبرِ چی؟»

انترن نگاهی به اطراف انداخت و جلوتر آمد: «دیشب حراست مین‌هو رو از بیمارستان بیرون کرد. شنیدم رئیس کیم شخصاً دستورِ اخراجش رو داده. می‌گن به خاطرِ یه تخلفِ بزرگ در پمپِ تزریقِ یکی از بیمارها بوده که شبِ قبل اتفاق افتاده. همه می‌گن مین‌هو سعی کرده به بیمار آسیب بزنه!»

هاری خشکش زد. دهانش نیمه‌باز ماند. *تخلف در پمپِ تزریق؟* همان پمپی که او دیشب تنظیم کرده بود؟ او با لکنت گفت: «ولی... اون... اون که یکی از بهترین‌ها بود. چرا رئیس کیم خودش باید دخالت می‌کرد؟»

انترن شانه بالا انداخت: «هیچ‌کس نمی‌دونه. فقط می‌گن رئیس کیم به شدت رویِ اون پرونده حساس بود. مین‌هو رو حتی نذاشتن وسایلش رو جمع کنه. بهش گفتن اگه برگرده، پرونده‌ی قضایی براش تشکیل می‌دن.»

هاری عقب‌گرد کرد و به دیوار تکیه داد. قلبش تند می‌زد. *اخراج؟* چطور ممکن بود؟ او حتی متوجه نشد که تهیونگ شب گذشته به اتاق آمده بود. او فقط فکر می‌کرد مین‌هو از سرِ حسادت با او بدرفتاری کرده است.

در طولِ روز، هاری بارها با نگاه‌هایِ سنگینِ همکارانش مواجه شد. انگار حالا همه او را «کسی که رئیس رویِ پرونده‌اش حساس است» می‌دیدند. هیچ‌کس مستقیماً با او حرف نمی‌زد، اما می‌دید که چطور وقتی از کنارشان رد می‌شود، فاصله می‌گیرند.

او تمامِ مدت منتظر بود که احضاریه‌ای دریافت کند یا دکتر کانگ او را به دفترش بخواند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ‌کس نه او را صدا زد، نه از او درباره‌یِ دیشب سوال کرد. انگار همه‌چیز در یک سکوتِ دستوری غرق شده بود.

هاری در پایانِ شیفت، خسته و سردرگم به سمتِ رختکن رفت. او هنوز نمی‌دانست که در پشتِ آن دیوارهایِ سرد، چه بازیِ بزرگی در جریان است. او فقط می‌دانست که در کمتر از ۲۴ ساعت، دشمنِ اصلی‌اش ناپدید شده و حالا، تمامِ بیمارستان—به‌طورِ نامحسوسی—به او با احتیاطِ عجیبی نگاه می‌کنند.

او بدونِ اینکه بداند، حالا در مرکزِ توجهِ کسی بود که سایه‌اش بر تمامِ طبقاتِ این بیمارستان سنگینی می‌کرد. و بدتر از همه، او حتی نمی‌دانست که محافظِ ناپیدایِ دیشبِ او، همان کسی است که حالا تمامِ مهره‌هایِ بازی را علیه او چیده است.

نویسنده:یوکو⭐️
دیدگاه ها (۷)

☆BETWEEN US☆P♡45________هاری در رختکن، در حالی که کتِ سرمه‌ا...

☆BETWEEN US☆P♡46________شب برای هاری، به کندیِ حرکتِ عقربه‌ه...

☆BETWEEN US☆P♡43________ثانیه‌ها به شکلِ دردناکی کُند می‌گذش...

وایببب>>>>☠️✨️💅🏻🤍

#قمار_سرنوشت پارت²⁷تهیونگ بود × تو چیکارشی هاته یه نگاه به م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط