{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆BETWEEN US☆

☆BETWEEN US☆

P♡46

________


شب برای هاری، به کندیِ حرکتِ عقربه‌های ساعتی سپری شد که انگار قصد نداشتند صبح را احضار کنند. هر بار که چشمانش را می‌بست، فشارِ ملایم انگشتان تهیونگ را روی بازویش حس می‌کرد و طنین صدایش که می‌گفت: «متعلق به من بود»، مثل یک ملودیِ ممنوعه در ذهنش تکرار می‌شد.

صبح روز بعد، هاری زودتر از همیشه مقابل آینه ایستاد. روپوش سفیدش را با دقتی وسواس‌گونه صاف کرد. او می‌دانست که امروز، دیگر فقط یک انترن ساده در بخش جراحی نیست؛ او حالا مهره‌ای در بازیِ پیچیده‌ی مردی بود که مرز بین انتقام و عشق را برایش تار کرده بود.

وقتی وارد بیمارستان شد، نگاه‌های سنگین کارکنان را روی خودش حس کرد. خبر اخراجِ ناگهانی مین‌هو مثل بمب در راهروها پیچیده بود و همه می‌دانستند که این طوفان، درست بعد از درگیریِ او با هاری به پا شده است. هاری بدون توجه به پچ‌پچ‌ها، مستقیماً به سمت طبقه آخر، جایی که دفتر ریاست قرار داشت، رفت.

پشت درِ بزرگِ چوبی، نفسی عمیق کشید و ضربه‌ای به در زد.
صدای سرد و مسلط تهیونگ از داخل شنیده شد: «بیا تو.»

هاری وارد شد. اتاق غرق در نورِ بی‌روحِ صبحگاهی بود. تهیونگ پشت میزِ وسیعش نشسته بود و عینکِ فریم‌مشکی به چشم داشت که به چهره‌اش جذبه‌ای دوچندان می‌بخشید. بدون اینکه سرش را بلند کند، اشاره کرد: «بشین.»

هاری پوشه‌ی مدارک را روی میز گذاشت: «گزارشِ وضعیتِ بیمارستانِ بخشِ ۳ و لیستِ داروهای جدید رو آوردم... جنابِ رئیس.»

تهیونگ مکث کرد. کلمه‌ی «رئیس» از زبان هاری، انگار برایش طعم غریبی داشت. عینکش را برداشت و به صندلی تکیه داد. چشمانش خسته به نظر می‌رسیدند، اما هنوز همان نفوذِ همیشگی را داشتند.

«از این به بعد، به جای گزارش به سرپرستِ بخش، هر روز ساعت ۸ صبح اینجا می‌آی. تمامِ روندهای درمانیِ بیمارانِ ویژه‌ی من باید توسط تو بازبینی بشه.»

هاری اخم کوچکی کرد:

+اما این... این برخوردِ ویژه‌ست. بقیه انترن‌ها ممکنه فکر کنن...

×بقیه هر چی می‌خوان فکر کنن.

تهیونگ حرفش را قطع کرد و از جایش بلند شد. قدم‌زنان به سمت هاری آمد و لبه‌ی میز، درست مقابل او ایستاد

. ×من برای امنیتِ سرمایه‌های این بیمارستان توضیح به کسی نمی‌دم. و تو...»


او کمی خم شد و فاصله‌شان را به حداقل رساند:

×...تو این ساختمون قابل اعتماد ترین آدم برامی


هاری سعی کرد لرزشِ صدایش را پنهان کند:

+چرا داری این کار رو می‌کنی تهیونگ؟....تو...تو یدفعه غیبت زد...اون شب...وانمود کردی وجود ندارم... حالا چرا برگشتی و می‌خوای تمامِ دنیای من رو کنترل کنی؟»

لبخندِ تلخی روی لبان تهیونگ نشست. دستش را به سمتِ یقه‌ی روپوشِ هاری برد و تگِ اسمِ او را مرتب کرد.

«چون ده سال پیش، فکر می‌کردم اگه رهات کنم، خوشبخت‌تری. اما وقتی دیدم آدم‌های بی‌ارزشی مثل مین‌هو جرأت می‌کنن بهت نزدیک بشن، فهمیدم اشتباه کردم. من نیومدم که کنترلِت کنم هاری...»

او مکث کرد و با صدایی که حالا فقط یک نجوا بود و انگشت شصتش روی لب پایین هاری کشیده میشد، ادامه داد:

×اومدم چیزی رو پس بگیرم که از اول هم نباید اجازه می‌دادم از دستم بره.


در همین لحظه، تقه‌ای به در خورد و پرستاری با صدایی لرزان گفت:

«قربان... اعضای هیئت مدیره برای جلسه‌ی اضطراری منتظر شما هستن. در موردِ اخراجِ مین‌هو... پدرش پشتِ خطه.»

تهیونگ بدون اینکه چشم از هاری بردارد، با صدایی بلند گفت: «بگو منتظر بمونن. من فعلاً درگیرِ مسئله‌ی مهم‌تری هستم.»

هاری حس کرد قلبش با هر کلمه‌ی تهیونگ، یک قدم به فروپاشیدن نزدیک‌تر می‌شود. او می‌ترسید؛ نه از تهیونگ، بلکه از خودش که هنوز هم با یک نگاهِ او، تمامِ دیوارهایی که در این ده سال دورِ قلبش چیده بود، فرو می‌ریخت.

تهیونگ به سمت در رفت، اما قبل از خروج، نیم‌نگاهی به عقب انداخت:


«پرونده‌ی اتاق ۴۰۲ رو بخون. مریضِ منه. از این لحظه، مسئولیتِ زنده موندنش با توئه... و در ضمن_.»


*مکث کوتاهی و دستش روی چارچوب در قبل از خروج کامل


×اون رژ صورتی...مانع فقط "رئیس" موندن منه



هاری لحظه‌ای همان‌جا، میانِ سکوتِ سنگینِ اتاق خشکش زد. گرمایِ سوزانی از گردنش بالا خزید و تمامِ صورتش را به رنگِ همان رژِ لبِ صورتی درآورد.ناخودآگاه انگشتانِ لرزانش را روی لب‌هایش کشید؛ انگار می‌خواست داغیِ نگاهِ او را از روی آن‌ها پاک کند
دیدگاه ها (۲۱)

☆BETWEEN US☆P♡45________هاری در رختکن، در حالی که کتِ سرمه‌ا...

☆BETWEEN US☆P♡44________صبحِ روز بعد، فضایِ بیمارستان با همی...

فیکشن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط