{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆BETWEEN US☆

☆BETWEEN US☆

P♡45

________
هاری در رختکن، در حالی که کتِ سرمه‌ای‌رنگش را بر تن می‌کرد، لرزشِ خفیفی در دستانش حس می‌کرد. فضای بیمارستان برایش تغییر کرده بود؛ سنگین‌تر، پرنفوذتر و به طرز عجیبی، تحتِ نظارت. انگار تهیونگ با اخراجِ مین‌هو، نه تنها یک تهدید را حذف کرده بود، بلکه حضورِ نامرئیِ خودش را در تک‌تکِ اتاق‌های این ساختمانِ بزرگ گسترانده بود.

وقتی از درِ خروجیِ بیمارستان بیرون آمد، سوزِ ملایمِ هوایِ شب صورتش را نوازش کرد. قصد داشت به سمت ایستگاه اتوبوس برود که ناگهان متوقف شد. یک خودروی مشکی‌رنگِ لوکس با شیشه‌های دودی، درست مقابلِ درِ اصلی پارک شده بود. راننده با احترام درِ عقب را باز کرد.

هاری لحظه‌ای تردید کرد، اما دیدنِ چهره‌یِ آشنایِ تهیونگ از پشتِ شیشه‌یِ نیمه‌باز، پاهایش را سست کرد. تهیونگ با لباسی رسمی،...، در صندلیِ عقب نشسته بود و با تبلتی در دست کار می‌کرد. با شنیدنِ صدایِ قدم‌های هاری، سرش را بلند کرد. نگاهش در نورِ چراغ‌های خیابان، دیگر آن الماسِ سردِ شبِ قبل نبود؛ چیزی در آن بود که هاری را به دورانِ دبیرستان می‌برد؛ همان نگاهی که همیشه سعی می‌کرد در عمقِ چشمانش پنهان کند.

تهیونگ با صدایی آرام و خش‌دار گفت:

«هوا سرده. سوار شو.»

هاری با لکنت گفت: «قربان... نیازی نیست. من با اتوبوس می‌رم.»

تهیونگ تب‌لت را کنار گذاشت و با همان لحنِ قاطع اما حالا با چاشنیِ ملایمتِ غیرمنتظره‌ای گفت:


«این دستورِ پزشکی نیست، هاری
این تعارف شب هنگام رئیسته که نمیخواد امنیتِ دختری که...» مکث کرد و حرفش را خورد: «...دختری که تو این بیمارستان زیرِ نظرِ منه، به خطر بیفته.»

هاری سوار شد. فضای ماشین بویِ عطرِ خاصِ تهیونگ را می‌داد؛ بویی که انگار تمامِ خاطراتِ خاک‌گرفته‌یِ سال‌هایِ دوری که سعی کرده بود فراموش کند را زنده کرد. ماشین راه افتاد. سکوتِ بینِ آن دو، سنگین اما نه ناخوشایند بود.

هاری بالاخره طاقت نیاورد و با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، پرسید: «چرا مین‌هو؟ اون انترنِ موفقی بود. چرا انقدر بی‌رحمانه اخراجش کردید؟»

تهیونگ به پنجره خیره بود. آرام گفت: «من آدم‌هایِ حقیر رو تو قلمرو‌م تحمل نمی‌کنم. کسی که می‌خواد با بازی کردن با جونِ یه بیمار، به نفرِ دیگه‌ای ضربه بزنه، لیاقتِ پوشیدنِ اون روپوش رو نداره.»

تهیونگ چرخید و مستقیم به چشمانِ هاری نگاه کرد

. «علاوه بر این، اون داشت چیزی رو لمس می‌کرد که متعلق به من بود.»

هاری ضربانِ قلبش را در گلویش حس کرد. نگاهش را دزدید

: «چیزی؟ من...فقط انترن بیمارستان شما هستم، نه چیزی که متعلق به شما باشه.»

تهیونگ کمی به سمتِ او خم شد. نزدیکی‌اش باعث شد هاری عطرِ وجودش را عمیق‌تر حس کند
.
تهیونگ زمزمه کرد: «هنوز هم همون‌قدر لجبازی... انگار زمان تو رو عوض نکرده.»

+من لجباز نیستم...و..تغییر کردم

او دستش را دراز کرد و با انگشتانش، تار موی کوچیک هاری رو که روی صورتش افتاده بود پشت گوشش داد. لمسِ اتفاقیِ سرانگشتانِ تهیونگ با گردنِ هاری، برقی در وجودِ او انداخت.

هاری نفسش حبس شد. تهیونگِ روبه‌رویِ او، رئیسِ مقتدرِ بیمارستان نبود؛ او همان پسری بود که ده سال پیش قلبش را شکسته بود، اما حالا، انگار با تمامِ وجود آمده بود تا قطعاتِ آن قلب را دوباره کنار هم بچیند.

تهیونگ ادامه داد: «دیگه لازم نیست بترسی. از فردا، پرونده‌یِ کاریت مستقیم زیرِ نظرِ منه...»

+زیر..نظر شما؟...چرا؟


×....پرونده های مهم اکثرا زیر نظر من هستن....تو تازه انترن شدی پس مطمعینا دلت نمیخواد چند ماه اول اخراج بشی.

ماشین جلویِ خانه‌ی هاری متوقف شد. هاری دستش را روی دستگیره گذاشت اما قبل از اینکه پیاده شود، تهیونگ بازویِ او را به آرامی گرفت. نگاهشان در هم گره خورد. در آن لحظه، هیچ دیواری بین رئیس و انترن نبود؛ فقط دو آدم بودند که زیرِ بارِ یک عشقِ قدیمی و ناتمام، در تپش بودند.

تهیونگ کوتاه گفت: «فردا... تو دفترم می‌بینمت. برایِ گزارشِ روزانه.»

+..ب..بله

*هاری پیاده شد و در حالی که به سمتِ درِ ساختمان می‌رفت، پشتِ سرش را نگاه نکرد، اما گرمایِ دستِ تهیونگ هنوز روی بازویش مانده بود. او می‌دانست که از فردا، دیگر هیچ‌چیز در زندگی‌اش مثلِ قبل نخواهد بود.*
دیدگاه ها (۳)

☆BETWEEN US☆P♡46________شب برای هاری، به کندیِ حرکتِ عقربه‌ه...

☆BETWEEN US☆P♡44________صبحِ روز بعد، فضایِ بیمارستان با همی...

☆BETWEEN US☆P♡43________ثانیه‌ها به شکلِ دردناکی کُند می‌گذش...

فیکشن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط