{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگار...............

روزگار...............




شنگولی جوانیم را برد....................




نه صدایش را نازک کرده بود........................




نه دستانش را آردی.........................!!





ازکجا باید.............................




به گرگ بودنش شک میکردم....................!!
دیدگاه ها (۵)

و چقدر شب خوب است... شب... رازدار واژه خوان من است... فردا ک...

زير گنبد كبود, جز من و خدا‏ كسي نبود.... روزگار روبه راه بود...

قصد دارم بنویسم.................... از دل....................

به سلیقه هم خانه ام، می بوسم................... به سل...

رمان دریای عشق پارت ۱۳ویو یونا ناشناس: بین مرگ خودت و خانواد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط