{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زير گنبد كبود,

زير گنبد كبود,
جز من و خدا‏ كسي نبود....
روزگار روبه راه بود,
هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود....
با وجود اين,
مثل اينكه چيزي اشتباه بود....
زيرگنبد كبود,
بازي خدا نيمه كاره مانده بود....
واژه اي نبود و هيچ كس,
شعري از خدا نخوانده بود....
تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد.....
توي گوش من يواش گفت:
تو دعاي كوچك مني....!
بعد هم مرا مستجاب كرد....
پرده ها كنار رفت خودبه خود....
با شروع بازي خدا,
عشق افتتحاح شد....
سالهاست اسم بازي من و خدا,
زندگي ست....
هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست....
بازيي كه ساده است و سخت,
مثل بازي بهار با درخت....
با خدا طرف شدن كار مشكلي است,
زندگي بازي خدا و يك عروسك گلي است... .
دیدگاه ها (۸)

دلم را سپردم به بنگاه دنیا, و هی آگهی دادم اینجا و آنجا.... ...

تنها کودکان سینه خوار ستاره و آهو می فهمند, چرا شب همه شب......

و چقدر شب خوب است... شب... رازدار واژه خوان من است... فردا ک...

روزگار............... شنگولی جوانیم را برد.................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط