پارت سوم ( اخر )

پارت سوم ( اخر )

چند هفته بعد، روزی که بارون با شدت بیشتری می‌بارید، یه اتفاق غیرمنتظره افتاد. توی کلاس، یکی از دانشجوها وسط حرفاش بغض کرد و اشکش جاری شد. کلاس ناگهان ساکت شد و همه نگاه‌ها به سمتش دوخته شد.

جیمین بدون هیچ قضاوتی گفت:
— «اشک‌ها گاهی زبان روح ما هستند. خجالت نکشید. همه ما ضعف داریم.»

سپس به آرامی ادامه داد:
— «اجازه بدید، امروز کلاس ما فقط برای شنیدن باشه. بدون هیچ قضاوتی، بدون هیچ توقعی.»

بعد از کلاس، جیمین کنار اون دانشجو نشست و حرف آرامش‌بخشی زد. تو هم بدون گفتن هیچ کلمه‌ای نشستی، فقط حضورش رو حس کردی.

اون لحظه، تو فهمیدی که اینجا جاییه که می‌تونی بدون ترس، خود واقعی‌ات باشی و دردهایت رو با کسی قسمت کنی که واقعا می‌فهمه.


---



هفته‌ها گذشتند و تو کم‌کم یاد گرفتی که جلوی احساس‌هات رو نگیری. یاد گرفتی وقتی دلت می‌گیره یا شکست می‌خوری، فقط باید پذیرا باشی و به خودت اجازه بدی احساس کنی.

جیمین همیشه یک جمله‌ای بارها بارها تکرار می‌کرد:
— «موفقیت یعنی هر روز کمی بیشتر به خودت ایمان داشته باشی، حتی وقتی کسی نیست که باهات باشه.»

این جمله برات مثل یه چراغ کوچیک بود که توی تاریکی هدایتت می‌کرد.


---


یه روز امتحان سختی داشتی که شب قبلش نتونستی بخوابی. استرس داشت تو رو می‌خورد، فکر می‌کردی نمره‌ی بد، شکستیه که دیگه نمیشه جبرانش کرد.

صبح روز امتحان، وقتی وارد کلاس شدی، جیمین با یه نگاه پر از اعتماد به تو گفت:

— «تو آماده‌ای. فقط خودت رو باور کن.»

این جمله اونقدر برات مهم بود که تونستی استرست رو کنار بزنی و امتحان رو بگذرونی.

بعد از امتحان، شاید نمره‌ات اون چیزی نبود که انتظار داشتی، ولی حس کردی یه قدم بزرگ برداشتی. جیمین بهت تبریک گفت و سپس ادامه داد:

— «نمره فقط یه عدده، اما راهی که طی کردی ارزشمندتره.»


---


حالا که چند ماه از اون روزها گذشته، تو دیگر اون آدم گذشته نیستی. هنوز مشکلات و سختی‌ها هست، اما حالا می‌دونی که تنها نیستی و می‌تونی با احساس‌هات روبرو بشی.

وقتی دنیا روی سرت خراب می‌شه، فقط کافیه چشمات رو ببندی و اون لبخند آرام و نگاه پر از مهر جیمین رو تصور کنی.

یاد اون ورق سفید می‌افتی، که روزی پر از حرف‌های نگفته شده بود و می‌دونی، این فقط شروع راهه.


پایان
این داستان جهت بالا بردن روحیه و امید شما نوشتم امیدوارم ازش بی نهایت لذت ببرید.
دیدگاه ها (۳۲)

❀ ⃟🍁࿐یه روز به خودت نگاه می‌کنیو می‌بینی چقدر تغییر کردی؛نه ...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» بعد ادامه داد:مینهو: «من ه...

پیمان نقره ای

𓆩 پارت ۶۲ 𓆪 🖤ات با دیدن برگه، رنگش پرید.— جیمین، بذار توضیح ...

‌‌دوست داشتن‌چیزی شبیه به گم شدن‌ِ‌دریه آدمه دیگه.حالا هرچی‌...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط