چندپارتی درخواستی جیمین
چندپارتی درخواستی جیمین
موضوع : « وقتی جیمین استادته »
عنوان: "روزی که همه چیز عوض شد"
پارت اول
صبح روزی که قرار بود کلاس شروع بشه، با یه حس عجیب از خواب بیدار شدی.
نه اون حس معمول خستگی یا استرس، بلکه یه جور سنگینی توی دل بود، مثل اینکه یه چیزی داره توی زندگیت بهم میریزه ولی هنوز نمیدونی چیه.
رسیدی دانشگاه، هوا سرد و ابری بود. بارون کوچیکی میبارید و زمین نمنم خیس شده بود. قدمهات آهسته بود، انگار میخواستی با خودت بیشتر تنها باشی.
وقتی وارد کلاس شدی، فضای معمولی نبود. همه دانشجوها ساکت و کمی مضطرب بودن، ولی یه چیز توی نگاه جیمین باعث شد آرامش بگیری.
اون لبخند آرامشبخشش، که انگار هزار سال تجربه داشت، همهی استرسهات رو کم میکرد.
جیمین روی تخته نوشت:
«امروز متفاوت است.»
نشستید و مثل همیشه منتظر بودید شروع کنه. اما این بار صداش نرمتر، آرامتر بود.
— «امروز میخوایم کاری کنیم که هرگز توی این کلاس نکردیم. میخوایم واقعاً همدیگه رو بشناسیم. نه فقط با اسم و درس و نمره، بلکه با احساسها و دردهامون.»
---
هر کدومتون یه ورق سفید دریافت کردید.
جیمین گفت:
— «روی این ورق هرچی که توی دلتون میگذره بنویسید.
هرچیزی.
حتی اگر نمیخواید به کسی چیزی بگید.»
دستت لرزید. چشمهات خیس شد. چند کلمه نوشتی:
"تنهایی"، "بیارزشی"، "ناامیدی"، "خستگی".
همه داشتند مینوشتن. صدای قلمها توی سکوت کلاس، مثل یک موسیقی غمگین و آرام بود.
بعد از چند دقیقه، جیمین گفت:
— «حالا هر کسی یکی از جملهها یا کلماتی که نوشته بخونه، اما بدون اینکه اسمش رو بگه.»
یکی از دانشجوها جملهای خوند:
"گاهی احساس میکنم هیچکس نمیفهمد من کی هستم."
کسی حرف نزد، ولی همه یهجوری تکان خوردن. انگار خودشون رو شنیدن.
نفر بعدی:
"من همیشه ترسیدم که نادیده گرفته بشم."
چند نفر نفس عمیقی کشیدن.
تو خودت رو دیدی توی این جملهها، توی اون احساسها. توی اون تنهاییهایی که هیچوقت نگفتی.
---
کلاس پر شد از جملههای کوچک و بزرگ، دردها، ترسها، امیدها.
جیمین گوش میداد، بدون هیچ قضاوتی.
هر بار که یکی حرف میزد، با نگاهش آرام میکرد.
بعد از همه حرفها گفت:
— «شجاعت این نیست که هیچوقت نترسی، شجاعت اینه که اجازه بدی دیگران تو رو همونجور که هستی ببینن. با همه دردها و ضعفها.»
و بعد گفت که زندگی با احساسهاش زیباست، حتی اگر سخت باشه.
---
بعد از کلاس
کلاس تموم شد، همه رفتن. اما تو موندی، به ورق سفیدت نگاه کردی که حالا پر شده بود.
احساس عجیبی داشتی. انگار سنگ بزرگی از روی قلبت برداشته شده باشه. تو تنها نبودی.
جیمین نزدیکت اومد و گفت:
ادامه دارد .......
موضوع : « وقتی جیمین استادته »
عنوان: "روزی که همه چیز عوض شد"
پارت اول
صبح روزی که قرار بود کلاس شروع بشه، با یه حس عجیب از خواب بیدار شدی.
نه اون حس معمول خستگی یا استرس، بلکه یه جور سنگینی توی دل بود، مثل اینکه یه چیزی داره توی زندگیت بهم میریزه ولی هنوز نمیدونی چیه.
رسیدی دانشگاه، هوا سرد و ابری بود. بارون کوچیکی میبارید و زمین نمنم خیس شده بود. قدمهات آهسته بود، انگار میخواستی با خودت بیشتر تنها باشی.
وقتی وارد کلاس شدی، فضای معمولی نبود. همه دانشجوها ساکت و کمی مضطرب بودن، ولی یه چیز توی نگاه جیمین باعث شد آرامش بگیری.
اون لبخند آرامشبخشش، که انگار هزار سال تجربه داشت، همهی استرسهات رو کم میکرد.
جیمین روی تخته نوشت:
«امروز متفاوت است.»
نشستید و مثل همیشه منتظر بودید شروع کنه. اما این بار صداش نرمتر، آرامتر بود.
— «امروز میخوایم کاری کنیم که هرگز توی این کلاس نکردیم. میخوایم واقعاً همدیگه رو بشناسیم. نه فقط با اسم و درس و نمره، بلکه با احساسها و دردهامون.»
---
هر کدومتون یه ورق سفید دریافت کردید.
جیمین گفت:
— «روی این ورق هرچی که توی دلتون میگذره بنویسید.
هرچیزی.
حتی اگر نمیخواید به کسی چیزی بگید.»
دستت لرزید. چشمهات خیس شد. چند کلمه نوشتی:
"تنهایی"، "بیارزشی"، "ناامیدی"، "خستگی".
همه داشتند مینوشتن. صدای قلمها توی سکوت کلاس، مثل یک موسیقی غمگین و آرام بود.
بعد از چند دقیقه، جیمین گفت:
— «حالا هر کسی یکی از جملهها یا کلماتی که نوشته بخونه، اما بدون اینکه اسمش رو بگه.»
یکی از دانشجوها جملهای خوند:
"گاهی احساس میکنم هیچکس نمیفهمد من کی هستم."
کسی حرف نزد، ولی همه یهجوری تکان خوردن. انگار خودشون رو شنیدن.
نفر بعدی:
"من همیشه ترسیدم که نادیده گرفته بشم."
چند نفر نفس عمیقی کشیدن.
تو خودت رو دیدی توی این جملهها، توی اون احساسها. توی اون تنهاییهایی که هیچوقت نگفتی.
---
کلاس پر شد از جملههای کوچک و بزرگ، دردها، ترسها، امیدها.
جیمین گوش میداد، بدون هیچ قضاوتی.
هر بار که یکی حرف میزد، با نگاهش آرام میکرد.
بعد از همه حرفها گفت:
— «شجاعت این نیست که هیچوقت نترسی، شجاعت اینه که اجازه بدی دیگران تو رو همونجور که هستی ببینن. با همه دردها و ضعفها.»
و بعد گفت که زندگی با احساسهاش زیباست، حتی اگر سخت باشه.
---
بعد از کلاس
کلاس تموم شد، همه رفتن. اما تو موندی، به ورق سفیدت نگاه کردی که حالا پر شده بود.
احساس عجیبی داشتی. انگار سنگ بزرگی از روی قلبت برداشته شده باشه. تو تنها نبودی.
جیمین نزدیکت اومد و گفت:
ادامه دارد .......
- ۱۰.۹k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط