شعر میخوانم برایت زیرچتری که گرفتی روی من
شعر میخوانم برایت زیرچتری که گرفتی روی من
عصرپاییزپر ازبرگ است و باران و تویی پهلوی من
چتر را خم میکنی روی سرم درزیر بارانی خودت
یک کمی نزدیک می آیی تورا حس می کند بازوی من
عطر خوشبوی تنت پیچیده در اقصی نقاط جسم من
حدفاصل را رعایت کن کمی نامحرم اخموی من
ژاکت آبی خوشرنگ و کتت مرطوب وبارانی شده
سرفه کردی ,میشود دیگر نگیری چتر خودرا سوی من
قطره ای باران همین حالا نوک موی تورا بوسید ورفت
وااای محشر میشوی با این شمایل مرد دانشجوی من
شعر من پایان گرفته میشود حالا بگویی، خوب بود؟
مست میگویی خودت یک شعر نابی نازنین بانوی من
#لطیفه_سخی
عصرپاییزپر ازبرگ است و باران و تویی پهلوی من
چتر را خم میکنی روی سرم درزیر بارانی خودت
یک کمی نزدیک می آیی تورا حس می کند بازوی من
عطر خوشبوی تنت پیچیده در اقصی نقاط جسم من
حدفاصل را رعایت کن کمی نامحرم اخموی من
ژاکت آبی خوشرنگ و کتت مرطوب وبارانی شده
سرفه کردی ,میشود دیگر نگیری چتر خودرا سوی من
قطره ای باران همین حالا نوک موی تورا بوسید ورفت
وااای محشر میشوی با این شمایل مرد دانشجوی من
شعر من پایان گرفته میشود حالا بگویی، خوب بود؟
مست میگویی خودت یک شعر نابی نازنین بانوی من
#لطیفه_سخی
۵۱۱
۰۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.