.
.
چشمها حس ِدروغی را تعارف میکنند
تا که بر هر چشم، بیش از حد توقف میکنند
عشق نامش نیست، این بازی بیشرمانهایست
شرم بر آنها که در بازی، تخلّف میکنند
چشم تا وا میشود، دل ساده میریزد فرو
قصر ِبی دروازه را راحت تصرّف میکنند
ناگهان آنها که اظهار ِارادت کردهاند
میروند و ساده اظهار ِتأسف میکنند
شعر برمیخیزد آنجایی که در ما حرفها
برنمیخیزند و احساس ِتکلّف میکنند
چشمها حس ِدروغی را تعارف میکنند
تا که بر هر چشم، بیش از حد توقف میکنند
عشق نامش نیست، این بازی بیشرمانهایست
شرم بر آنها که در بازی، تخلّف میکنند
چشم تا وا میشود، دل ساده میریزد فرو
قصر ِبی دروازه را راحت تصرّف میکنند
ناگهان آنها که اظهار ِارادت کردهاند
میروند و ساده اظهار ِتأسف میکنند
شعر برمیخیزد آنجایی که در ما حرفها
برنمیخیزند و احساس ِتکلّف میکنند
- ۱۴۶
- ۲۵ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط