اتفاق چوسان
اتفاق چوسان 𝑝𝑎𝑟𝑡⁴
ات: اوفف سوجین توهم داری میگی اینجا دوره چوسانه؟
سوجین: خب بله خانم منظورتون چیه
ات: اوفف شاید، شاید بخاطر اون کتابه باشه.. اره همون کتاب اشپزیه قدیمی *رفت پیش کیفش و توشو گشت*ای بابا پس کجاست این اَه *یهو یادش افتاد وقتی با جیمین کلکل میکردن کتابو جیمین پرت کرد *اوففف معلوم نیست الان کجاست الان من چطوری برگردمممم *درحال عرررر زدن*
سوجین: خانم چیزی شده
ات: سوجین کتابم نیست عررررر الان چطوری برگردم
سوجین: خانم کتابی که میگین چطوری بود بگین شاید بتونم پیداش کنم
ات: خب ببین یه کتاب قدیمی بود جدلش کهنه بود و طرح خواصی نداشت فقط روش نوشته بود دستور پخت غذای جادویی یه اویزونی داشت که سرش دم پری دریایی بود
سوجین: پری.. دریایی؟
ات: اوهوم، اوففف اصلا بیخیال من خیلی گرسنمه
سوجین: او پس بیاید غذا بپزیم
ات: اوهوم پس بسپارش به من
سوجین: خب خانم این مواد غذایی رو بگیرین بریم تو ی حیاط درست کنیم اخه باید اتیش روشن کنیم
ات : باشه *رفتن حیاط*
سوجین با دیدن جیمین ترسید و رفت پشت ات قایم شد
ات: عه چیشد
سوجین: خانم اعلیحضرت اینجا چیکار میکنن الان کلمو میکنهه عررر
ات: هی هی نترس اعلیحضرت کجا بود این یه پسر مزاحمه فقط
سوجین: خانم اینطوری نگین ایشون بیدارشن کله جفتمونو میکنن
راستی چرا خوابیده؟
ات: نخوابیده بیهوشه
سوجین: بیهوشه چرا؟
ات: داستانش مفصله حالا بعدا برات تعریف میکنم ، حالا بیا بریم غذامونو درست کنیم
سوجین و ات با کلی زحمت غذا درست میکردن که جیمین بیدار میشه و به کارای ات نگاه میکنه و نا خدا گاه یهو ..
امروز قراره ۲تا پارت بزارم نارنگیا ♡
ات: اوفف سوجین توهم داری میگی اینجا دوره چوسانه؟
سوجین: خب بله خانم منظورتون چیه
ات: اوفف شاید، شاید بخاطر اون کتابه باشه.. اره همون کتاب اشپزیه قدیمی *رفت پیش کیفش و توشو گشت*ای بابا پس کجاست این اَه *یهو یادش افتاد وقتی با جیمین کلکل میکردن کتابو جیمین پرت کرد *اوففف معلوم نیست الان کجاست الان من چطوری برگردمممم *درحال عرررر زدن*
سوجین: خانم چیزی شده
ات: سوجین کتابم نیست عررررر الان چطوری برگردم
سوجین: خانم کتابی که میگین چطوری بود بگین شاید بتونم پیداش کنم
ات: خب ببین یه کتاب قدیمی بود جدلش کهنه بود و طرح خواصی نداشت فقط روش نوشته بود دستور پخت غذای جادویی یه اویزونی داشت که سرش دم پری دریایی بود
سوجین: پری.. دریایی؟
ات: اوهوم، اوففف اصلا بیخیال من خیلی گرسنمه
سوجین: او پس بیاید غذا بپزیم
ات: اوهوم پس بسپارش به من
سوجین: خب خانم این مواد غذایی رو بگیرین بریم تو ی حیاط درست کنیم اخه باید اتیش روشن کنیم
ات : باشه *رفتن حیاط*
سوجین با دیدن جیمین ترسید و رفت پشت ات قایم شد
ات: عه چیشد
سوجین: خانم اعلیحضرت اینجا چیکار میکنن الان کلمو میکنهه عررر
ات: هی هی نترس اعلیحضرت کجا بود این یه پسر مزاحمه فقط
سوجین: خانم اینطوری نگین ایشون بیدارشن کله جفتمونو میکنن
راستی چرا خوابیده؟
ات: نخوابیده بیهوشه
سوجین: بیهوشه چرا؟
ات: داستانش مفصله حالا بعدا برات تعریف میکنم ، حالا بیا بریم غذامونو درست کنیم
سوجین و ات با کلی زحمت غذا درست میکردن که جیمین بیدار میشه و به کارای ات نگاه میکنه و نا خدا گاه یهو ..
امروز قراره ۲تا پارت بزارم نارنگیا ♡
- ۲.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط