{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتفاق چوسان

اتفاق چوسان 𝑝𝑎𝑟𝑡 5

که یهو نا خوداگاه جیمین لبخند محو میزنه

سوجین : عه اعلیحضرت بیدار شدن

جیمین : هی دختره بیا دستامو باز کن چرا منو بستیی

ات: هیس ساکت میخوایم غذا بخوریم تازه بستم که فرا نکنی اگه بخاطر توی میمون نبود الان من اینجا نبودم، معلوم نیست کتاب منو کجا انداخته *گریه الکی*

جیمین: تقصیر خودت بود میخواستی زبون دراز نباشی

ات و سوجین شروع کردن به غذا خوردن که ات متوجه نگاه های جیمین شد

ات: هوی هویج میخوری؟

جیمین: هویج؟ چطور جرات میکنی به من بگی هویج نخیر نمیخوامم

ات: به درک

دوباره شروع میکنه به غذا خوردن که جیمین با هوس به غذا نگاه میکنه

سوجین: وای خانم این غذا خیلی خوشمزه اس یکمی هم تنده اون سسی که توش ریختین چی بود

ات : خب راستش توی کیفم یکم سس چیلی و کره داشتم اونا خوشمزش کرده ممم حالا بخور

جیمین : اوفف * زیر لب* هی دختره بهت دستور میدم به.. به منم بدی * اخرشو یجور اروم گفت*

ات: عا الحق که لجبازی باشه بگو عاا

جیمین: یعنی چی خب دستامو باز کن

ات: نه نمیشه میگی عاا یا خودم میخورم

جیمین: اوفف بعد به من میگه لجباز *دهنشو باز کرد*
وقتی میخورد چشماشو بسته بود و خیلی اروم می جوید وقتی قورت داد با ناباوری به غذا بعد به ات نگاه کرد باورش نمیشد این غذای عجیب غریب انقدر خوشمزه باشه

ات: اومم چطوره خوشت اومد نه؟

جیمین: این خیلی.. اهم، خوشمزه بود بازم میخوام

ات: عا باشه..

ات همینطور که خودش میخورد به جیمین هم میداد چیز یعنی غذا میداد و جیمین هر لقمه رو با اشتهای بیشتر میخورد *اتمام غذا *

ات: خب دیگه تموم شد سوجین پاشو بریم ظرفا رو بشوریم

سوجین: خانم اینجا من اب ندارم باید بریم سمت رودخونه

ات: خب رودخونه کجاست

سوجین: همینجاست نزدیکه این پایین* با انگشتش نشون داد*

ات: خب بریم

ات و سوجین رفتن سمت رودخونه تا ظرفا رو بشورن و بیخیال از اینکه جیمین هنوز اونجا بستس همینطور که میشستن یکم هم روی هم دیگه اب ریختن و بازی میکرد، ات که موهاش تقریبا خیس شده بود کش موهاشو باز کرد و...

جیمین: اون دوتا دختر که رفتن سمت رودخونه بعد از چند مین سربازهای جیمین اومد کمکش تا بازش کنن * راستی توی اون دوره دخترای مجرد و زن هایی که شوهراشون مرده بود رو میگرفتن و میبردن تا ازشون بیگاری بکشن *

ات: داشتیم همینطور بازی میکردیم که سوجین دستشو گذاشت روی دهنم

سوجین: هیس
بعد با انگشتش اون سربازایی که دخترا و زن ها رو مثل اسیر میبردن نشون داد و خیلی اروم گفت که اگه مارو هم ببینن میبرن هواست باشه هیس، بی خبر بودن که یه سرباز پشت سرشونه

یکی از سربازا : به به پس قایم میشید سربازا بیاید ببرینشون

سوجین: نه توروخدا ما رو نبرین ازتون خواهش میکنم *گریه*

ات: چیکار مون دارید ولمون کنید باشماهامممم

سرباز : ساکت شو!!

ویو جیمین : دخترا که رفتن منم با کمک سربازام رفتم سمت اون رودخونه و دیدم نیستن رفتم کنار رودخونه که کس موی اون دختره رو دیدم *کش ات رو میگه *برداشتمش و به سمت قصر حرکت کردم...

پارت بعد.. بچه‌ها خدایی حمایتاتون کم شده فقط بلدین بخونید؟ یه لایک که چیزی ازتون کم نمیکنه ، ما ۱۰۰ خورده ای هستیم منظورم فلووارمه پس چرا وقتی میخونید یه لایک نمیکنید خب منم دارم زحمت میکشم دستم یه چوخ میره سر نوشتن
دیدگاه ها (۱)

𝑌𝑜𝑜𝑛𝑚𝑖𝑛✨

چند پارتی جیمین 𝑝𝑎𝑟𝑡 1 عشق جاودانه---خورشید صبحگاهی از پ...

اتفاق چوسان 𝑝𝑎𝑟𝑡⁴ات: اوفف سوجین توهم داری میگی اینجا دوره ...

بچه‌ها هرچی دارم سعی میکنم پارت جدید اتفاق چوسان رو بزارم نم...

پسری که قلبم رو برد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط