{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت اول | رویایی که به حقیقت پیوست

همچی ازونجایی شروع شد که ویایی واسه خودم ساختم..
من همیشه با طراحی‌هام زندگی می‌کردم.
با مدادهایی که ساعت‌ها بین انگشت‌هام می‌چرخیدند، با تکه‌پارچه‌هایی که روی میزم پخش می‌شدن و با ایده‌هایی که نصف شب، درست وقتی خوابم می‌برد، توی ذهنم شکل می‌گرفتن.

همیشه با خودم فکر می‌کردم...

«اگه یه روز طرح‌هام دیده بشن چی؟»

اگه یه روز اسم من هم بین طراح‌های بزرگ این دنیا باشه چی؟

و بالاخره...

دیده شدم.

اما نه جایی معمولی.

در بزرگ‌ترین شرکت مد و طراحی کشور؛ شرکتی که اسمش با نام یکی از معروف‌ترین مدیرعامل‌های جوان گره خورده بود...

کیم تهیونگ.

مردی که همه از سخت‌گیری‌هاش حرف می‌زدن.

مردی که برای شرکتش بهترین‌ها رو می‌خواست و برای رسیدن به چیزی که می‌خواست، به هیچ‌کس تخفیف نمی‌داد.

آن روزها فقط یک چیز را نمی‌دانستم...

اینکه رویای من برای ورود به دنیای مد، قرار بود خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم به واقعیت تبدیل شود.

و اینکه این رویا...

آخرش فقط به یک شغل ختم نمی‌شد.

بلکه به رابطه‌ای می‌رسید که هیچ‌کدام از ما اولش انتخابش نکرده بودیم.

یک رابطه‌ی قراردادی.

---

— نِلااااااا!

صدای آنا کل اتاق را برداشت.

من که پشت میز نشسته بودم، بدون اینکه سرم را بلند کنم، مدادم را روی کاغذ حرکت دادم.

— هوم؟

آنا روی تخت لم داده بود، یک بسته چیپس در دستش و گوشی‌اش هم روی پایش افتاده بود.

با حرص گفت:

— نِلا، بسه دیگه!

— چی بسه؟

— این طراحی کوفتی رو میگم!

نگاهم را از روی طرحم برداشتم.

— کوفتی نیست. این یقه هنوز درست نشده.

آنا یک چیپس داخل دهانش گذاشت.

— سه ساعته داری همینو میگی.

— چون هنوز درست نشده.

— من خسته شدممممم!

— خب بخواب.

— نمی‌خوام بخوابم!

— پس ساکت باش.

چشم‌هایش گرد شد.

— دختره‌ی بی‌اعصاب! من اومدم باهات وقت بگذرونم، نه اینکه اینجا شاهد مرگ تدریجی یه طراح باشم!

خنده‌ام گرفت.

— تو خودت گفتی بیا پیشم.

— آره، ولی فکر نمی‌کردم قراره سه ساعت فقط صدای مداد کشیدنت رو بشنوم.

آنا از تخت بلند شد و آمد کنارم.

به کاغذ نگاه کرد.

— خب... این چیه؟

— لباس.

— اینو که خودمم فهمیدم!

— پس چرا پرسیدی؟

— چون می‌خواستم ببینم خودت می‌دونی یا نه.

با اخم نگاهش کردم.

— آنا...

— باشه باشه!

خندید و دوباره روی تخت افتاد.

چند دقیقه سکوت گذشت.

بعد صدای غرغرش دوباره بلند شد:

— نِلاااا... بریم دور دورررر!

— نه.

— بریممممم!

— نه.

— فقط یه ساعت!

— نه.

— نیم ساعت!

— نه.

— بیست دقیقه!

مدادم را روی میز گذاشتم و برگشتم سمتش.

— اصلاً تو مگه نباید امروز بری شرکت؟

آنا یک چیپس برداشت و با خونسردی گفت:

— امروز تعطیله.

— تعطیله؟ چرا؟

— آقای کیم با مینهو و چند نفر دیگه رفتن بازدید.

— بازدید چی؟

— لباس‌های جدیدی که قراره توی فرانسه دوخته بشن.

چشم‌هایم ناخودآگاه برق زد.

— فرانسه...

آنا خندید.

— باز شروع شد.

به صندلی تکیه دادم.

— می‌دونی آرزومه یه روز برم اون شرکت...

آنا چیزی نگفت.

نگاهم روی طرح‌های روی میزم ماند.

— واقعاً کار آقای کیم فوق‌العاده‌ست. شرکتش... انگار دقیقاً همون چیزیه که همیشه توی ذهنم تصور می‌کردم.

لبخند کوچکی زدم.

— تصور کن یه روز طراح اصلی اونجا بشم...

آهی کشیدم.

— هعییی...

آنا خیلی عادی دستش را داخل بسته‌ی چیپس برد.

— عه؟ مگه خبر نداری؟

— چه خبری؟

— کیم دنبال یه طراح بی‌نقص می‌گرده که دست راستش باشه.

صاف نشستم.

— چی؟

آنا یک چیپس دیگر برداشت.

— تا الان فکر کنم حدود پنجاه‌وپنج نفر رو رد کرده.

ذوقم همان لحظه خوابید.

— پنجاه‌وپنج نفر؟

— آره.

— خب...

به طرحم نگاه کردم.

— پس منم از الان رد شدم.

آنا با دهان پر گفت:

— دو دقیقه زر نزن.

— جدی میگم! وقتی پنجاه‌وپنج نفر رو رد کرده، من دیگه کی‌ام؟

— تو همون آدمی هستی که سه ساعت سر یه یقه گیر کرده.

— خیلی ممنون از حمایتت.

آنا خندید و چیپسش را بست.

— حالا اگه می‌خوای، برو یه مصاحبه کن.

نگاهش کردم.

— واقعاً؟

— آره بابا.

— ولی گفتی بی‌نقص می‌خواد.

— خب تو فکر می‌کنی بی‌نقص نیستی؟

چیزی نگفتم.

آنا لبخند زد.

— پس؟

چند ثانیه بعد، انگار برق از سرم گذشته باشد، از جا پریدم.

— مصاحبه؟!

— آره دختر!

— برای شرکت کیم تهیونگ؟!

— بله!

— جدی؟!

— نِلا، اگه یه بار دیگه بگی «جدی؟» خودم پرتت می‌کنم بیرون!

با ذوق شروع کردم به راه رفتن توی اتاق.

— وای...

آنا خندید.

— فردا برمی‌گردن. منم میام دنبالت، با هم میریم.

— ولی...

— ولی چی؟

— اگه رد بشم؟

(ادامش تو کامنت جانشد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب تا اینجا اوکیید؟
دیدگاه ها (۱)

خانوم مدیرعاملپارت دوم | صبحی جدیدساعت شش و نیم صبح.زنگ خانه...

نازم فالوشه... 🍡@kim_mania7

خانوم مدیرعاملبعضی آدم‌ها درست در زمانی وارد زندگی‌ات می‌شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط