{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت۱۷۶و۱۷۷و۱۷۸و۱۷۹


دیانا: اذیتم نکن بزارم زمین
ارسلان: دیگه رسیدیم
دیانا:روی تخت گذاشتم لباسمو عوض کرد مگه من بچه ام
ارسلان: اوهوم تو دختر منی فرشته کوچولوی منی
دیانا: خودم عوض میکنم
ارسلان: تموم شد ورجه وورجه نکن آروم بشین
دیانا: کنارم دراز کشید دستشو دورم حلقه کرد و چسبید بهم روی استخون زاویه فکم و ب.و.س.س.ی.د
ارسلان: چراغ خوابمو روشن کردم و دوباره ب.غ.ل.ش کردم
دیانا: ارسلان دستم
ارسلان: تازه متوجه شدم دستمو روش فشار میدادم ببخشید عزیزم
دیانا: عاشق محبت ارسلان بودم شاید کسه دیگه ای بود حالن بد میشد اما الان ارسلانه
ارسلان: قربون خانم کوچولوم برم کجایی
دیانا: اینجام
ارسلان: مشخصه حالا بخواب قندکم
دیانا: راست از بچگی از لی به لالا گذاشتن و ناز داشتن بدم میومد اما حالا عاشق این چیزا بودم حالا کی میدونست قراره چی بشه خدا کنه تا آخر همین جوری باشع
... فردا صبح ...
دیانا: از خواب پاشدم دستم و رو چشام گذاشتم و مالشی دادم
ارسلان: انقدر اون چشای خوشگلتو نمال نفسم
دیانا: ترسیدیم از کی اینجایی
ارسلان: از اونجایی که شما هنوز خواب بودی
دیانا :تازه داشتم میدیدم دستش زیره سرش بود با بالا ت.ن.ه ل‌.خ.ت داشت نگاهم میکرد به صورتم کوبیدم و هیتی گفتم
ارسلان: مگه تو منو ندیدی جوجه چرا خجالت میکشی
دیانا: حیا داشته باش
ارسلان: پیش خانومم؟
دیانا: خوب زشته اندازه سر سوزن حیا داشته باش
ارسلان: لبرو شیطون بالا انداختم و گفتم پسر که حیا نداره😉😈
دیانا: کوفت هی میبینی دارم اذیت میشم خوشت میاد دستمو گرفت کشید افتادم تو ب.غ.ل.ش
ارسلان: آخ چقدر غر میزنی ناز نازی
لیلا:چشمم روشن شب صبح
دیانا: خواستم از تخت بیام پایین که از تخت شوت شدم چی ضایع تر از این وای اخ
ارسلان: مامان زن ناقص شد یه اوهوی یه اهانی یه صدای
دیانا: وای افتادم رو دستم گریم گرفت
ارسلان: هر روز باید یه کاری کنی
دیانا: مگه دسته منه
ارسلان: ببینم میتونی الان تکونش بدی
دیانا: سر تکون دادم
ارسلان: ببخشید قشنگم میدونی من رو تو حساسم
... چند وقت بعد ...
دیانا: آخ خسته شدم
ارسلان: لپ قرمزشو کشیدم قربونت برم
دیانا: من میرم بخوابم
ارسلان: کنارش خوابیدم ساعت دو نصف شب بود لباسمو درست کردم دستی رو سرش کشیدم قربون چشات برم ببخشید بدون خدافظی میرم طاقت چشای معصوم و اشکیتو ندارم فدات شم ببخشید ناخداگاه نگاهم رفت رو شکمش اگر حالمه باشه چیکار کنم بهم نیاز داره برگه رو روی میز گذاشتم روی ...ش ب.و.س.ه زدم اشکم ریخت به مامان خیلی سفارش میکردم فکر می‌کرد طبیعی اما هیچ کس به جز المیرا بهترین رفیق آبجیم که بهش گفتم با دیانا دوست بشه و از طریقش بتونم بفهمم چیکار میکنه بیشتر از ۴۵ دقیقه داشتم باهاش خدافظی میکردم اون تو خواب من ... دلم براش خیلی تنگ میشه شاید اصلا نتونم برگردم و ........
دیدگاه ها (۰)

رمان بغلی من پارت ۱۸۰و۱۸۱و۱۸۲و۱۸۳... فردا ...دیانا: از خواب ...

رمان بغلی من پارت ۱۸۴و۱۸۵و۱۸۶و۱۸۷ارسلان: درست حرف بزن المیرا...

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

رمان بغلی من پارت ۱۶۹و۱۷۰و۱۷۱و۱۷۲لیلا:بله تو بچم معلوم نیست ...

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

رمان بغلی من پارت ۱۶۱و۱۶۲و۱۶۳و۱۶۴شخص سوم:حال هر دو دگرگون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط