رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۱۶۹و۱۷۰و۱۷۱و۱۷۲

لیلا:بله تو بچم معلوم نیست چیکارش کردی قربونت بره مادر
ارسلان: نگاهی به صورتش کردم انگاری واقعا رنگش پریده بود خوبی
دیانا: دیگه داشت باورم میشد متعجب نگاهش کردم
ارسلان: برم برات یه چیز شیرین بیارم
لیلا: این چه سوالیه پسر پاشو برو بیار دیگه
دیانا: مامان من خوبم ارسلان بشین
ارسلان: کجا خوبی پاشو بریم دکتر شاید چیزیت
نویسنده: منم میخوام🥹🥺
دیانا: متعجب به هر دو خیره شده بودم
لیلا:پاشو عزیزم
دیانا: ارسلان یه دست ست سبز برام آورد تنم کرد بخدا من خوبم شاید حال ندارم
ارسلان: نه رفتیم
....پرش زمان .....
دکتر: فشارتون افتاده چیزی خاصی نیست
دیانا: نگاهی به ارسلان کردم نفس آسوده ای کشید و گفت
ارسلان: چیزی نیاز نیست بخرم منظورم دارو
دیانا: دکتر تک خنده ای زد و گفت
دکتر :پسر جون چیزی نشده که یه سرم تقویتی میخواد
دیانا: دیدی این همه نگران شدی
ارسلان: من جونم به جونت بستس
دیانا: با بهترین حالت ممکن نگاهش کردم
ارسلان: قربون اون نگاهت بشم من
لیلا:ارسلان مادر بیا برو سرم و بگیر
دیانا: مامان لیلا همیشه میومد وسط جو عاشقانمون حرفمو ارسلان به زبون آورد اما با زاری
ارسلان :چشم رفتم رفتم سرم و از دارو خونه گرفتم
دیانا: رو تخت دراز کشیدم یه پرستار عملی اومد عوقم گرفته بود سر تاپاش عمل بود به این کاری ندارم اخلاقش یهو سوزشی تو دستم احساس کردم
ارسلان: چیکار میکنی خانم سوراخ سوراخش کردی بعد سوزن و تو دستش میشکنی
دیانا: بغض کردم با دادی که ارسلان زد به خودم لرزیدم
ارسلان: من نمیدونم کی تورو قبول کرده یه رگ بلد نیستی بگیری
..: ایشون بد رگه به من چه
دیانا: دوباره ارسلان داد زد اینبار هشک از چشم اومد ناز ناز بودم و دل نازک
ارسلان: دستمال برداشتم و خون دستشو پاک کردم و جلوی پاش زانو زدم قربونت برم خیلی میسوزه
دیانا: سرتکون دادم خودمم میدونستم تو این حالت از یه نوزاد مظلوم تر دیده میشم
ارسلان: قربون چشات برم اونجوری نکن دیگه
دیانا: میسوزه
ارسلان: میدونم
دیانا: دکتر سوزن و آروم از دستم در آورد اما خیلی میسوخت تو اون یوی دستم سرم و زد اون یکی دستم و پانس مان کرد
ارسلان: نمیسوزه
دیانا: آروم سر تکون دادم
ارسلان: فدات بشم
دیانا: ارسلان اگر منو نمیوردی دستم اینجوری نمیشد
ارسلان: قربونت برم خوب نگرانت بودم ببخشید اصلا دیگه جایی میبرمت خوبه
دیانا: نمیدونم چرا دنبال این بودم وضعیت دستم و گردن ارسلان بندازم
ارسلان: باشه تقصیر من چطور میتونم جبران کنم جوجه
دیانا: دستم خوب کنی برام کلی چیز بخری نازم و بکشی دوسم داشته باشی
ارسلان: دوست که دارم نازتم روی چشم میخرم معلومه که برات همچی میخرم تو بگو کل دنیا دورت بگردم
دیدگاه ها (۰)

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

رمان بغلی من پارت ۱۶۵و۱۶۶و۱۶۷و۱۶۸دیانا: لب گزیدم و سر پایین ...

رمان بغلی من پارت ۱۶۱و۱۶۲و۱۶۳و۱۶۴شخص سوم:حال هر دو دگرگون بو...

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط