part
#part_4
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
همه داخل افکارشون غرق شده بودن...مشخص بود هرکی به فکر خودش و صد البته گرفتن ولیعهدیه!!!...
قانون طبیعت همینه...اول خودت بعد بقیه! البته بهش بگی قانون جنگل بهتره...
کنجکاو بودم... زیاد گرگینه هارو ندیده بودم...فقط زمانی که برای دیدن نلا و یه نفر دیگه ...میرفتم قلمرو پریا ممکن بود کم بیش ببینمشون...البته اونم با کلی دردسر برای اجازه گرفتن از پاپا...با صدای جدی پاپا دست از فکر کردن برداشتم...
_و حالا...کدوم یکی از شما فرزندانم ...امادگی و شجاعت رفتن به این سفرو داره! و البته اینم یاداور بشم که...ممکنه در این راه کشته بشید...
از کسی صدایی در نیومد ...اخه کدوم اسکولی پامیشه میره بین اون همه گرگ خشن ...هرکی باشه من نیستم...جونمو از سر راه پیدا نکردم زرتی بدم به یه گرگ...
_تا فردا وقت شام وقت دارید فکر کنید...بعد از اون اگه کسی داوطلب رفتن نشد قرعه کشی میکنیم...
جیسون: پدر چرا ما باید بریم؟ شخص مقام دار مثل وزیر میتونه بره!!
_به دلیل اینکه اعتماد اونهارو بدست بیاریم و قصد خوبمونو نشون بدیم باید یکی از شاهزاده ها یا پرنسس ها به این سفر برن...متوجه شدی جیسون؟!
_بله پدر..
_جلسه تمومه...
یاد خاطرات تلخم با اون شخص افتادم...از جام پاشدم برم که با صدای پاپا متوقف شدم...
_لونا تو بمون کارت دارم...یورا توام پشت در منتظر باش...
_چشم قربان..
یورا با جدیت احترام گذاشت و رفت بیرون...پاپا از جاش بلند شد...امیدوارم خرابکاریام به گوشش نرسیده باشه...وای من طاقت توبیخ جدید ندارم تازه با کلی تلاش تونستم پاپا راضی کنم تا بتونم اخر هفته ...نلا و اون شخصو ببینم ...الان باید دست پیش بگیرم پس نیوفتم...
_پاپا میدونی من عاشقتم...
محکم بغلش کردم...اونم متقابل تو اغوشش گرفتتم...
_میدونم...ولی این باعث نمیشه برای کارهات توبیخ نشی..
_ای بابا من که کار خاصی نکردم پاپا...
_اره خب...
قیچی کردن موهای ارایشگر سلطنتی کار خاصی نیس یا مثلا توی شیرینی برادر کوچک ترت کدوتنبل ریختن کار خاصی نیس یا مهم تر از اون دیر حاظر شدن توی جلسه سلطنتی که اصلا کاری نیس...بازم بشمرم دخترم؟!
_پاپا تو چرا اینارو میدونی...نکنه یورا گفته ؟!
_شاید چون پادشاهم باید از وضعیت همه مخصوصا دختر خوشگل و شیطونم خبر داشته باشم...
_تو پادشاهی این چیزا خیلی جزئین کارای بزرگ تری داری تو...
_ نمیخواد وظایف منو یاداوری کنی بچه...
خندیدم...
خندید...
عاشق وقت گذروندن باهاش بودم...ولی هیچ وقتی برای من نداشت...کارای قلمرو و مردم انقدر زیاد بود که وقتی به من نمیرسید...
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
همه داخل افکارشون غرق شده بودن...مشخص بود هرکی به فکر خودش و صد البته گرفتن ولیعهدیه!!!...
قانون طبیعت همینه...اول خودت بعد بقیه! البته بهش بگی قانون جنگل بهتره...
کنجکاو بودم... زیاد گرگینه هارو ندیده بودم...فقط زمانی که برای دیدن نلا و یه نفر دیگه ...میرفتم قلمرو پریا ممکن بود کم بیش ببینمشون...البته اونم با کلی دردسر برای اجازه گرفتن از پاپا...با صدای جدی پاپا دست از فکر کردن برداشتم...
_و حالا...کدوم یکی از شما فرزندانم ...امادگی و شجاعت رفتن به این سفرو داره! و البته اینم یاداور بشم که...ممکنه در این راه کشته بشید...
از کسی صدایی در نیومد ...اخه کدوم اسکولی پامیشه میره بین اون همه گرگ خشن ...هرکی باشه من نیستم...جونمو از سر راه پیدا نکردم زرتی بدم به یه گرگ...
_تا فردا وقت شام وقت دارید فکر کنید...بعد از اون اگه کسی داوطلب رفتن نشد قرعه کشی میکنیم...
جیسون: پدر چرا ما باید بریم؟ شخص مقام دار مثل وزیر میتونه بره!!
_به دلیل اینکه اعتماد اونهارو بدست بیاریم و قصد خوبمونو نشون بدیم باید یکی از شاهزاده ها یا پرنسس ها به این سفر برن...متوجه شدی جیسون؟!
_بله پدر..
_جلسه تمومه...
یاد خاطرات تلخم با اون شخص افتادم...از جام پاشدم برم که با صدای پاپا متوقف شدم...
_لونا تو بمون کارت دارم...یورا توام پشت در منتظر باش...
_چشم قربان..
یورا با جدیت احترام گذاشت و رفت بیرون...پاپا از جاش بلند شد...امیدوارم خرابکاریام به گوشش نرسیده باشه...وای من طاقت توبیخ جدید ندارم تازه با کلی تلاش تونستم پاپا راضی کنم تا بتونم اخر هفته ...نلا و اون شخصو ببینم ...الان باید دست پیش بگیرم پس نیوفتم...
_پاپا میدونی من عاشقتم...
محکم بغلش کردم...اونم متقابل تو اغوشش گرفتتم...
_میدونم...ولی این باعث نمیشه برای کارهات توبیخ نشی..
_ای بابا من که کار خاصی نکردم پاپا...
_اره خب...
قیچی کردن موهای ارایشگر سلطنتی کار خاصی نیس یا مثلا توی شیرینی برادر کوچک ترت کدوتنبل ریختن کار خاصی نیس یا مهم تر از اون دیر حاظر شدن توی جلسه سلطنتی که اصلا کاری نیس...بازم بشمرم دخترم؟!
_پاپا تو چرا اینارو میدونی...نکنه یورا گفته ؟!
_شاید چون پادشاهم باید از وضعیت همه مخصوصا دختر خوشگل و شیطونم خبر داشته باشم...
_تو پادشاهی این چیزا خیلی جزئین کارای بزرگ تری داری تو...
_ نمیخواد وظایف منو یاداوری کنی بچه...
خندیدم...
خندید...
عاشق وقت گذروندن باهاش بودم...ولی هیچ وقتی برای من نداشت...کارای قلمرو و مردم انقدر زیاد بود که وقتی به من نمیرسید...
- ۲.۷k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط