part
#part_3
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من....
توی راه رسیدن به تالار اصلی قصر...یورا با گوشزد از رفتار درستم جلو پادشاهو بقیه مغزمو خورد...
رسیدیم و دربان با احترام کنار رفت...
همه اومده بودن از خواهر هام و برادرام تا عروسا و مادرم و افراد دیگه ی سلطنتی ...
همه دور میز جمع بودن...به محض ورود همه ی حرفای یورا رو فراموش کردم و بقیه با لحن خودمونی و رفتار به اصطلاح غیر سلطنتیم همراه شدن...
_امیدوارم دلیل خوبی برای بیدار کردنم داشته باشی پاپا!
ملکه: دخترم این لحن درستی برای صحبت با پدرت نیست...یورا مگه تو مسئول رفتار لونا نیستی؟!
یورا: ببخشید بانوی من ...من باید بیشتر بهشون تاکید میکردم...
_محض رضای خدا توام مثل یورا انقدر راجب رفتار من با پاپا غر نزن مادر...پاپا اگه مشکلی داشت خودش میگفت...مگه نه پاپا؟!
پدرم اروم خندید ...
_اذیتش نکنین...بیا بشین کنارم دختر قشنگم...حرفای مهمی دارم...
زیر نگاه حسادت و تنفر انگیز بعضیا با ناز دخترونه رفتم سمتش نشستم رو صندلی مخصوصم ...یورا هم پشتم اومد وایستاد...
_خب دلیل اینکه شمارو اینجا جمع کردم خیلی مهمه ...
همونطور که میدونین جشن باستانی که هر ۱۰۰ سال برای صلح بین قلمرو ها برگذار میشه...نزدیکه! و میخوام میزبان این جشن اینبار ما باشیم...!
جیسون (برادربزرگم):خب مشکلش چیه پدر...به همه ی قلمرو ها نامه و پیک میفرستیم و اونهارو دعوت میکنیم ...و جشنو برگذار میکنیم ...
_بله و مشکل اصلی گرگینه ها هستند...تقریبا همه ی قلمرو ها باهم در صلح هستند به جز خوناشام ها و گرگینه ها...اونم بخاطر کینه ی قدیمی ...میخوام که اونهارم به جشن دعوت کنم!
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من....
توی راه رسیدن به تالار اصلی قصر...یورا با گوشزد از رفتار درستم جلو پادشاهو بقیه مغزمو خورد...
رسیدیم و دربان با احترام کنار رفت...
همه اومده بودن از خواهر هام و برادرام تا عروسا و مادرم و افراد دیگه ی سلطنتی ...
همه دور میز جمع بودن...به محض ورود همه ی حرفای یورا رو فراموش کردم و بقیه با لحن خودمونی و رفتار به اصطلاح غیر سلطنتیم همراه شدن...
_امیدوارم دلیل خوبی برای بیدار کردنم داشته باشی پاپا!
ملکه: دخترم این لحن درستی برای صحبت با پدرت نیست...یورا مگه تو مسئول رفتار لونا نیستی؟!
یورا: ببخشید بانوی من ...من باید بیشتر بهشون تاکید میکردم...
_محض رضای خدا توام مثل یورا انقدر راجب رفتار من با پاپا غر نزن مادر...پاپا اگه مشکلی داشت خودش میگفت...مگه نه پاپا؟!
پدرم اروم خندید ...
_اذیتش نکنین...بیا بشین کنارم دختر قشنگم...حرفای مهمی دارم...
زیر نگاه حسادت و تنفر انگیز بعضیا با ناز دخترونه رفتم سمتش نشستم رو صندلی مخصوصم ...یورا هم پشتم اومد وایستاد...
_خب دلیل اینکه شمارو اینجا جمع کردم خیلی مهمه ...
همونطور که میدونین جشن باستانی که هر ۱۰۰ سال برای صلح بین قلمرو ها برگذار میشه...نزدیکه! و میخوام میزبان این جشن اینبار ما باشیم...!
جیسون (برادربزرگم):خب مشکلش چیه پدر...به همه ی قلمرو ها نامه و پیک میفرستیم و اونهارو دعوت میکنیم ...و جشنو برگذار میکنیم ...
_بله و مشکل اصلی گرگینه ها هستند...تقریبا همه ی قلمرو ها باهم در صلح هستند به جز خوناشام ها و گرگینه ها...اونم بخاطر کینه ی قدیمی ...میخوام که اونهارم به جشن دعوت کنم!
- ۲.۵k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط