part
#part_5
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
_خودت بهتر از هر کسی میدونی که از بین همهی فرزندانم، بیشتر از همه با تو وقت گذروندم. حتی تربیتت بیشتر وقتها با خودم بوده...
نشسته بودم لبهی میز، با پاهایی که از شدت ناراحتی تاب میخورد. به حرفاش گوش میدادم ولی دلم جای دیگهای بود.
_آره، میدونم... ولی آرزومه فقط یهبار مثل بقیه دخترا، یه پدر معمولی داشتم...
با هم میرفتیم هر جا دلمون خواست. نه اینکه هر قدممون با محافظ و تشریفات باشه... بدون اینکه فکر کنیم جایگاهمون چیه یا چه خطری تهدیدمون میکنه.
پدر نفس عمیقی کشید...
_لونا... هر کسی تو این دنیا یه وظیفهای داره. ما باید به داشتههامون افتخار کنیم و قدرشونو بدونیم.
_اما پدر...
_بسه دیگه. بریم سر اصل حرف.
قراره بود آخر هفته بری قلمرو پریها، درسته؟
لبخند زدم. با اینکه دلم ازش گرفته بود، اما فقط فکر دیدن نلا، پر زدن توی جنگلهای درخشان پریها، حس نفس کشیدن بدون ترس... همهش باعث میشد دلم پر بکشه برای رفتن...اما با این وجود دلهره و استرسی از دیدن اون شخص داشتم ...
_بله! تازه برای راضیت کردن کلی تلاش کردم! میدونی چقدر منتظر این سفر بودم...
پدر سرشو به آرامی تکون داد...
_و به خاطر همین تلاشهات، میخوام سفرت لغو بشه.
حرفش مثل آب یخ ریخت رو سرم...
_تو باید تمرکزتو بذاری روی فنون دفاعی، آمادگی بدنی، درسهات... جشن نزدیکه و تو باید آماده باشی.
نفسهام سنگین شد. پوفی کشیدم و با خشم پنهانی گفتم:
_جشن که یورا ترتیب میده! خودت میدونی جیمز چقدر رو اعصابه! اصلاً خودت میتونی بیشتر از ده دقیقه تحملش کنی؟!
بعد با حالت مسخره، لحن خشکش رو تقلید کردم:
_"نه بانوی من، این رفتار در شأن شما نیست... پرنسس باید با وقار باشد..."
آخ که چقدر از نصیحتهای تکراریش خستهم...
پدر خندید. همون خندهای که همیشه باعث میشد برای لحظهای پادشاه نباشه، فقط یه پدر معمولی باشه...
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
_خودت بهتر از هر کسی میدونی که از بین همهی فرزندانم، بیشتر از همه با تو وقت گذروندم. حتی تربیتت بیشتر وقتها با خودم بوده...
نشسته بودم لبهی میز، با پاهایی که از شدت ناراحتی تاب میخورد. به حرفاش گوش میدادم ولی دلم جای دیگهای بود.
_آره، میدونم... ولی آرزومه فقط یهبار مثل بقیه دخترا، یه پدر معمولی داشتم...
با هم میرفتیم هر جا دلمون خواست. نه اینکه هر قدممون با محافظ و تشریفات باشه... بدون اینکه فکر کنیم جایگاهمون چیه یا چه خطری تهدیدمون میکنه.
پدر نفس عمیقی کشید...
_لونا... هر کسی تو این دنیا یه وظیفهای داره. ما باید به داشتههامون افتخار کنیم و قدرشونو بدونیم.
_اما پدر...
_بسه دیگه. بریم سر اصل حرف.
قراره بود آخر هفته بری قلمرو پریها، درسته؟
لبخند زدم. با اینکه دلم ازش گرفته بود، اما فقط فکر دیدن نلا، پر زدن توی جنگلهای درخشان پریها، حس نفس کشیدن بدون ترس... همهش باعث میشد دلم پر بکشه برای رفتن...اما با این وجود دلهره و استرسی از دیدن اون شخص داشتم ...
_بله! تازه برای راضیت کردن کلی تلاش کردم! میدونی چقدر منتظر این سفر بودم...
پدر سرشو به آرامی تکون داد...
_و به خاطر همین تلاشهات، میخوام سفرت لغو بشه.
حرفش مثل آب یخ ریخت رو سرم...
_تو باید تمرکزتو بذاری روی فنون دفاعی، آمادگی بدنی، درسهات... جشن نزدیکه و تو باید آماده باشی.
نفسهام سنگین شد. پوفی کشیدم و با خشم پنهانی گفتم:
_جشن که یورا ترتیب میده! خودت میدونی جیمز چقدر رو اعصابه! اصلاً خودت میتونی بیشتر از ده دقیقه تحملش کنی؟!
بعد با حالت مسخره، لحن خشکش رو تقلید کردم:
_"نه بانوی من، این رفتار در شأن شما نیست... پرنسس باید با وقار باشد..."
آخ که چقدر از نصیحتهای تکراریش خستهم...
پدر خندید. همون خندهای که همیشه باعث میشد برای لحظهای پادشاه نباشه، فقط یه پدر معمولی باشه...
- ۳.۱k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط