قصه از اونجایی شروع شد که وقتی قلبمون شکست لبامونو با سک

قصه از اونجایی شروع شد که وقتی قلبمون شکست لبامونو با سکوت دوختیم که مبادا آدما رو از دست بدیم،
اما همین جای دنیا زندگی پرپرشد .
دیگه هیچ آیینه‌ای آدمشو نشناخت، آدما رو آروم آروم عادت دادیم به زخمی کردنمون
و گفتیم می‌گذره . . .بزرگ می‌شیم یادمون میره .
نمیدونم کجا می‌فهمیم اینو که زمان زخمامونو عمیق میکنه اما پاک نه. . .
نمیدونم چرا همه‌ی آدمامون وقتی خودشون دلشون لک زده برا حال خوب و خوشیای یواشکی انقدری دست به زخم زدنشون معرکست.
داشتم برا آینه می‌گفتم که ما با هرکی خوب بودیم رفیق، تهش دوست داشتنمون واسش زهر شد
کم کم دستاش سرد شد، نگاش یخ شد،
حرفاش بوی مرگ گرفت، رفتن واسش راحت شد.
جوری عادت کرد به نبودن که انگار از اول نبوده
چجوری ما نتونستیم بلد بشیم این سرد شدنو؟
از کدوم طرف زمین گرم میشن‌؟ ما هم بریم همون طرف قلبمون که یه عمره قندیل بسته از رفتن آدما‌رو گرم کنیم.
پاشو رفیق،
پاشو بریم اینجا آدماش وقتی بفهمن داری به نگاهشون دست و دلتو می‌بندی آروم آروم پا پس میکشن.
ای‌کاش همون وقتا که قلبمون شکست
لبامونو نمی‌دوختیم.
درد داشت از دست دادنشون اون موقع میدونم
اما درد این رفتن کجا و اون رفتن کجا ...
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۲۶

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

🌱پاییز که میاد،انگار دنیا یه جور دیگه‌ای عاشق می‌شه...هوا که...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

پارت ۱۰سولا گفت باشه باشه برو ما هم تا اون موقع وسایل ها رو ...

«قمار عشق »part:20بعد از اون رابطه ای که داشتن هردو خسته رو ...

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

Cold melody part 9سه هفته از اون روزِ فاجعه گذشت. رابطه‌یِ م...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط