THE NAME
THE NAME...
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕4️⃣
🖤💋...
توسط یونگی کشیده شد.
یونگی لبخندی زده بود که تو این 5 سال کسی ازش ندیده بود!
هه سو شروع به پاک کردن اشکای یونگی که یونگی گفت:
_منم هنوز دوست دارم، گل رز سفیدم!
و دوباره همدیگر رو در آغوش گرفتن و یونگی بوسه ای رو پیشانی دختر گذاشت و در آغوشش دوباره آرام گرفت!
اما این آرامش با صدای هیون سوک که وارد اتاق شده بود شکسته شد.
هیون سوک نگاهی به مادر و یونگی انداخت و گفت:
_مامان بالاخره با بابا آشتی کردی!
هه سو که خودش ریخته بود و برگاش مونده بود گفت:
_تو این رو از کجا میدونی؟
هیون سوک در رو کامل باز کرد و با هوسوک مواجه شدن.هوسوک اومد داخل و گفت:
_من بهش گفتم!
یونگی برگشت و به هه سو گفت:
_بعد از اون اتفاق من تازه با برادرات آشنا شدم و همه ی موضوع رو بهشون گفتم! اما...
هه سو نگاهی به هوسوک که داشت یونگی رو تایید می کرد کرد و گفت:
_اما هنوزم مطمئن نبودی؟
یونگی تائید کرد و دست هه سو رو گرفت و در گوشش گفت:
_اما تازه می فهمم من بدون تو یه مرده ی متحرکم.
بعد روی زانو هاش نشست و دست های پسرش رو گرفت و گفت :
_ببخشید پسرم، ببخشید که تو این مدت کنارت نبودم، و ممنونم که اینقدر خوب از مادرت مراقبت کردی.
هیون سوک لبخند قشنگی زد و به یونگی گفت:
_مامانم اونقدر خوشگله که نمیتونستم بزارم آسیب ببینه.
هه سو از این مکالمه پدر و پسری قلبش به تپش افتاد و اشکاش سرازیر شد.
هوسوک که دید جایی تو جمع نداره به تالار اصلی رفت تا...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕4️⃣
🖤💋...
توسط یونگی کشیده شد.
یونگی لبخندی زده بود که تو این 5 سال کسی ازش ندیده بود!
هه سو شروع به پاک کردن اشکای یونگی که یونگی گفت:
_منم هنوز دوست دارم، گل رز سفیدم!
و دوباره همدیگر رو در آغوش گرفتن و یونگی بوسه ای رو پیشانی دختر گذاشت و در آغوشش دوباره آرام گرفت!
اما این آرامش با صدای هیون سوک که وارد اتاق شده بود شکسته شد.
هیون سوک نگاهی به مادر و یونگی انداخت و گفت:
_مامان بالاخره با بابا آشتی کردی!
هه سو که خودش ریخته بود و برگاش مونده بود گفت:
_تو این رو از کجا میدونی؟
هیون سوک در رو کامل باز کرد و با هوسوک مواجه شدن.هوسوک اومد داخل و گفت:
_من بهش گفتم!
یونگی برگشت و به هه سو گفت:
_بعد از اون اتفاق من تازه با برادرات آشنا شدم و همه ی موضوع رو بهشون گفتم! اما...
هه سو نگاهی به هوسوک که داشت یونگی رو تایید می کرد کرد و گفت:
_اما هنوزم مطمئن نبودی؟
یونگی تائید کرد و دست هه سو رو گرفت و در گوشش گفت:
_اما تازه می فهمم من بدون تو یه مرده ی متحرکم.
بعد روی زانو هاش نشست و دست های پسرش رو گرفت و گفت :
_ببخشید پسرم، ببخشید که تو این مدت کنارت نبودم، و ممنونم که اینقدر خوب از مادرت مراقبت کردی.
هیون سوک لبخند قشنگی زد و به یونگی گفت:
_مامانم اونقدر خوشگله که نمیتونستم بزارم آسیب ببینه.
هه سو از این مکالمه پدر و پسری قلبش به تپش افتاد و اشکاش سرازیر شد.
هوسوک که دید جایی تو جمع نداره به تالار اصلی رفت تا...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
- ۱.۸k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط