THE NAME
THE NAME...
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕5️⃣
🖤💋...
رفت تا به همه این خبر خوش رو بده.
هه سو داشت به مکالمه شیرین گوش میداد که هیون سوک گفت:
_من میرم پیش بقیه تا شما با هم حرف بزنید.
و سریعا به سمت بقیه رفت.
یونگی و هه سو خندشون گرفته بود.
یونگی پاشد و گفت:
_هوشش به مادرش رفته.
هه سو لبخندی زد و با خنده و گفت :
_هنوزم زن ذلیلی!
یونگی به هه سو نزدیک تر شد و گفت:
_اگه اون زن شما باشی غرورم رو هم زیر پا میزارم!
و هه سو رو در آغوش گرفت
هه سو از اینکه دوباره این آغوش رو داره خیلی خوشحال بود.
از هم جدا شدن و یونگی گفت:
_فکر کنم الان همه با خبر شدن از موضوع! با توجه به همهمه های پایین!
که در توسط نامجون باز شد وسه برادر وارد شدن.
سوکجین نگاهی به هه سو که خوشحال بود کرد و گفت:
_پس یونگی همون پدر هیون سوک؟
هه سو لبخندش از لحن برادرش محو شد و خواست جلوی یونگی وایسته که یونگی اون رو پشتش غایم کرد.
نامجون سرش رو کج کرد و عینکش رو صاف کرد و گفت:
_هه سو، از انتخابت مطمئنی؟
هه سو حرفی نمیزد و فقط به لحن برادرانش گوش می داد که تهیونگ سمتش رفت و دستش رو گرفت و از اتاق بیرون برد و به طرف سالن اصلی برد.
10 دقیقه گذشت و 3 نفر از اتاق بیرون اومدن و یونگی سمت هه سو رفت و اون رو کنار خودش جلوی جمع کشوند و زانو زد و گفت :
_کیم هه سو آیا حاضری دوباره من رو قبول کنی و فرصتی دوباره برای باهات بودن رو به من بدی؟
هه سو که شکه شده بود نگاهی به هانا کرد که خیلی ذوق کرده بوو و نگاهی به یونگی کرد و گفت...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕5️⃣
🖤💋...
رفت تا به همه این خبر خوش رو بده.
هه سو داشت به مکالمه شیرین گوش میداد که هیون سوک گفت:
_من میرم پیش بقیه تا شما با هم حرف بزنید.
و سریعا به سمت بقیه رفت.
یونگی و هه سو خندشون گرفته بود.
یونگی پاشد و گفت:
_هوشش به مادرش رفته.
هه سو لبخندی زد و با خنده و گفت :
_هنوزم زن ذلیلی!
یونگی به هه سو نزدیک تر شد و گفت:
_اگه اون زن شما باشی غرورم رو هم زیر پا میزارم!
و هه سو رو در آغوش گرفت
هه سو از اینکه دوباره این آغوش رو داره خیلی خوشحال بود.
از هم جدا شدن و یونگی گفت:
_فکر کنم الان همه با خبر شدن از موضوع! با توجه به همهمه های پایین!
که در توسط نامجون باز شد وسه برادر وارد شدن.
سوکجین نگاهی به هه سو که خوشحال بود کرد و گفت:
_پس یونگی همون پدر هیون سوک؟
هه سو لبخندش از لحن برادرش محو شد و خواست جلوی یونگی وایسته که یونگی اون رو پشتش غایم کرد.
نامجون سرش رو کج کرد و عینکش رو صاف کرد و گفت:
_هه سو، از انتخابت مطمئنی؟
هه سو حرفی نمیزد و فقط به لحن برادرانش گوش می داد که تهیونگ سمتش رفت و دستش رو گرفت و از اتاق بیرون برد و به طرف سالن اصلی برد.
10 دقیقه گذشت و 3 نفر از اتاق بیرون اومدن و یونگی سمت هه سو رفت و اون رو کنار خودش جلوی جمع کشوند و زانو زد و گفت :
_کیم هه سو آیا حاضری دوباره من رو قبول کنی و فرصتی دوباره برای باهات بودن رو به من بدی؟
هه سو که شکه شده بود نگاهی به هانا کرد که خیلی ذوق کرده بوو و نگاهی به یونگی کرد و گفت...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
- ۲.۰k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط