my baby girl
my baby girl
Part;۳۹
season;2
____________________________
جونگکوک: کجا میرید آقا
یونگی: میخوام این دختر رو ازت بخرم پولشم هرچی باشه مشکلی نیست
جونگکوک: ولی...
یونکی؛ چیه مشکلی داری؟ قیمتو برام بزن
یونگی رفت بیرون و لونا رو سوار ماشینش کرد و نشست پشت فرمون و راه افتاد
جونگکوک: اهههههه شیبال) داد) فقط میخوام بدونم کی اینکارو کزده خودن با دستای خودم خفش میکنم
(ویو ماشین)
یونگی: چند روزه زندانی بودی؟
لونا: یه چند روز ولی ابن چند روز برام اندازه چندسال گذشت
یونگی:...
لونا: ممنون که کمکم کردی میشه لطفا منو ببری خونه ی پدرم
یونگی: (خنده) من کمکه به این بزرگی بهت کردم اونوقت تو همینطور میخوای بری؟
لونا: خب من که تشکر کردم واقعا کار بزرگی برام کردی بابت این کارت هرکاری میکنم
یونگی: فقط تشکر خشک خالی که نمیشه
لونا: خب ...چیکار کنم
یونگی: باهام ازدواج کن
لونا:چی
لونا با این حرف یونگی خیلی تعجب کرده بود و انتظار شنیدن این حرف رو نداشت
یونگی: گفتم باهام ازدواج کن
لونا: ...
لونا زبونش قفل شده بود و نمیدونست چی بگه و همینطور زل زده بود به یونگی؛؛ یونگی ترمز کرد و ماشین رو نگه داشت و دست لونا رو گرفت لونا حسابی از این کارش شوکه شده بود
یونگی: قول میدم کاری کنم خوشبخت بشی هرچی بخوای بهت میدم تو هیچی برات کم نمیزارم من دربرابر کسی اینکارو نمیکنم ببین تو چجوری منو عاشق خودت کردی که دارم اینجوری بهت التماس میکنم فقط جوابش یه کلمه س بله یا خیر
لونا: عا خب الان خیلی یهویی شد....
یونگی:میدونم ولی هرچقدر خواستی میتونی بهش فکر کنی
ادامه دارد...
بقیشم میزارم بعدا
Part;۳۹
season;2
____________________________
جونگکوک: کجا میرید آقا
یونگی: میخوام این دختر رو ازت بخرم پولشم هرچی باشه مشکلی نیست
جونگکوک: ولی...
یونکی؛ چیه مشکلی داری؟ قیمتو برام بزن
یونگی رفت بیرون و لونا رو سوار ماشینش کرد و نشست پشت فرمون و راه افتاد
جونگکوک: اهههههه شیبال) داد) فقط میخوام بدونم کی اینکارو کزده خودن با دستای خودم خفش میکنم
(ویو ماشین)
یونگی: چند روزه زندانی بودی؟
لونا: یه چند روز ولی ابن چند روز برام اندازه چندسال گذشت
یونگی:...
لونا: ممنون که کمکم کردی میشه لطفا منو ببری خونه ی پدرم
یونگی: (خنده) من کمکه به این بزرگی بهت کردم اونوقت تو همینطور میخوای بری؟
لونا: خب من که تشکر کردم واقعا کار بزرگی برام کردی بابت این کارت هرکاری میکنم
یونگی: فقط تشکر خشک خالی که نمیشه
لونا: خب ...چیکار کنم
یونگی: باهام ازدواج کن
لونا:چی
لونا با این حرف یونگی خیلی تعجب کرده بود و انتظار شنیدن این حرف رو نداشت
یونگی: گفتم باهام ازدواج کن
لونا: ...
لونا زبونش قفل شده بود و نمیدونست چی بگه و همینطور زل زده بود به یونگی؛؛ یونگی ترمز کرد و ماشین رو نگه داشت و دست لونا رو گرفت لونا حسابی از این کارش شوکه شده بود
یونگی: قول میدم کاری کنم خوشبخت بشی هرچی بخوای بهت میدم تو هیچی برات کم نمیزارم من دربرابر کسی اینکارو نمیکنم ببین تو چجوری منو عاشق خودت کردی که دارم اینجوری بهت التماس میکنم فقط جوابش یه کلمه س بله یا خیر
لونا: عا خب الان خیلی یهویی شد....
یونگی:میدونم ولی هرچقدر خواستی میتونی بهش فکر کنی
ادامه دارد...
بقیشم میزارم بعدا
- ۶۴.۷k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط