{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گذاشتم قلبم سقوط کنه ,

گذاشتم قلبم سقوط کنه ,
و در حالی که داشت سقوط میکرد تو بلند شدی تا فتحش کنی.....
همه جا تاریک بود و من به اخر خط رسیده بودم ,
تا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادی.....
دستهای من قوی ان ,
اما زانوانم اونقدر قوی نبودن ,
تا بتونم توی اغوشت محکم باشم و به پات نیفتم......

اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم ,
هیچوقت نمیدونستم هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود......
هیچوقت راست نبود......
و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای.........
همیشه برنده ای.....
اما من باران رو به آتش کشیدم ,
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم.....
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکنم ,
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد.......
اسم تو......
وقتی با تو ام ,
میتونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم ,
و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم......
من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست ,

من باران رو به آتش کشیدم ,
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم......
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم ,
چون میدونستم این آخرین بار بود.....
آخرین بار.....
بعضی موقع ها وقتی بیدار میشم و می فهمم پیش در خوابم برده ,
حالا که رفتی باید منتظرت باشم......
حتی حالا که این عشق تموم شده ,
نمی تونم دنبالت نگردم.....
دیدگاه ها (۱۳)

هنوز با صدات دلم میلرزه.... هنوز وقتی میخندی غرق خاطرات گذش...

خدایا..... آغوشت را امشب به من می دهی ؟ برای گفتن چیزی ندا...

بارالهی...! بارگناهانم زیاداست و من بنده نالایق تو هستم.......

خدای خوب و مهربانم........ در نا هموراری های مسیر زیستن........

لارا :« الو سلام خوبی ؟ خواستم بگم.....«««نتونستم تحمل کنم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط