《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 34 (๑˙❥˙๑)
اسلاید ۲ ویوا
ساعت ها بدون این چشم روی هم بزاره بیدار موند مگه با این درد و کوفتگی میتونست پلک روی هم بزاره بازم هم همون حس بازم هم همون درد... جونگکوک در نزدیک ترین حد بهش خوابیده بود و نفس های منظمش نشون میداد در خوابه عمیقی فرو رفته فکرش هنوز درگیری رفتار جونگکوک که بعد از رابطه رابطه که دیشب باهاش داشت چطوری با احتیاط دوباره لباس خوابش رو تنش کرد و بعد از پوشیدن شلوار خودش کنار دراز کشید و در کمال تعجب دستاش رو محکم دورش حلقه کرد و تمام شب حتا یک لحظه هم ازش جدا نشد تناقضی بزرگ با رفتار های که توی رابطه های قبلی داشت و تضادی شدید با رفتار های خشن و سردش
سعی کرد بع آرومی از بغل جونگکوک بیرون بره اما حلقه دست هاش تنگ تر شد و زمزمه آرومش رو شنید
جونگکوک : کجا میری
دختر صورتش رو به سمته دیگه چرخوند که باعث شد صورت جونگکوک نزدیک گردنش بشه و نفس عمیقی کشید با صدای گرفته گفت
ویوا : باید دوش بگیرم
جونگکوک بدون اینکه چشماش رو باز کنه صورتش رو بیشتر توی گردن دختر فرو کرد و با صدای خوابالو زمزمه کرد
جونگکوک : هنوز زوده بگیر بخواب
فشار دست جونگکوک لحظه دوره کمرش محکم تر شد و دختر از درد ریز دلش اخ خفه ای گفت که باعث شد جونگکوک پلک هاش رو باز کنه و روی آرنجش تکیه داد و به چهره پر دردش خیره شد دختر نگاه خیر جونگکوک رو حس کرد و صورتش رو به سمتش برگردوندن و به چشمای پرسشگر شوهرش نگاه کرد بغض خفه ای راه گلوش رو بسته بود نمیخواست بازم ضعیف به نظر برسه به سختی بغضش رو قورت داد و با لحنی محکم گفت
ویوا : درد دارم میخوام برم دوش بگیرم
حلقه دست جونگکوک شل شد اما هنوز با چشماش تک تک کار های همسرش رو دنبال میکرد....تمام دردی که بخاطر نشست و پوشیدن روپوش لباسش داشت رو نادیده گرفت به روزنه های نوری که از لای برده های خونه میتابید خیره شد از روی تخت بلند شد تا به سمته حموم بره راه رفتن کمی براش سخت بود و جونگکوک که تاحالا بهش نگاه میکرد متوجه کاری که دیشب کرد شد... رابطه داشتن با همسرش خواسته عجیبی نبود اما انگار بخاطر میخوردن الکل و عصبانیت زیادی بهش سخت گرفته بود .... دختر هنوز به در حمام نرسید بود که احساس کرد روی هوا معلقه ... جونگکوک بدون هیچ حرفی یک دستش رو پشت کمرش برد و دست دیگرش رو زیر زانو هاش قرار داد و دختر رو مثل پری سبکی بلند کرد... دختر که از حرکت یهویی جونگکوک شوکه شده بود چشماش رو بسته بود و دستاش رو محکم دوره گردنش حلقه کرد
یکی از چشماش رو باز کرد و خودش رو توی بغل شوهرش توی اون حالت دید با اعتراض گفت
ویوا : جونگکوک چیکار میکنی منو بزار پایین
(๑˙❥˙๑) پارت 34 (๑˙❥˙๑)
اسلاید ۲ ویوا
ساعت ها بدون این چشم روی هم بزاره بیدار موند مگه با این درد و کوفتگی میتونست پلک روی هم بزاره بازم هم همون حس بازم هم همون درد... جونگکوک در نزدیک ترین حد بهش خوابیده بود و نفس های منظمش نشون میداد در خوابه عمیقی فرو رفته فکرش هنوز درگیری رفتار جونگکوک که بعد از رابطه رابطه که دیشب باهاش داشت چطوری با احتیاط دوباره لباس خوابش رو تنش کرد و بعد از پوشیدن شلوار خودش کنار دراز کشید و در کمال تعجب دستاش رو محکم دورش حلقه کرد و تمام شب حتا یک لحظه هم ازش جدا نشد تناقضی بزرگ با رفتار های که توی رابطه های قبلی داشت و تضادی شدید با رفتار های خشن و سردش
سعی کرد بع آرومی از بغل جونگکوک بیرون بره اما حلقه دست هاش تنگ تر شد و زمزمه آرومش رو شنید
جونگکوک : کجا میری
دختر صورتش رو به سمته دیگه چرخوند که باعث شد صورت جونگکوک نزدیک گردنش بشه و نفس عمیقی کشید با صدای گرفته گفت
ویوا : باید دوش بگیرم
جونگکوک بدون اینکه چشماش رو باز کنه صورتش رو بیشتر توی گردن دختر فرو کرد و با صدای خوابالو زمزمه کرد
جونگکوک : هنوز زوده بگیر بخواب
فشار دست جونگکوک لحظه دوره کمرش محکم تر شد و دختر از درد ریز دلش اخ خفه ای گفت که باعث شد جونگکوک پلک هاش رو باز کنه و روی آرنجش تکیه داد و به چهره پر دردش خیره شد دختر نگاه خیر جونگکوک رو حس کرد و صورتش رو به سمتش برگردوندن و به چشمای پرسشگر شوهرش نگاه کرد بغض خفه ای راه گلوش رو بسته بود نمیخواست بازم ضعیف به نظر برسه به سختی بغضش رو قورت داد و با لحنی محکم گفت
ویوا : درد دارم میخوام برم دوش بگیرم
حلقه دست جونگکوک شل شد اما هنوز با چشماش تک تک کار های همسرش رو دنبال میکرد....تمام دردی که بخاطر نشست و پوشیدن روپوش لباسش داشت رو نادیده گرفت به روزنه های نوری که از لای برده های خونه میتابید خیره شد از روی تخت بلند شد تا به سمته حموم بره راه رفتن کمی براش سخت بود و جونگکوک که تاحالا بهش نگاه میکرد متوجه کاری که دیشب کرد شد... رابطه داشتن با همسرش خواسته عجیبی نبود اما انگار بخاطر میخوردن الکل و عصبانیت زیادی بهش سخت گرفته بود .... دختر هنوز به در حمام نرسید بود که احساس کرد روی هوا معلقه ... جونگکوک بدون هیچ حرفی یک دستش رو پشت کمرش برد و دست دیگرش رو زیر زانو هاش قرار داد و دختر رو مثل پری سبکی بلند کرد... دختر که از حرکت یهویی جونگکوک شوکه شده بود چشماش رو بسته بود و دستاش رو محکم دوره گردنش حلقه کرد
یکی از چشماش رو باز کرد و خودش رو توی بغل شوهرش توی اون حالت دید با اعتراض گفت
ویوا : جونگکوک چیکار میکنی منو بزار پایین
- ۱۹.۵k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط