ادامه پارت 35
ادامه پارت 35
لمس هاش بوسه هاش اما بازم هم کوچک ترین حرکتی از اون ندید با عطشی زیادی لباش روی لب های اون حرکت میداد
و مک های عمیقی به لباش میزد اما اون در مقابل اون همه عطش جونگکوک فقد بی حرکت ایستاد و چشماش روی هم میفشرد با بی میلی از همراهی نکردنش ازش جدا شد و درحالی که چشماش هر دو به شدت نفس نفس میزدن پیشونیش رو به پیشونی همسرش تکیه داد و زمزمه کرد
جونگکوک : انگار باید بهت یاد بدم
بعد از این حرف به افکارش که در مورد به بی تجربگی دختر ریز خندید
و اما دختر با چشمای باز از نزدیک به لبخندی که اون خشم و سردی رو زیر سوال می برد خیره شد تاحالا توجه نکرده بود وقتی میخنده چشماش
جمع میشه و اون ابهت رو هم زیر سوال میبره
........
با احساسی که خوابش کامل شده پلک هاش رو باز کرد
روی تخت نشست و دستی به موهاش کشید هنوز گیج منگ خواب بود
که با یادآوری صبح احساس کرد گونه هاش داغ شده
[ من چطوری اومدم اینجا ] اصلا متوجه نشده بود که چطوری توی بغل جونگکوک خوابش برده با عجله نگاهی به خودش انداخت که تیشرت مردانه تنش بود [ حتماً کاره جونگکوکه ... ولی اخه چرا ] نگاهش رو با عجله تچب اتاق چرخوند اما اثری از جونگکوک نبود
نگاهی به ساعت دیجیتالش کنار تخت انداخت که 5 ؛ 13 ظهر رو نشون میداد چند باری پلک زد تا درست ساعت رو ببین
[ وای مگه چقدر خوابیدم ] با تقی که به در خورد نگاهش رو به سمت در چرخوند ویوا : بفرمایید
خانم هان با سینی در از غذا وارد اتاق شد و سینی روی میز کنار تخت گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد
ویوا : چرا بیدارم نکردی
خ/ هان : آقای جئون گفتن بیدارتون نکنم ... و گفتن وقتی بیدار شدین خوب غذا بخورید
ویوا : باشه میتونید برید
خانم هان تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد و دختر باز هم با افکاری درهم تنها موند جونگکوک انقدر به فکرش بود از هیچ چیز سر در نیاوردم
کلافه از روی تخت بلند شد و به سمته اتاق لباسش رفت..... ادامه دارد
های دخترا غر نزنید که کمه چون واقعا وقتش رو ندارم ممنون که درک میکنی بوس بهتون
لمس هاش بوسه هاش اما بازم هم کوچک ترین حرکتی از اون ندید با عطشی زیادی لباش روی لب های اون حرکت میداد
و مک های عمیقی به لباش میزد اما اون در مقابل اون همه عطش جونگکوک فقد بی حرکت ایستاد و چشماش روی هم میفشرد با بی میلی از همراهی نکردنش ازش جدا شد و درحالی که چشماش هر دو به شدت نفس نفس میزدن پیشونیش رو به پیشونی همسرش تکیه داد و زمزمه کرد
جونگکوک : انگار باید بهت یاد بدم
بعد از این حرف به افکارش که در مورد به بی تجربگی دختر ریز خندید
و اما دختر با چشمای باز از نزدیک به لبخندی که اون خشم و سردی رو زیر سوال می برد خیره شد تاحالا توجه نکرده بود وقتی میخنده چشماش
جمع میشه و اون ابهت رو هم زیر سوال میبره
........
با احساسی که خوابش کامل شده پلک هاش رو باز کرد
روی تخت نشست و دستی به موهاش کشید هنوز گیج منگ خواب بود
که با یادآوری صبح احساس کرد گونه هاش داغ شده
[ من چطوری اومدم اینجا ] اصلا متوجه نشده بود که چطوری توی بغل جونگکوک خوابش برده با عجله نگاهی به خودش انداخت که تیشرت مردانه تنش بود [ حتماً کاره جونگکوکه ... ولی اخه چرا ] نگاهش رو با عجله تچب اتاق چرخوند اما اثری از جونگکوک نبود
نگاهی به ساعت دیجیتالش کنار تخت انداخت که 5 ؛ 13 ظهر رو نشون میداد چند باری پلک زد تا درست ساعت رو ببین
[ وای مگه چقدر خوابیدم ] با تقی که به در خورد نگاهش رو به سمت در چرخوند ویوا : بفرمایید
خانم هان با سینی در از غذا وارد اتاق شد و سینی روی میز کنار تخت گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد
ویوا : چرا بیدارم نکردی
خ/ هان : آقای جئون گفتن بیدارتون نکنم ... و گفتن وقتی بیدار شدین خوب غذا بخورید
ویوا : باشه میتونید برید
خانم هان تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد و دختر باز هم با افکاری درهم تنها موند جونگکوک انقدر به فکرش بود از هیچ چیز سر در نیاوردم
کلافه از روی تخت بلند شد و به سمته اتاق لباسش رفت..... ادامه دارد
های دخترا غر نزنید که کمه چون واقعا وقتش رو ندارم ممنون که درک میکنی بوس بهتون
- ۲۱.۱k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط