{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان:

اسم رمان:
افسانه‌ی گل صورتی

پارت اول | دختری که هیچ‌کس نخواست
باران آرام روی شیشه‌های قصر سلطنتی می‌بارید.
تمام قصر غرق سکوت بود...
تا اینکه صدای گریه‌ی نوزادی در اتاق ملکه پیچید.
اما...
برخلاف انتظار، هیچ‌کس لبخند نزد.
پزشک سلطنتی سرش را پایین انداخت و با اندوه گفت:
ـ اعلیحضرت...
ما تمام تلاشمون رو کردیم...
اما ملکه...
دیگه بین ما نیست.
برای چند لحظه...
زمان ایستاد.
پادشاه کلاد بی‌حرکت به چهره‌ی همسرش نگاه کرد.
بعد آرام، نگاهی به نوزاد انداخت.
دختری کوچک...
با موهایی صورتیِ کم‌رنگ و چشمانی آبی، که هنوز از دنیا چیزی نمی‌دانست.
پادشاه حتی نزدیکش هم نرفت.
فقط با صدایی سرد گفت:
ـ اسمش...
وایولت باشه.
همین.
او از اتاق خارج شد.
و از همان روز...
شاهزاده‌ی کوچک، بدون آغوش مادر و بی‌محبتِ پدر، بزرگ شدن را آغاز کرد.
سال‌ها گذشت...
وایولت حالا هفده‌ساله شده بود.
هر صبح، پیش از طلوع خورشید، از خواب بیدار می‌شد.
لباس ساده‌ی آبی آسمانی‌اش را می‌پوشید...
همان لباسی که سال‌ها تنها لباسش بود.
نه تاجی داشت...
نه جواهراتی...
نه حتی اتاقی مجلل.
اگر کسی او را نمی‌شناخت، هرگز باور نمی‌کرد دختر روبه‌رویش، شاهزاده‌ی آن سرزمین است.
تنها کسی که همیشه کنارش مانده بود...
خدمتکار وفادارش، جانت بود.
جانت سینی صبحانه را روی میز گذاشت و با لبخندی مهربان گفت:
ـ صبح بخیر، شاهزاده.
وایولت لبخند کمرنگی زد.
ـ چند بار گفتم وقتی کسی نیست، فقط وایولت صدام کن.
جانت آهی کشید.
ـ برای من، شما همیشه شاهزاده هستین.
وایولت چیزی نگفت.
نگاهش را از پنجره به باغ دوخت.
جایی که بچه‌ها با خنده بازی می‌کردند.
آرام زیر لب گفت:
ـ کاش...
منم یه روز، فقط یه دختر معمولی بودم.
در همان لحظه...
صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید.
جانت رنگش پرید.
ـ اون‌ها اومدن...
در اتاق، با شدت باز شد.
زنی با لباس سلطنتی وارد شد.
ملکه‌ی جدید.
پشت سرش هم دخترش، هانا، با لبخندی پر از غرور ایستاده بود.
هانا نگاهی تحقیرآمیز به وایولت انداخت و گفت:
ـ هنوز این لباس رو پوشیدی؟
واقعاً خسته‌کننده شده.
وایولت سکوت کرد.
ملکه با لحنی سرد گفت:
ـ یادت نره امروز باید تمام کتابخونه‌ی غربی رو مرتب کنی.
و بعد، بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، از اتاق خارج شد.
هانا اما قبل از رفتن، مکث کرد.
خم شد و آرام در گوش وایولت زمزمه کرد:
ـ این تازه اولشه...
بعد با خنده از اتاق بیرون رفت.
جانت با نگرانی به دست‌های وایولت نگاه کرد.
هنوز جای زخم‌های قدیمی روی انگشتانش دیده می‌شد.
اما وایولت...
مثل همیشه فقط لبخند زد.
لبخندی که دردهایش را پشت خودش پنهان می‌کرد.
غافل از اینکه...
در آن سوی مرزها...
ولیعهد سرزمینی که سال‌ها دشمن کشورش بود، بی‌خبر از وجود او، برای جنگی آماده می‌شد که قرار بود سرنوشت هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...


ادامه دارد... 🌸👑
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی گل صورتیپارت دوم | سکوت یک شاهزادهصبح روز بعد...نور...

---ماه و شبحپارت آخر | ماه، شبح و خانهده سال بعد...عمارت خان...

ماه و شبحپارت سی و هفتم | پنج سال بعد...پنج سال گذشته بود......

تلخی عشق شیرین Pt10راوی...صبح آرامی بود.نور خورشید از پنجره‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط