افسانهی گل صورتی
افسانهی گل صورتی
پارت سوم | خداحافظ، قصر
یک ماه بعد...
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند.
اما برای وایولت...
هیچ چیز تغییر نکرده بود.
هنوز همان لباس آبی آسمانی را میپوشید.
هنوز هر روز کارهای قصر را انجام میداد.
و هنوز...
محبت پدرش فقط یک رؤیای دستنیافتنی بود.
آن شب...
باران آرامی میبارید.
وایولت کنار پنجرهی اتاق کوچک خود نشسته بود و به قطرههای باران خیره شده بود.
چشمان آبیاش آرامآرام پر از اشک شد.
با صدایی لرزان زمزمه کرد:
ـ مامان...
اگه اینجایی...
فقط یه بار... بهم بگو باید چیکار کنم.
در اتاق، آهسته به صدا درآمد.
جانت وارد شد.
همین که چهرهی وایولت را دید، دلش فشرده شد.
کنارش نشست و آرام پرسید:
ـ شاهزاده... باز هم گریه کردین؟
وایولت لبخند محوی زد، اما این بار لبخندش خیلی زود محو شد.
بعد از چند لحظه سکوت، آرام گفت:
ـ جانت...
دیگه نمیتونم.
جانت با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ منظورتون چیه؟
وایولت از جایش بلند شد.
نگاهش را به دیوارهای بلند قصر دوخت.
قصری که هیچوقت برایش خانه نبود.
ـ میخوام برم.
جانت ناباورانه گفت:
ـ از... از قصر؟
وایولت سرش را تکان داد.
ـ اگه اینجا بمونم، هر روز بیشتر خودمو گم میکنم.
میخوام جایی زندگی کنم که لازم نباشه از نفس کشیدنم عذرخواهی کنم.
اشک در چشمان جانت حلقه زد.
ـ هرجا شما برید...
منم میام.
وایولت با تعجب نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
جانت لبخند زد.
ـ من سالها پیش به مادرتون قول دادم که هیچوقت تنهاتون نذارم.
امشب هم به همون قول عمل میکنم.
---
نیمهشب...
وقتی تمام قصر در خواب فرو رفته بود...
دو دختر، با کولهای کوچک و چند تکه نان، از راهروی پشتی قصر گذشتند.
نگهبانان در بخش جلویی مشغول نگهبانی بودند.
جانت راه مخفی قدیمی را میشناخت؛ مسیری که سالها کسی از آن استفاده نکرده بود.
درِ چوبی قدیمی با صدایی آرام باز شد.
نسیم خنک شب به صورت وایولت خورد.
برای اولین بار...
بدون دیوارهای بلند قصر، آسمان را میدید.
چند قدم جلو رفت.
بعد ایستاد.
برگشت و آخرین نگاهش را به قصر انداخت.
نه از روی دلتنگی...
بلکه برای خداحافظی با تمام دردهایی که در آنجا جا گذاشته بود.
آرام زمزمه کرد:
ـ خداحافظ...
دیگه هیچوقت برنمیگردم.
جانت لبخندی زد و گفت:
ـ از امروز...
زندگی جدیدمون شروع میشه، شاهزاده.
وایولت این بار لبخند واقعی زد.
دو نفری، در تاریکی شب، از قصر دور شدند...
بیخبر از اینکه چند روز بعد، در اعماق جنگلی ناشناخته، سرنوشت، ولیعهد سرزمین دشمن را سر راهشان قرار خواهد داد.
ادامه دارد...
پارت سوم | خداحافظ، قصر
یک ماه بعد...
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند.
اما برای وایولت...
هیچ چیز تغییر نکرده بود.
هنوز همان لباس آبی آسمانی را میپوشید.
هنوز هر روز کارهای قصر را انجام میداد.
و هنوز...
محبت پدرش فقط یک رؤیای دستنیافتنی بود.
آن شب...
باران آرامی میبارید.
وایولت کنار پنجرهی اتاق کوچک خود نشسته بود و به قطرههای باران خیره شده بود.
چشمان آبیاش آرامآرام پر از اشک شد.
با صدایی لرزان زمزمه کرد:
ـ مامان...
اگه اینجایی...
فقط یه بار... بهم بگو باید چیکار کنم.
در اتاق، آهسته به صدا درآمد.
جانت وارد شد.
همین که چهرهی وایولت را دید، دلش فشرده شد.
کنارش نشست و آرام پرسید:
ـ شاهزاده... باز هم گریه کردین؟
وایولت لبخند محوی زد، اما این بار لبخندش خیلی زود محو شد.
بعد از چند لحظه سکوت، آرام گفت:
ـ جانت...
دیگه نمیتونم.
جانت با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ منظورتون چیه؟
وایولت از جایش بلند شد.
نگاهش را به دیوارهای بلند قصر دوخت.
قصری که هیچوقت برایش خانه نبود.
ـ میخوام برم.
جانت ناباورانه گفت:
ـ از... از قصر؟
وایولت سرش را تکان داد.
ـ اگه اینجا بمونم، هر روز بیشتر خودمو گم میکنم.
میخوام جایی زندگی کنم که لازم نباشه از نفس کشیدنم عذرخواهی کنم.
اشک در چشمان جانت حلقه زد.
ـ هرجا شما برید...
منم میام.
وایولت با تعجب نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
جانت لبخند زد.
ـ من سالها پیش به مادرتون قول دادم که هیچوقت تنهاتون نذارم.
امشب هم به همون قول عمل میکنم.
---
نیمهشب...
وقتی تمام قصر در خواب فرو رفته بود...
دو دختر، با کولهای کوچک و چند تکه نان، از راهروی پشتی قصر گذشتند.
نگهبانان در بخش جلویی مشغول نگهبانی بودند.
جانت راه مخفی قدیمی را میشناخت؛ مسیری که سالها کسی از آن استفاده نکرده بود.
درِ چوبی قدیمی با صدایی آرام باز شد.
نسیم خنک شب به صورت وایولت خورد.
برای اولین بار...
بدون دیوارهای بلند قصر، آسمان را میدید.
چند قدم جلو رفت.
بعد ایستاد.
برگشت و آخرین نگاهش را به قصر انداخت.
نه از روی دلتنگی...
بلکه برای خداحافظی با تمام دردهایی که در آنجا جا گذاشته بود.
آرام زمزمه کرد:
ـ خداحافظ...
دیگه هیچوقت برنمیگردم.
جانت لبخندی زد و گفت:
ـ از امروز...
زندگی جدیدمون شروع میشه، شاهزاده.
وایولت این بار لبخند واقعی زد.
دو نفری، در تاریکی شب، از قصر دور شدند...
بیخبر از اینکه چند روز بعد، در اعماق جنگلی ناشناخته، سرنوشت، ولیعهد سرزمین دشمن را سر راهشان قرار خواهد داد.
ادامه دارد...
- ۶۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط