افسانهی گل صورتی
افسانهی گل صورتی
پارت دوم | سکوت یک شاهزاده
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بلند قصر به داخل کتابخانه میتابید.
وایولت با حوصله مشغول مرتب کردن کتابهای قدیمی بود.
گاهی گرد و غبار را از روی جلدها پاک میکرد و گاهی لبخند کوچکی میزد.
کتابها...
تنها جایی بودند که احساس آرامش میکرد.
ناگهان...
صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
هانا وارد کتابخانه شد.
لباسی فاخر بر تن داشت و با غرور اطراف را نگاه میکرد.
با تمسخر گفت:
ـ هنوز هم مشغول کارهای خدمتکاری هستی؟
وایولت بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام پاسخ داد:
ـ کتابها باید سر جاشون باشن.
هانا اخمی کرد.
از روی میز خیاطی کنار پنجره، سوزنی کوچک برداشت و چند قدم به وایولت نزدیک شد.
لبخندی زد؛ لبخندی که بیشتر به تمسخر شبیه بود.
در یک لحظه، سوزن را به دست وایولت فشار داد.
وایولت از درد، نفسش را حبس کرد.
دستش را عقب کشید، اما...
هیچ فریادی نزد.
قطرهی کوچکی از خون روی انگشتش نشست.
هانا با خنده گفت:
ـ حتی صداتم درنمیود؟
جانت که همان لحظه وارد کتابخانه شده بود، با نگرانی جلو دوید.
ـ شاهزاده!
جانت دستمالی بیرون آورد و با احتیاط دست وایولت را بست.
چشمهایش از عصبانیت پر شده بود، اما چیزی نگفت.
او میدانست اگر اعتراضی کند، فقط اوضاع برای وایولت سختتر میشود.
هانا شانهای بالا انداخت.
ـ عجب...
فکر میکردم حداقل گریه کنی.
و بعد، با همان غرور از کتابخانه بیرون رفت.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
جانت آهسته گفت:
ـ چرا هیچوقت از خودتون دفاع نمیکنین؟
وایولت به پنجره خیره شد.
نسیم آرامی پردهها را تکان میداد.
با لبخندی غمگین گفت:
ـ اگه من هم مثل اونا بشم...
دیگه چه فرقی بین ما میمونه؟
جانت سرش را پایین انداخت.
در دلش آرزو کرد...
کاش روزی برسد که شاهزادهی مهربانش، دیگر مجبور نباشد دردهایش را در سکوت تحمل کند.
اما سرنوشت...
برای وایولت، هنوز فصلهای زیادی در پیش داشت.
ادامه دارد... 🌸
اگه ریدم لطفا ببخشید 🥲✨💔
پارت دوم | سکوت یک شاهزاده
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بلند قصر به داخل کتابخانه میتابید.
وایولت با حوصله مشغول مرتب کردن کتابهای قدیمی بود.
گاهی گرد و غبار را از روی جلدها پاک میکرد و گاهی لبخند کوچکی میزد.
کتابها...
تنها جایی بودند که احساس آرامش میکرد.
ناگهان...
صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
هانا وارد کتابخانه شد.
لباسی فاخر بر تن داشت و با غرور اطراف را نگاه میکرد.
با تمسخر گفت:
ـ هنوز هم مشغول کارهای خدمتکاری هستی؟
وایولت بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام پاسخ داد:
ـ کتابها باید سر جاشون باشن.
هانا اخمی کرد.
از روی میز خیاطی کنار پنجره، سوزنی کوچک برداشت و چند قدم به وایولت نزدیک شد.
لبخندی زد؛ لبخندی که بیشتر به تمسخر شبیه بود.
در یک لحظه، سوزن را به دست وایولت فشار داد.
وایولت از درد، نفسش را حبس کرد.
دستش را عقب کشید، اما...
هیچ فریادی نزد.
قطرهی کوچکی از خون روی انگشتش نشست.
هانا با خنده گفت:
ـ حتی صداتم درنمیود؟
جانت که همان لحظه وارد کتابخانه شده بود، با نگرانی جلو دوید.
ـ شاهزاده!
جانت دستمالی بیرون آورد و با احتیاط دست وایولت را بست.
چشمهایش از عصبانیت پر شده بود، اما چیزی نگفت.
او میدانست اگر اعتراضی کند، فقط اوضاع برای وایولت سختتر میشود.
هانا شانهای بالا انداخت.
ـ عجب...
فکر میکردم حداقل گریه کنی.
و بعد، با همان غرور از کتابخانه بیرون رفت.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
جانت آهسته گفت:
ـ چرا هیچوقت از خودتون دفاع نمیکنین؟
وایولت به پنجره خیره شد.
نسیم آرامی پردهها را تکان میداد.
با لبخندی غمگین گفت:
ـ اگه من هم مثل اونا بشم...
دیگه چه فرقی بین ما میمونه؟
جانت سرش را پایین انداخت.
در دلش آرزو کرد...
کاش روزی برسد که شاهزادهی مهربانش، دیگر مجبور نباشد دردهایش را در سکوت تحمل کند.
اما سرنوشت...
برای وایولت، هنوز فصلهای زیادی در پیش داشت.
ادامه دارد... 🌸
اگه ریدم لطفا ببخشید 🥲✨💔
- ۲۳
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط